تبليغاتX
پنجره
 اشک ها و لبخندها ...

این روزا دلمون غصه داره ... این روزا همش نگرانیم ... نگران اینکه امروز قراره خون چند نفر دیگه این خاک تفتیده رو رنگین کنه؟ ... این روزا اینقدر تنگه دلمون که کمتر می شه فکر کرد به شادی ... و شاید اصلا ... !

با اینهمه تو امروز بیست و هشت ساله شدی عزیزترینم ... چه زود گذشت !! انگار همین دیروز بود که جشن تولد بیست و شش سالگیت رو رو توی قاب همین " پنجره" گرفتیم.

می دونم که این روزا دلت بیشتر از همیشه برای وطنت می طپه و خونت به جوش اومده از ریختن خون دخترکان و پسرکان معصوم بی گناه ... می دونم چقدر غصه٬ دل کوچیکت رو تنگ کرده ... که بی اغراق حاضری به خاطر هموطنت از جانت هم بگذری ... .

چقدر بزرگ شدی !! دیگه مردی شدی واسه خودت و تکیه گاه و سرپناهی برای من.

عزیز دلم! شمعها منتظرن! چشمهات رو ببند و آرزو کن٬ و با نفس گرمت شمعها رو یکی یکی خاموش ... آرزوهات رو از چشمهات می شه خوند : آزادی ... رهایی ... پایان این کابوس جنگ و کشتار ... و سربلندی ایران من و تو ... ایران ما ... . آرزوهات آرزوی این روزهای همه ماست٬ کاش برآورده بشن... .

دوستت دارم ...

 تولدت مبارک .

پ.ن.۱: همونطور که فرزانه عزیز نوشته امروز تولدم بود، همیشه و هر سال این روز رو خیلی خوشحالم، هم به دلیل هفت بودنش و هم به دلیل رسیدن یه سال جدید زندگی و احساس ِ تازگی و از اول شروع شدن؛ ولی امسال با هر سال متفاوته، این روزا دیگه هیچ چیزی از ته ِ دل خوشحالم نمی کنه، هر کاری می کنم یه احساس ِ غم ِ شدید همراهمه، حتی دیگه با غزل نوشتن هم آروم نمی شم، همش حس می کنم یه چیزی کمه، یه چیزی نیست، یه چیزی سر جای خودش نیست؛ احساس ِ بدی دارم، اینکه همه تو یه خواب ِ عمیق فرو رفتن، خوابی که داره خیلی گرون تموم می شه برامون...

پ.ن.۲: در مرگ عزیزای ِ هموطنم سوگوارم، بدجوری دلم خونه؛ دست و دلم به هیچی نمی ره، شعر، داستان، فیلمنامه، ... هیچی! خیلی چیزا میاد تو ذهنم که تا چند بیتش رو می نویسم صحنه های جنایت و کشتار میاد جلوی ِ چشمم و به خودم اتجازه نمی دم تمومش کنم، من عصبانی ام، عصبانی، روزه سکوت نمی گیرم، یه کاری می کنم که یا عصبانی نباشم، یا نباشم...

پ.ن.۳: هر کس روز تولدش آرزویی می کنه، آرزوهای خیلی خوب، آرزوهای دوست داشتنی، آرزوهای رسیدنی و بعضی وقتها هم بی پروا، آرزوهایی که فکر نمی کنه ممکنه یه روزی بهش برسه... بگذریم! امسال آرزوهای زیادی کردم، اولیش برای خودم بودم، دومیش برای عزیزای بی پناه ِ کشورم، سومیش هم برای فرزانه؛ از هرکسی که اینجا رو می خونه می خوام یه دعایی برام بکنه، برای یکی از آرزوهام؛ گرانبهاترین و باارزش ترین موهبتی که خدا به آدما داده، جونشونه و بارها موکدا گفته که در قبال ِ جونتون از همه چیز بیشتر مسئولید و بازخواست می شید؛ نه انقدر جوونم که احساساتی شدن رو با شجاعت و غیرت اشتباه بگیرم و نه انقدر خرفت و پیر که ترس رو با تدبیر و دوراندیشی؛ نمی دونم، شاید سرنوشت بعضی از آرشها همیشه به تیر و کمون و ایران و توران پیوند خورده؛ هیچ شقاوتی برای یک انسان بدتر و پست تر از پایمال کردن گرانبهاترین موهبتش نیست و هیچ سعادتی هم بهتر و والاتر از گذشتن ِ آگاهانه ازش و رسوندن به سلامت ِ این امانت به دست صاحبش؛ آرزو کردم که "بیهوده" و "بیخود" چیزی رو از دست ندم، اگه قرار شد برم، در راه ِ خدا باشه و وطنم و ناموسم، اگر هم قرار شد بمونم بازم در راه ِ خدا باشه و وطنم و ناموسم، برام دعا کنید...

|+| نوشته شده توسط آرش در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 10:49  
 دست ٍ بی نمک

دست ِ بی نمک

فیلم کوتاه (با افکتهای حرفه ای، لطفا گیر ندهید!).

زمان: ۳۰ ثانیه

فیلمنامه نویس، کارگردان، تهیه کننده: مرحوم آرش

منشی صحنه نـداریم، دستیار ۱ را هم زده انـد و توی گونی کرده انـد، دستیار ۲ دارد فرار می‌‌‌کنـد، همه را بایـد با یک برداشت بگیــریم.

--------------------

سکانس ۱ (۲۵ ثانیه):

لوکیشن: سر یک چهارراه شلـوغ نزدیـک میــدان آز.ادی.

