
((تقديم به تمام هست و نيستم مادر عزيزم))
به پاکزادی آتش*، به بیکرانگی آب*
به جاودانگی خاک*، چو باد* عاشق و بیتاب
به راست قامتی سرو، تمام و هستی جاوید
به پاکدامنی نور، به مهرورزی خورشید
به جنگهای زمانه، همیشه بیکس و تنها
بدون همره و یاور، همیشه عاشق و شیدا
نگین سبز وجودت فروزشی به دو عالم
از آن ازل که تو گشتی دلیل بودن آدم
تمام هستی دنیا به روی مهر تو چرخد
بهشت قابل آن نیست که خاک پای تو گردد
پناه خستگی و درد، بلا کش دو جهانی
بدون چشم داشتی، ز عشق آسْمانی
طنین و مهر صدایت که رشک نغمة داوود
همیشه مرهم زخم است، نشان وعدة معهود
خوراند آب حیاتم خدا زعشق تو مادر
به ذره ذرة جانی، همیشه در دل و بر سر
نشد که شعر حقیرم چنان شود که سزاید
به بارگاه سلیمان ز مورچه چه برآید
که هر چه باشدم از تو و هر چه شایدم از تو
و هر چه بوده و هستم و هر چه آیدم از تو
*عناصر چهارگانه خلقت که نيکويی هر کدام در ((مادر)) جمع شده و زيبا ترين ترانه خلقت را آفريده و عشقی آسمانی را در وجودش به ودیعه نهاده، عشقی حقیقی و جاودانی.
به گاه نیمروز بود
و یا شبانگهی کبود
به نازکی خاطرات
و رنگهای سرخ شاد
سبک به وزن " آه " بود
سبک تر از نسیم و باد...
به صورتش نشسته گرد
ز سالهای بی کسی
و در برش فقط خدا
و شعرهای نیمه زرد
به قهوه چی سلام کرد :
..."سلام من مسافرم"
ز دور پچ پچی شنید
..."چرا نگفت شاعرم ؟"
..." ز دست رعد می جهم"
و آن برون سیاه بود
اگرچه بزم گرم و شاد
شبیه پرتگاه بود
همان زمان که فرّ مهر
به زیر قرص ماه بود
..."شود که باشدم پناه ؟"
ز قهوهچی سوال کرد
و قهوه چی اشارهای
به سیبهای کال کرد
میان سیبهای سبز
شکوفههای بسته بود
و غنچههای یخ زده
عنان غم گسسته بود...
یواش گرد عشق را
به روی سیبها کشید
تمام غنچهها شکفت
تمام سیبها رسید...

