تبليغاتX
پنجره
 درازگوش!
یک روز یک آدمی بود که خیلی خر بود ، هی عاشق میشد ، هی فارق میشد ، دوباره عاشق میشد و دوباره فارق میشد و هی گوشش دراز تر میشد ولی آدم که نمیشد ! هی فرتی عاشق میشد و پشتش هم زرتی فارق میشد ! ، درست است که هر دفعه گوشش درازتر میشد ولی بیشتر با کثافتهای این دنیا آشنا میشد و بیشتر خدا را شکر میکرد که یک گوش دراز ساده بی شیله پیله افریده اش و نه یک آدم هفت خط خوش خط و خال ! و باز هم جای شکرش باقی بود که هر دفعه طرف تو زرد از آب در میامد و فکر میکرد که که چقدر این آدم ساده را خر کرده ولی نمیدانست که این از اول خر بوده ! دیگر کاری نمیتواند بکند کسی ! و هر دفعه هم با خیال راحت فارق میشد ، چون میدانست طرف فقط دروغ گفته و دیگر اینجا هم که اشکال اشکال ندارد بگویم که اصلا از اولش عاشق نمیشد ! ولی همیشه از جان و دل و گوشهای درازش مایه میگذاشت تا به طرف ثابت کند که من از اول هم میدانستم که خودت کم میاوری نه من و با آسودگی میگفت ، رو که تو مست آب انگوری !  هر دفعه میتوانست بفهمد که طرفش چقدر قصد خر کردن یک خر را دارد و هر هر و عر عر میخندید و انقدر خر بود که باز هم عاشق میشد ! یکدفعه نفهمید چطور شد که عزیزترین دوستش که در رویایش هم نمیدید این مسئله را  یکدفعه عاشقش شد ! آمد و به گوشهای درازش دستی کشید و گفت چقدر قشنگ است میگذاری همیشه مال من باشد ؟ و دیگر نمیخواست مثل قبلیها خرش کند چون میدانست چقدر خر است ، عاشق همین خر بودن و کوچولو بودن دلش و گنده بودن گوشهایش شده بود ! و بعد آقا خره ی ما هی رفت و با خودش گفت خوب اشکال ندارد عزیزترین دوستم است ، حرفهایم را می فهمد ، هنوز دهان باز نکرده میداند چه میخواهم بگویم و اگر گشنه ام باشد بهترین یونجه ها را میدهد به من و اگر تشنه ام باشد بهترین آبها را به خوردم میدهد و گوشهای درازم را هم دوشت دارد و قلب کوچولویم را هم آرام میکند و من هم وقتی خودش و چشمهایش را میبینم آرام میشوم و همه چیزهای بد با هم به باد میرود و ابدا هم انکار نمیکند که چقدر خرم و خیلی هم دوستش دارم و اصلا ! همیشه شعبان یک بار هم رمضان !! ، اولین بار بود که در عمرش دروغ نشنیده بود و این هم کمی سخت بود برایش آخر گوشهایش خیلی دراز شده بود و تابلو بود که خر است ! بعد فهمید که ای دل غافل تا حالا خواب بوده ، کاش از اول این طرف عاشقش میشد ، و بعد یکدفعه حس کرد که ای وای ! خودش هم دوباره عاشق شده ولی نه از جنس قبلیها یک مدل دیگر ، میترسید ، نمیخواست ، تردید داشت ، تشویش داشت ، حالش هی بد میشد ، هی دلش میخواست بمیرد ، هی فکر میکرد که حالا باید چه کند ؟ واز همه بدتر از یونجه هم دیگر بدش آمده بود و لا غر هم شده بود ! ولی خوب بدبخت عاشق شده بود دیگر چه کند ، از آنجا که این خر کوچولوی ما خیلی خیلی هم احساساتی بود و اصلا هم دلش نمیخواست خر بزرگی شود وقتی فهمید که قبل از خودش چند تا آدم که واقعا آدم بوده اند و همه هم گنده بوده اند و هم خر نبوده اند و اتفاقا خوش خط و خال هم بوده اند در کنار این دوستش نقش یک عاشق را بازی میکردند و شاید نقش خودش را بازی میکردند و شاید کارهایی که خود خرش الان میکند را ان قبلیها هم میکردند و شاید این دوستش هم حس کرده عاشق آنها هم بوده است و با اینکه دوستش بهش گفته بود حس میکند اولین بار است که عاشق شده و مطمئن بود دیگر راست میشنود و دروغی در کار نیست و  همه چیز های بد و کابوسهای گذشته تمام شده و قول هم داده بود دیگر به هیچ چیزی بغیر از گوشهای قشنگ خودش و چشمهای شهلای دوستش فکر نکند ، اما چون برعکس گوشهایش دلش خیلی برای جا دادن این همه سایه کوچولو بود ، هی سردش شد و هی سردش شد و هی گریه کرد و هی لرزید و هی ترسید و هی غصه خورد و هی غصه خورد تا آخرش مرد !

خر ، خر است دیگر چه کنیم ! حتی اگر دلش به اندازه ی دل یک گنجشک کوچک باشد !