دکوپاژ: خط وسط روی خط افق، چند تا شیشـه دلسـتر خورد شـده یک گوشه و چند تا گـ.ـاز اشک.آور شلـیک شده یک گوشـه دیگر؛ دود غلـیـظ، هم ناشـی از گـ.ـاز و هم، از سطلـی که آتـ.ـش زده انـد تا گـ.ـاز کم اثر تر باشد، نرده هـای بی جـان وسـط بزرگراه.

خارجی، روز، حوالی ظهر:

ثانیه ۱: لانگ شات؛ چند نفر عربـده می‌‌‌زننـد، چند نفر باتـ.ـوم، چند نفر گـ.ـاز اشک.آور و چند نفر کتـ.ـک؛ عدة زیادی هم همه را با هم می‌‌‌خـورند.

ثانیه ۵: بیشتر آنهایی که می‌‌‌خوردنـد، فرار می‌‌‌کننـد؛ یکی شـان می‌‌‌افتـد در حلقـه مهربـانان باتـ.ـوم به دست، دوربین کات زده می‌‌‌شود به بستة یکی از باتـ.ـوم هایی که به هوا می‌‌‌رود، در هوا می‌‌‌رقصد و پایین می‌‌‌آید، مشابه صدای ترکیـدن هندوانه بلند می‌‌‌شود و خـون از فـرق ِسـر ِاغتشـ.ـاشـگر ِ روانـی ِ بدبخـت ِ آشـوبـ.ـگر ِ بی همه چیـز می‌‌‌پـرد در هوا، دوبار دوربین کات می‌‌‌شود روی بستـه یکی از قـطرات ِ خـونـی که بعد از جهیدن دقیقا روی همان باتـ.ـوم جا خوش کـرده و دوبـاره همراه باتـ.ـوم به آسمان می‌‌‌رود، این بار تا ارتفـاع بیشتـر و با قدرت بیشتر، تا دیگر قیـاس هندوانه ای کامل شود و به صدای خالی بسنده نکند، کاملا دو شقـه.

ثانیه ۱۰: باتـ.ـوم همان جا روی هوا می‌‌‌ماند، سر و صدا بلند می‌‌‌شود، حرکتی حس می‌‌‌شود، ولی هنوز باتـ.ـوم روی هواست؛ تراولینگ ۱۸۰ درجه ای و زوم اَوت ِدوربین عده ای از مردم را نشان می‌‌‌دهد که کـارد بزنــی خـونشـان در نمی‌‌‌آیـد و از صدای ترکیـدن هنـدوانه به خودشان آمده اند، یکی شان باتـ.ـوم ِ ضربـه زننده را روی هوا از پشت گرفته.

ثانیه ۱۲: کتـ.ـک زنها که چند نفر بودند از تـرس جـان و این مردم عصبـانی همگـی فرار می‌‌‌کنـند؛ دوباره دوربین زوم می‌‌‌شود روی بستة یکی شان که مـوتـورش را با نـگـرانی روشن می‌‌‌کند و می‌‌‌رود، تراولینگ ۹۰ درجه ای دوربین (این بار در جهت عکس) به همراه زوم اوت، یکی دیگر را نشان می‌‌‌دهد که چند متر آنطرف تر خورده زمین، مردم هم بعد از یـورش اولیـه عقـب کشـ.ـیـده اند؛ باتـ.ـوم به دسـت ِ چند ثانیه قبل، از روی زمین نیمخیز می‌‌‌شود روی دو زانو؛ دوربین دوباره با یک تراولینگ عجیب و غریب زوم می‌‌‌شود روی چهره پسر جوان، یک بسـ.ـیجـ.ـی َ بیست و چند ساله، ترس ِ از مکافات در چهره اش موج می‌‌‌زند، ولی هیچ اثری از جلال و جبروت ِ وقتی که باتـ.ـوم داشت، دیده نمی‌‌‌شود.

ثانیه ۱۴: دوباره زوم اوت و تراولینگ، این بار در زاویه ۱۳۵ درجه با افق؛ مردم کمی‌‌‌جرات می‌‌‌کنند و حلقه محاصره تنگ تر می‌‌‌شود، دختری پیشاپیششان حرکت می‌‌‌کند؛ از همان هایی که اگر گیر همین بسـ.ـیجـ.ـیها یا نیروهای امنـیـ.ـت ِاشتباهی (اجتماعی) بیفتند، اول هزار جور تهمت بارش می‌‌‌کنند و بعد با بی آبرویی و رسوایی می‌برندَش جایی که عرب نی انـداخت: «دستهایی ظریف و بدنی کشـ.ـیده، موهای ِ رنگ کرده و ناخن های لاک زده، مانتویی بدن نما و شلواری اهریمنی (جین ِ آبی ِ فَشِن)»؛ مردم سریعتر حرکت می‌‌‌کنند، ولی دختر از همه سریعتر است؛ می‌‌‌دود و سر و گردن ِ پسر بسـ.ـیجـ.ـی را از پشت محکم بغل می‌‌‌کند، پاهایش را هم می‌‌‌گذارد دو طرف بدنش، دقیقا روبروی کلیه هاش؛ گویا رزمی‌‌‌کار است و کارش را هم خوب بلد است و می‌‌‌خواهد با یک حرکت گردن پسر را بشکاند.

ثانیه ۱۸: دوربین کات می‌‌‌شود به بستة چهره دختر، آرامش چشمهایش از پشتِ همة آرایشهایش پیداست، تافت ِ روی موهایش کارگر نبوده و در اثر کتـ.ـک خوردن های همین چند لحظه پیش از دست همین ها، فرق کجش به هم ریخته؛ ولی چیزی در چهره اش موج می‌‌‌زند، در ته ِ نگاهش، مِهر ِ مادرانة یک زن ِ ایرانی و غیرت ِ پدرانه یک مرد ِایرانی.

ثانیه ۲۰: دوباره زوم اَوت و تراولینگ دوربین، این بار در زاویه ۴۵ درجة افق تا همة درگیری کاملا مشخص باشد. مردم می‌‌‌رسند، می‌‌‌خواهند جواب ِ باتـ.ـوم هایی را که خورده اند، با مشت و لگد بدهند؛ فله ای خورده اند و می‌‌‌خواهند گتره ای بزنند، مثل سریال ِ ترکی ِ «کلید ِ اسرار» که کارگردان همیشه مسخره‌اش می‌‌‌کرد و فیلمنامه‌هایش را به آبگوشتی بودن متهم؛ مکافات ِ عمل، دقیقا چند ثانیه بعد از وقوع جرم می‌‌‌رسد، آن‌هم نه از طرف ِ صاحب ِ زور و قانون و دادگاه، گویا از طرف خدا؛ مردم شروع می‌‌‌کنند به زدن، یک لگد به پسر ِ بسـ.ـیجـ.ـی می‌‌‌خورد، آن‌هم به پایش؛ بقیه می‌‌‌خورد به پک و پهلو و صورت ِ دختر ِ ایرانی، باز هم ضربه می‌‌‌خورد ولی هنوز با دستهای ِ ظریفش سر ِپسر را محکم چسبیده و با بدن ِ نازگتر از گلش خیمه زده روی تن ِ پسر و با پاهای ِ قلمی‌‌‌اش هم، پهلوهای ِ او را محافظت می‌‌‌کند؛ مردم به خودشان می‌‌‌آیند، یادشان می‌‌‌آید وارثان آرش‌اند، همانی که از قشر عامة مردم بود و نه از سلاطین و جانش را داد تا کسی از مردمانش (حتی دشمنان ِ خودی) آسیب نبینند؛ وارثان کوروش‌اند، همانی که بین مردم بزرگ شد و به شاهی رسید و به عدل معروف شد و منشور حقوق را نوشت و جامعه طبقاتی را از بین برد و وقتی بابل را به خواسته مردمانش برای رهایی‌شان از ستم گرفت، حتی حاضر نشد شاهش را بکشد؛ یادشان می آید که مولای ِ دینشان خواسته بود که فقط یک ضربه به قاتلش بزنند، آن‌هم نه برای انتقام، برای مجازات ِ یک قاتل ِ خطرناک. یادشان می‌‌‌آید که عقده و کینه جایی در قلب ِ ایرانی نـدارد، یادشان می‌‌‌آید اگر هم ناجوانمردانه خورده باشند، حاضر نمی‌‌‌شوند ناجوانمردانه بزنند؛ که خدا به موقع این پسر و امثالش را مجازات می کند و بخشش در عین توانایی همیشه سرلوحه ایرانیان بوده؛ مثل ِ اینکه دختر چیزهای ِ زیادی را یادشان انـداخته، عقب می‌‌‌کشند، دختر هم پس از اطمینان از امنـیـ.ـت محیط، پسر را رها می‌‌‌کند، دوربین کات می‌‌‌شود به بسته صورت ِ دختر، اشکهایش سایه های چشمش را شسته و دورش را سیاه کرده، یک قطره دیگر می‌‌‌آید و از روی کرم پودرهای صورتش سر می‌‌‌خورد و می‌‌‌افتد روی قطره های خـون ِ کف ِ آسفالت؛ ولی با تمام ِ پاکی اش قادر به پاک کردن این خـونها نیست، آستین ِ تاشدة مانتویش کبودی ِ دستهایش را لو می‌‌‌دهد، احتمالا پاها و بدنش هم همین وضع را دارند، آستینهایش را می‌‌‌زند پایین که مردم ِ دور و برش خجالت نکشند، خودش هم می‌‌‌داند که عصبانیت این مردم از قتـ.ـل‌ها و جنایـ.ـت‌ها و آدم‌کشـ.ـی‌هاست و حق بهشان می‌‌‌دهد، می‌‌‌داند که نتوانسته اند خودشان را فقط برای چند لحظه کنترل کنند، می‌‌‌داند که تقصیر ِ این‌ها نیست؛ بعضی از مردم گریه‌شان می‌‌‌گیرد، کارگردان هم نمی‌‌‌تواند جلوی اشکش را بگیرد و می‌‌‌خواهد به دستیارش بگوید افتخار می‌‌‌کند از نسلی است که دخترهایش حتی اگر موهایشان را تیفوسی بزنند، از هر مردی مردترند، که یادش می‌‌‌آید دستیارش توی گونی است و فقط بغض می‌‌‌کند ولی وقتی به آخر و عاقبتش فکر می‌‌‌کند، به خودش می‌‌‌آید که از چند لحظه بعدش هم بی خبر است و جدی می‌‌‌شود که باید این آخرین فیلمش را هم بسازد و بعد ... ؛ دوربین همانطور آهسته می‌‌‌چرخد و میاید بالا، پسر بسـ.ـیجـ.ـی لنگ لنگان می‌‌‌رود قاطی هم پالگی هایش.

سکانس ۲ (۱ ثانیه):

خارجی، روز، پیوسته از سکانس قبل.

لوکیشن: نامعلوم.

ثانیه ۲۵: همه جا محو می‌‌‌شود غیر از کاراکتر اصلی، دوربین آهسته نزدیک ِ دختر ِ آزادة ایرانی می‌‌‌شود، می‌‌‌چرخد و به صورتش می‌‌‌رسد؛ کم کم این صورت با تِرَنزیشن اِفِکت ِ فِید تبدیل می‌‌‌شود به صورتی مشابه؛ چشمهای این دختر کمی‌‌‌ متفاوت‌تر است و بینی‌اش هم کمی ‌‌‌قلمی‌‌‌تر؛ گونه هایش کمی ‌‌‌برجسته‌ترند و فرق ِ موهایش هم کمی ‌‌راست تر؛ دوربین آرام آرام می‌آید بالا و نشالن می‌دهد که مشکی ِ مانتویش کمی‌‌‌پر رنگ تر است و آبی ِ شلوارش کمی‌‌‌کم رنگ تر؛ اما مهم چیز دیگری است: زیبایی همان زیبایی و ظرافت زنانة ایرانی است و غیرت هم همان غیرت و شجاعت ِ مردانة ایرانی.

سکانس ۳ (۲ ثانیه):

خارجی، روز، پیوسته از سکانس قبل.

لوکیشن: نامعلوم.

ثانیه 26: دوربین همان حرکت آرام و دورشونده اش را ادامه می‌‌‌دهد؛ کم کم دور و اصراف ِ کاراکتر ِ اصلی فـِـیدین می‌‌‌شود و قابل تشخیص، این صحنه اول کات می‌‌‌خورد به بستة چهرة دختر دومی که پر از صلابت و طراوت و زیبایی است؛ سپس چشم فردی ناشناس – احتمالا مشابه پسر اولی، ولی کارگردان هر چه چشم چرخاند نتوانست ببیندش- که به جای لطافت و غیرت، حیوانیت ِ محض دارد و رذیلت و بی شرافتی و از خود بیگانگی ِ و مسخی؛ بعد هم روی دست ِ همان آدم که به جای ظرافت، زمختی دارد و بی وجودی؛ انگشت که روی ماشه سفت می‌‌‌شود، یک چشمش را می بندد و چشم دیگر را هم تنگ می‌کند، تَق...

سکانس ۴، پایانی (۲ ثانیه):

خارجی، روز، پیوسته از سکانس قبل.

لوکیشن: جایی کمی‌‌‌دورتر و خلوت تر از لوکیشن اولی، در کوچه های امیر آباد.

دکوپاژ: خط ِ وسط، خط ِ افق؛ رفت و آمد عادی چند آدم، خلوتی ِ یک خیابان ِ فرعی ِبدون ماشین، فضا بسیار آرام به دور از هر گونه تظاهـ.ـرات و درگیری.

ثانیه ۲۸: صحنه از کلوزآپ ِانگشت و ماشه و چشمهای تنگ و کثیف، کات می‌‌‌خورد روی ِ لانگ شات ِ دختری که کنار ِ مرد ِ مسنی که خود ِ کارگردان هم آخر نفهمید پدرش بوده یا استادش راه می‌‌‌رود و در یک لحظه چند قدم عقب می‌‌‌افتد و همان آن، ناگهان این همه زیبایی و رشادت وسط ِ چهارراه وا می‌‌‌رود و می‌‌‌خورد زمین، مرد ِ مسن انقدر نزدیک هست که سرش را بگیرد و آرام روی زمین بگذارد؛ سعی می‌‌‌کند همه تشویش و ناراحتی‌اش را پنهان کند و با صدای لرزان به دختر می‌‌‌گوید: "نترس نـدا، هیچی نیست"، ولی نـدا مثل اینکه جای ِ دیگری است، کسی می‌گوید: "برسونیدش بیمارستان"، دیگری با بهت می گوید: "چی شد یهو؟"، یکی دیگر داد می‌زند: "حتما تیر خورده"، آن‌یکی: "پس کجاش خورده؟!"، ولی نـدا هیچ‌کدام را نمی‌شنود، چشمهایش کله می‌‌‌شود و مردمکش می‌‌‌رود آسمان، گوشة شمال ِغربی ِ آن قابهای زیبا، همانجا که خدا را می‌توانی ببینی، انگار زل زده به فرشته هایی که برای ِ بردنش آمده اند، شاید هم این بار خود ِ خدا آمده پایین و مقدمات را فراهم می‌‌‌کند؛ هنوز مرد ِ مسن با خوش خیالی و کمی هم ترس ِ بیشتر از وضعیت چشمهای نـدا می‌‌‌گوید :"نترس نـدا، نترس هیچی نیست"، ناگهان خـون از دهان و بینی دختر می‌‌‌دود سمت چشمهایش و آرایشی را به صورت ِ ماهش می‌‌‌دهد که تا به حال هیچ کس ندیده، کارگردان یاد ِ حلاج می‌‌‌افتد که وقتی امثال ِ همین از خدا بی خبرها داشتند مُثلِه‌اَش می‌‌‌کردند خـون ِ دستها را به صورتش می‌‌‌مالید و می‌‌‌گفت: "خـون ِ مرد گلگونة صورتش است"، و چه کسی مرد تر از نـدا؟ مردم دور ِ نـدا حلقه زده‌اند، از دیدن فوران این همه خـون با هم جا می‌‌‌خورند، "دور ِش رو خلوت کنید" و "یکی اینو برسونه به بیمارستان" تبدیل می‌‌‌شود به ضجه و شیون و فریاد، مرد ِ مسن که حالا التماس در صدایش موج می‌زند با صدای خفه می‌گوید: "نـدا نرو"، "نـدا بمون"، "تروخدا بمون"، "بمـــــــون..."، کم کم فریادهایش به ضجه و ناله تبدیل می‌‌‌شود، مردم گریه می‌‌‌کنند، یکی فحش می‌‌‌دهد و کارگردان هم بالا را نگاه می‌‌‌کند که ببیند خدا کو؟ نکند این چند وقته شهر ِ ما را نمی‌‌‌بیند؟ دستهای ظریف نـدا آرام آرام می آید پایین و بدون کوچکترین تکانی کنار جسم ِ بی‌جانش کف ِ آسفالت خیابانهایی که این چند روزه از همیشه بیشتر جنایت دیده اند، آرام می‌گیرد. کارگردان دارد می‌‌‌میرد، به خودش می‌‌‌گوید (کسی را نـدارد که به او بگوید) چقدر راحت رفت، نه جان کندنی، نه دست و پا زدنی، نه سـ.ـرطان گرفتنی، نه سـ.ـرطان ریه گرفتنی، نه سـ.ـرطان ریه گرفتن و 10 سال جان کندن و جان همه را گرفتن و به زور قرص و آمپول سرپا ماندن و دروغ گفتن و خـون ِ مردم را توی ِ شیشه کردن و قتـ.ـل و جنایـ.ـتی، نه اُوِر دوزی کنار معشوقه‌ای، نه بیمارستانی، نه دکتر و دوایی، از چشم بر هم زدن هم آرام‌تر و راحت‌تر؛ کارگردان فکر می‌‌‌کند که این دختر چقدر باید معصوم باشد که حتی بدون کوچکترین دردی برود پیش خدا، حتما بی گناه است، اگر گناه همانی بود که اینها می‌‌‌گویند، این دختر ِ مظلوم باید با بدبختی می‌‌‌مرد نه خودشان؛ یکی که سعی دارد با گریه و التماس به نـدا تنفس مصنوعی بدهد کارگردان را به خودش می‌‌‌آورد، کارگردان بیشتر دارد می‌‌‌میرد، آخر می‌‌‌داند که ناگهان با آن سرعت خـون از دهان و بینی بیرون زدن یعنی چه، که تیر ِمستقیم به قلب خوردن یعنی چه؛ با خودش فکر می کند که واقعا چه جور حیوانی می‌تواند این گل ِ زیبا را این چنین پر پر کند، آن هم از فاصله دور، از پشت قلبش را نشانه برود، آن هم در بی‌خبری ِ محض، جرمش چه بوده؟! راه رفتن؟! حرف زدن؟! خواستن ِ کمینة حق ِ یک انسان؟! کم کم دوربین را می‌‌‌برد بالای ِ سر ِ نـدا، باور کردنی نیست؛ با اینکه انقدر خـون ِ روی صورتش زیاد است که لخته شده و تقریبا نیمی ‌‌‌از آن را پوشانده هنوز هم زیبایی‌اش را از دست نـداده، با اینکه یکی از چشمهایش کاملا در خـون مدفون شده و دیگری هم نصفش پیداست، هنوز باز ِ بازند و پر از مهر ِ زنانه و غیرت ِ مردانه؛ کارگردان فکر می‌‌‌کند که این چشم‌های باز چقدر می‌‌‌توانند معنی داشته باشند، که این نگاه پر معنی چقدر می‌‌‌تواند به همه آدم‌ها درس بدهد، که چرا نـدا چشمهایش را نبست؟ می‌‌‌خواست بگوید حتی لحظه مردنش هم چشمهایش را نمی‌‌‌بندد؟ می‌‌‌خواست بگوید چطور حاضرید با چشمهای بسته زندگی کنید؟ چشمهایی که باز ِباز بودند؛ پر از آرامش، و این بار آرامش ِ ابدی...

همة این سکانس آخری فقط دو ثانیه بود؛ حتی انقدر نبود که نـدای ِ جوان ِ زیبا که عضو ِ هیچ گروهی هم نبود و فقط آز.ادی را برای همه می‌‌‌خواست و قبلا هم گفته بود حرفم را می‌‌‌زنم حتی اگر تیر مستقیم به قلبم بخورد و تیر هم اتفاقا مستقیم به قلبش خورد، آخرین حرفش را بزند... ولی نه! تمام ِ حرفهای نـدا در همان نگاه ِ آخرش خلاصه می‌‌‌شد، بعضی وقتها سکوت از هر طومار طویلی پرمعناتر است...

فیلم تمام می‌‌‌شود؛ کارگردان که انقدر گریه کرده تقریبا مرده، پیش ِ خودش فکر می‌‌‌کند که چرا بعضی ها انقدر مردند و بعضی ها با تمام ادعای مرد بودنشان نامرد و بی‌غیرت؟ چرا بعضی‌ها انقدر از خود گذشته‌اند و بعضی ها انقدر نمک به حرام؟ بعد هم می‌‌‌گوید: "نه! استغفرالله، حتما دست من و هم نسلهای ِ من و نـدا نمک نـدارد..."

کارگردان یاد حرفهای دولـ.ـت متبوعش می‌افتد که چطور دایه مهربان‌تر از مادر ِ مردم جهان است و جلاد مردم خودش، که چطور حتی با کتک‌خوردن انسانی در گوشه‌ای از این جهان شدیدترین حملات را به دولـ.ـتها می‌کند و فریاد ِ تضییع حقوق ِ بشر سر می‌دهد و مردم ِخودش را مثل ِ پشه می‌کشد! که اصلا مگر می شود دولـ.ـتی که با پول ندا و نداها روزگار می گذراند و باید نوکری‌ِشان را بکند مردم خودش را به جرم ِاعتراض بکشـ.ـد؟! مگر این مصداق بارز دیـکـ.ـتـاتوری نیست؟! که تاب شنیدن حرف مخالف را نداشته باشی و در دم خفه‌اش کنی؟! تازه این بیچاره که فقط داشت آرام راه می‌رفت و عضو هیچ گروه و دسته‌ای هم نبود! فقط حرفش آز.ادی بود و بس! انقدر سنگین است این حرف؟! نه جنایـ.ـتی کرده بود و نه پولی دزدیـ.ـده بود، نه حق ِ کسی را به زور گرفته بود و نه به کسی تعرض کرده بود، اگر نـدای ِ معصوم و نـداها حقشان این است، پس حق ِ آنهایی که راس کارهایند و تمام ِ آن جنایـتها را کرده‌اند چیست؟ که اگر سکوت در برابـر زور و ظلم حق است، چرا مولایـمان حسـین حاضر شد خون ِ پاکش ریخته شود ولی حاضر نشد حتی برای ظاهر‌سازی هم که شده با ظلم بیـعت کند؟ نمی‌توانست زیر بار زور برود و زنـده بماند؟! چرا هر عاشورا حسین حسین می‌زنیم و بعد خودمان حق را می‌کشیـم و دل ِ امام‌‌مان را خون می‌کنیم؟!!! آرش و کوروش که بودند؟ سردار ملی و سالار ملی که بودند؟ ستارخان و باقر خان چرا کشته شدند؟ شهید همت و باکری و چمران که بودند؟ محمد جهان آرا که بود؟ این مملکت حاصل ِ خون ِ پاک ِ هزاران بزرگ ملی و مذهبی ماست، مگر مفت به ما رسیده که حاتم بخشی می کنیم و زیر بار هر زوری می‌رویم؟! و یاد ِ رسانة جمعی می‌افتد که با چه شور و حرارتـ.ـی از سـ.ـرکوب اغتشـ.ـاش‌گران حرف می زند و اینکه سـ.ـرکوب‌شدن ِیکی از این اغتشـ.ـاش‌گرانِ قلدر ِ گردن‌کلفت را از نزدیک دیده!

کارگردان که در این فیلم ِ آخرش انقدر حرف زده که یک قدم تا گورش فاصله دارد، دوربینش را می‌‌‌گذارد روی کولش و با خودش عهد می‌‌‌کند که دیگر فیلم نسازد، آرام آرام می‌‌‌رود به دورها، جایی که خدا هست، این بار مطمئن است که خدا را پیدا می‌‌‌کند و حرف ِ دلش را تمام و کمال می‌‌‌زند و از این همه نامردی شکایت می‌‌‌کند، این بار خدا را در صورت ِ خـونین ِ نـدا دیده، می‌‌‌رود و دیگر به هیچ چیزی هم فکر نمی‌‌‌کند، نه چوب و چماقی که قرار است توی ِ سرش بزنند، نه دوربینش را که قرار است بشکنند؛ نه ازگونی های معروفشان می‌‌‌ترسد و نه حتی از جانش، فقط می‌‌‌خواهد خدا را پیدا کند و چهار کلمه مردانه باهاش حرف بزند، حرفهایی که در این 28 سال و مخصوصا این چند روزه بدجوری بغض شده و دارد خفه اش می‌‌‌کند؛ می‌گوید شکایتش را می‌برد پیش خدا، آخر یادش است که هر وقت دل ِ مادر می‌شکست، می‌گفت: «ما هم خدایی داریم...»؛ می‌‌‌خواهد همه در امنـیـ.ـت باشند، نه چوبی باشد و نه چماقی، نه سلطانی و نه رعیتی؛ همینطور که می‌‌‌رود دورها را هم نگاه می‌‌‌کند، جایی که صدا از آنجا آمده بود، پسری لنگ لنگان دور می‌‌‌شود...

پ.ن. : لطفا برای نـدا و نـداها و خـون ِ عزیز و گرانقدر تمام شهیدان ِ همه ادوار ِاین مرز و بوم فاتحه ای بخوانید و بعدش یک دقیقه سکوت کنید و در آرامش فکر کنید؛ به خودتان به زندگیتان و ... به سرزمین و خدایتان.

|+| نوشته شده توسط آرش در سه شنبه دوم تیر 1388 و ساعت 18:52  
 سگ ِ زرد

پس پریروز:

آمده بود تا برای کفتارها هورا بکشد

اما پایش که روی آخرین علفهای سبز و زنده سرید و سرش که به سنگ خورد

چنان «دانگ» صدا کرد...

که ماه یادش آمد، اوست که باید دور ِ زمین بچرخد!

یادش آمد که نمی شود همیشه بین زمین و خورشید ماند

و فقط چند سال یکبار آنهم برای چند ثانیه کسوف می شود

نه چهار سال یکبار برای 8 سال!

خورشید تازه یادش آمده بود که خورشید است

که ابرهای سیاه روبرویش چقدر زپرتی اند، و شاید هم فزرتی...

یواش یواش داشت خمیازه کشان چشمهای خمارش را می مالید و چارقدش را باز می کرد و زلفهای طلایش را شانه می زد و شهر را رنگ گندم دست چین می کرد

آبشارها یادشان آمده بود که باید سرازیر شوند و سربالا رفتن، غیر طبیعی است  و قورباغه ها را ابوعطاخوان می کند

بلبل هم یادش آمده بود که مگس نیست و دیگر وز وز نمی کرد و بلا نسبت  «گه» سراغ هر «لجنی» نمی رفت

رفته بود کنار یک غنچه و به هوس باز شدنش، «عشق» گریه می کرد

ابرهای سفید آمدند و آسمان بعد سالها خندید و باران بعد ِ سالها بارید

نفس کشید و نفس ها را تازه و نم دار کرد

غنچه داشت با ناز می رقصید و باز می شد

درخت داشت جان می گرفت

پرستوها دیوانه وار آواز می خواندند

و سنجابها هم دیوانه وار می خندیدند و دنبال دم ِ نرم ِ پشمالوی همدیگر ریسه می رفتند

کلاغها هم دمشان را گذاشتند روی کولشان و رفتند جایی که نادر رفت

جایی در شرق که مرگها از آنجا می آمد

قار و قار و قار خبر دادند

ناگهان ابر سیاهی که از خنده باران بدش می آمد، سر ِ نازنینش را زد به طاق و سیل راه انداخت

نسیم ِ آرام شروع کرد مثل بادهای وحشی بیابانهای سگها، عو عو کردن...

 

پریروز:

گل ِ زردی که زیر خوشه های طلای نور سرخ شده بود

«از وق وق ِ طوفان وحشت زده»، آن همه زیبایی و لطافت  را ول کرده بود و

چهار تا خار ِ مردنی ِ نازکتر از ساقه اش را با تهدید نشان می داد

بلبل از این همه غیرت و ناتوانی غنچه تازه به بار رسیده اش، خون گریه می کرد

آبشارها دوباره داشتند سربالا رفتن را تمرین می کردند

و قورباغه هم ابوعطا خواندن را...

 

دیروز:

آبشارها بـاتـــو#م به دست، سربالا می رفتند سراغ پرستوهای خونخوار ِ بی همه چیز

باد ِ وحشی ِ مهربان هم هنوز برای گـُل ِ نامرد ِ زشت ِخوشبخت چیزی باقی گذاشته بود: «چهار تا خار ِ مردنی»

که البته از سرش هم زیاد بود و پررو می شد

بلبل هم همچنان از نهایت زیبایی ِ معشوقش هق هق می کرد

البته می گفتند بلبلهای عهد عتیق هق هقه نمی کردند، چه چهه می زدند؛ به حق چیزهای نشنیده!

نصف قورباغه ها هفت تیر بسته بودند و نصفشان هم ابوعطا می خواندند

کفتارها هم که تازه جان گرفته بودند، سبیل ِ چرب شده خرس و خوک را دیده بودند و پولش را هم که خودشان داده بودند و مفت چنگشان و تا کورشود هرآنکه نتواند دید و رفته بودند سرشان «نقاره» می زدند

رودخانه های خشک سرود پیروزی می خواندند که بالاخره از شر نغمه زیبای آبی که در بسترشان جاری بود خلاص شده بودند

آهوها هم خوششان بود که چهار تا زالوی ِ خوشگل و پروانه ای پیدا کرده بودند و داشتند سرویس می دادند

خورشید هم که ایندفعه  ابری پیدا نکرده بود برود پشتش، بعضی وقتها پشت کوه قایم می شد، بعضی وقتها پشت ماه و بعضی وقتها پشت ِ خودش...

گیس هایش را می برید، خوشه های طلای ِ تنش را مُثلِه می کرد و با تضرع دعا می کرد که بخشیده شود، ولی مطمئن بودکه خیلی خرفت و نامرد است و باید همیشه ننگ مهرپراکنی را به دوش بکشد و گناهکار بماند

بعضی ها هم وسط هوا و زمین به گوری فکر می کردند که از این زندگی آرام ِ زیبای ِ راحت ِ امن ِ زجرآور راحتشان کند.

گورهایی که دسته جمعی گور ِخودشان را کنده بودند

ابر و باد و مه و فلک هم بدون خورشید نشسته بودند و به سلامتی «آقـــxا» ویسکی ها را Cheers!

بلبل هم انقدر از فرط ِ خوشی زار زد، تا مرد

آب هم از آب ِ رودهای خشک تکان نخورد.

و ...

راستی!

لحاف ملا کو ؟!!

|+| نوشته شده توسط آرش در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 20:36  
 Parisienne Moonlight

Parisienne Moonlight” by “Anathema” From the Album “Judgement(1999)”

I feel I know you
I don't know how
I don't know why

I see you feel for me
You cried with me
You would die for me

I know I need you
I want you to
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide
I know you tried

To be who you couldn't be
You tried to see inside of me
And now i'm leaving you
I don't want to go
Away from you

Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside

You cannot hide
I know you tried
To feel...
To feel...

|+| نوشته شده توسط آرش در سه شنبه پنجم خرداد 1388 و ساعت 15:20  
 خواب ِ درددار

بر قلب پاره پاره و زارم، تو هم بخند

بر اشک‌های هیچ و نزارم، تو هم بخند

 

دنیا، زمین، زمان، باران... آسمان، خدا

خندیده‌اند بر شب تارم، تو هم بخند

 

تعبیر خواب‌های همیشه سقوط من

بر خواب‌های عشقْ‌دچارم، تو هم بخند

 

دزدانه عاشقت شده‌ام، خنده‌دار نیست؟

بر این خیال قهقهه‌دارم تو هم بخند

 

خورشید فصل‌های دلم در غروب مرد

بر سبزة سیاه ِ بهارم تو هم بخند

 

با خنده‌ای به جان شب زخم خورده زد

صبحی که بود آخر ِ کارم، تو هم بخند

 

در آرزوی دیدن تو دست و پا زدم

روی طناب کهنة دارم... تو هم بخند...

|+| نوشته شده توسط آرش در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 و ساعت 0:10  
 بهار

برق زد و تیره شد و نعره کشید
کهنه زمین مرده دل جامه درید
چشم سیاه آسمان سبز گریست
از سَر ِ انگشت ِ خدا عشق چکید

سال نو مبارک، پارسال همین موقع عیدی های بیشتری داشتم؛ قاصدک...

پ.ن :
سین یک مثل سوسکی مرده
لنگه کفشی توی سرش خورده
بس که نعره کشیده در خلوت
سرخی این صدا مرا برده
و اکنون
ساعت هفت بار نواخت:
هفت
هفت
هفت
هفت
هفت
هفت
زارت!
رو سقف چه غلطی می کنی؟!
ایندفه کی باید با کاردک جمعت کنه؟!!!
چشمت، دهنت، دماغ و  قلبت
بستم همه را درون کارتن
عفریته زشت باستانی
حالا برو گمشو عاشقی کن

|+| نوشته شده توسط آرش در جمعه سی ام اسفند 1387 و ساعت 11:5  
 ساکت و بی کسی، بدون کفن...

مثل یک عشق مرده و تنها
مثل یک زجر سالخورده پیر
مثل یک دشت خالی و ساکت
می‌کنی جان همیشه در زنجیر

توی گورت همیشه تاریک است
حفره بی‌تهی که بد سرد است!
حفره‌ای در سیاه چاله عشق
قبر مردی که قسمتش درد است...

توی گورت چقدر جنجال است
حفره بی سری که بد گرم است!
حفره‌ای در سیاه چال هوس
قبر سردی که داغ و بی شرم است ...

تک سوار زمان قاطر و اسب
آن زمان‌ها که عشق در دل بود
مرد و در این زمانه عشق اینجاست:
سینه و ران و چاله‌های کبود

عقل و عشق و دلت که شد تعطیل
در پی عشق‌های چرک و لجن
حکم دادی که جرم سنگین است:
«حبس در بند انفرادی تن...»

با خودت زر زدی همین عشق است!
در ازل قسمتم نوشته شده
بنده مامورم و کمی معذور!
در گِلَم نکبتم سرشته شده!

ماه را وصله کرده‌ای به خودت
وصله هایی نچسب و کم طاقت
هرزه‌ای که به جای عشق و زن است
همسری در حدود یک ساعت!

در دلت شور و حال شیرین بود
یاد آن عشق ناب بی همتا
و تو فرهاد ... بیستون دِمُده است!
<جولیت> هم بدک نبودش ها!

«هی تو خوش اشتهای چشم چران
هی تو مجنون قصه هرکس
چند تا دل زدی به سیخ کباب ؟
چند تا لیلی آخرش شد بس ؟!»

خنده‌هایت همیشه پژمردند
مرده و سرد و بی‌کس و پرپر
یخ زدی باز و مرگ می‌خندی
زرد و بی خاصیت شدی آخر

کودکی‌ات دوباره جا مانده
پشت این انحنای سرخ و سیاه
وسط ِ قلب صورتی ِ تپل
گم شده در سیاه ِ ژرفی ِ چاه...

اشک‌هایت به هیچ محکومند
دل به نوری سیاه می‌بندی
در میان سکوت می‌میری
با شیاطین دوباره می‌خندی

پشت این در که قفل آن عشق است
تا کجای شب این چنین خسته
بی‌کس و بی‌امید و بی‌سامان
هی بزن، جان بکن، ولی بسته

از تو آخر چه ماند جز پوچی ؟
غیر تصویر  قله ای مغرور
جز صدایی که درد می گرید
غیر آتش بدون گرمی و نور ؟!

من که گفتم هر آنچه تو گویی
درد و زجرم چرا نمی دیدی؟
هر چه گفتی نرفت در مغزم
بار الها دوباره که ... !!!!!

متعفن، کریه، عق آور
بوی گندیگی ِ  یک خر ِ چاق
خوش بِچَر که خبر رسیده برات 
خبری نیک ... قار قار کلاغ...

 پاک تر از فرشته ای هرزه
گرگ تر از فاحشه ای کوچک
آن خدای بزرگ و بی مانند
می رود زیر خاک ... خب به درک!

|+| نوشته شده توسط آرش در شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت 10:25  
 شمردن بلدی ؟
تا بالهایت را باز کردی
حواست پرت رسیده های گندیده شد
پرت یه قل دو قل
پرت انحناهای سرخ و سیاه
پرت آه و اوه ِ نسل جوان
پرت آبستنی زهره از بهرام×
پرت گیر و گرفت حلقوم هوس
اما ... رفتی و فقط ریشخند بستند به نافت!
... و چشم باز کردی و دیدی که زمستان
پنجه زد و سفیدی اَت را با برفش برد
و روسیاهی اش ماند به توی ذغال!
حالا
تا دنیا دنیاست
با این پاهای نصفه و تن مثله
بنشین و حسرت آبی آسمان را بخور...
راستی !
درآمد این ماهت چند خروار کودکی بود ؟!
«هی تو خوش اشتهای چشم چران
هی تو مجنون قصه هر کس
چند تا دل زدی به سیخ کباب
چند تا لیلی آخرش شد بس ؟!»*

----

* تضمین خودم در خودم!

|+| نوشته شده توسط آرش در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 و ساعت 11:16  
 تولد آبی ترین جزیره عاشق

سلام خانوم ِ فرزانه، گل به سر دختر
سلام مظهر عشق و از عشق عاشقتر

سلام "کوشمولو" خانوم، جزیره آبی
سلام، وسعت دریا از عشق تو کمتر ...

(برای خواندن شعر کامل به ادامه مطلب تشریف فرما شوید)!


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط آرش در چهارشنبه دوم بهمن 1387 و ساعت 17:6  
 اسیر است در این دام، به این کولی ِ بدنام...

تنهايى ابدى من قسمت زنى است
که بختش از سیاهی ِ زندگیم
از بی کسی بی کسی هایم
از شکاف های ژرف سنگ قبرم
از درماندگی آه ِ بی امیدم
تیره تر است
و روحش
از آواز چکاوک های عاشق
سپید تر...

|+| نوشته شده توسط آرش در دوشنبه سی ام دی 1387 و ساعت 11:39