پ.ن : تو وبلاگ یه دوست (مصطفی ) خبری راجع به پیرمردی اکراینی خوندم که ۱۱۶ سال زندگی کرده و تو این مدت نمیدونم فقط بز یا غاز چرونده ! و راز عمر طولانیش رو هم ازدواج نکردن میدونه ! براش کامنت گذاشتم که اصلا معنی زندگی همین گوش دراز بودن و عشق و غم و غصه و شاید هم قصه است ! نوشتم که این یارو هنر نکرده که طول و عرض زندگی رو عوض کرده با هم و چقدر به این پیرمرده خندیدم ولی الان دارم به این فکر میکنم عوض کردن طول و عرض زندگی و غازچرونی هم باید هیجان داشته باشه

ایندفعه به جای اون پیر مرده به خودم و گوشام و حماقتم خندیدم ، قبل از اینکه کسی بهم بخنده !

|+| نوشته شده توسط آرش در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 3:22  
 گناه عشق
قول داده بودم که دگر شبی بدون تو اینگونه سر نکنم

قول داده بودم که بدون تو هرگز  گناهی دگر نکنم

اینجا به یاد تو مینویسم که هم قول نشکند

هم هر چه خواستم بگویم و بی اشک سحر نکنم

-----------------------------------------------------------

برف كه مياد ميميرم

من از سياهي سيرم !

از سوز سفيد سرما

دوباره جون ميگيرم

 

وقتي كه برف ميباره

از اسمون پاره

دلم ميخواد تموم شم

حيف كه هنوز بهاره

 

اتل متل دورنگي

هفت تا شغال رنگي

هفت تا عروس مرده

هفت تا روح كلنگي

 

 --------------------------------

ایندفعه واقعا دلم میخواد بمیرم ، آخه فکر کنم دیگه هفت من تکمیل شده باشه ! 

 

عشقهای سرد و بی روح

تبسمهای وهم انگیز جادو

فریبی خانمان سوز

کلامی کاغذی تقدیم من شد

هلا عشقم سفید است و سیه مو !!!!!!

مرگ هم چاره ای جز مردن نداشت

بیچاره در افسوس تزویر سیاه غم ما مرد

بیچاره پژمرد

فریبی از عزیزی کاغذی خورد !

-----------------------------------

در افقهای خیالی ، فکرهای پوچ و خالی

فکرهای پر زحسرت ، حسرتی آنهم خیالی !!!!

هیچ چیز نگو بانوی رویاهایم که میخواهم همیشه عشقت با من باشد و من هم تنها

در اخر بگذار تفالی هم به حضرت حافظ بزنم شاید دل دوست به حال ما سوخت ، ببین حافظ هم جوابم خوب داد

در وفای عشق تو مشهور خوبان چو شمع    شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

شب رو ام ، خوابم نمی آید به چشم غم پرست   بس که در بیماری هجر تو گریان چو شمع

پ ن ۱ : قول داده بودم و قول مرد هم قول است و زیرش نزدم و حتی یک قطره اشک هم نریختم ولی دلم گریست به اندازه ی تمام دریاها و رودها و سیلابهای خروشان

پ ن ۲ : دوست داشتم تو را هم با خود زیر خاک ببیرم ٬ کاش اینجا بودی تا شریکت میکردم در تشویشهایم ، کاش بودی تا میتوانستم عشقت را با خود درون تابوت ببرم و چال کنم

پ.ن ۳ : چی شد کجا رفتی تو ؟ تو قصه ها رفتی تو ؟ تو مال قصه هایی ! تو غصه ها رفتی تو !!!!

پ.ن ۴ : من هنوز زنده ام و سالم ، آخر چه کنم قول دادم بدون تو نمیرم ! اگر خواندی و دیدی ، قبل از هرچیزی بدان که هنوز تلفنهایم را هم جواب میدهم

پ.ن ۵ : دل من باز گریست ، قلب من باز شکست ، روح بیچاره نمرد ، باز هم غمگین و مست !

دوستت دارم به اندازه ی تمام بدبختی هایم و به اندازه تمام کج رویهایم و به اندازه تمام رویاهایم که همگی با هم یک شبه پوچ شدند

باز هم دوستت دارم و بیش از این نه میخواهم تو را آزار کنم و نه خودم را ، فقط دوستت دارم همین و بس و نه هیچ چیزی بیشتر ، دلم میخواهد تا آخر دنیا تنها با عشقت زندگی کنم ، یک گوشه کاغذی لای کتابهایم ، لای شعر هایم ، یک گوشه ساکت لای آهنگهایم و یک گوشه گرم لای یخ زدگیهایم

پ.ن ۶ : ببخش اگه باز هم دوباره رفتم و گشتم و دیدم و هی خوندم و غصه خوردم و اشکام رو تو دلم ریختم ( آخه قول داده بودم که دیگه بدون تو اشک از چشم نیاد ) و دنیا دور سرم چرخید و چرخید تا آخرش خورد تو سرم و دلم هم ترکید ! و باز هم عجله کردم و زود تصمیم گرفتم و دلم خواست بمیرم و چشمام رو ببندم و به هبچ چیزی فکر نکنم غیر از تو و همین حضور و حرفهای الانت نه گذشتت و نه آیندت و نه هیچ احمق دیگه ای که دلم از همه آدمها بدجوری گرفته و فقط با مردن ارضا میشه ولی اگه نمینوشتم شک نکن که فردا به حای خودم جسدم میومد تا ببیندت !

پ.ن ۷ : این هم هفتمیش دلم میخئاد اینجا هم هفت تا تکمیل شه ، دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم ،دوست دارم و باز هم دوست دارم ، حتی بیشتر از تابوتم ، حتی بیشتر از این پنجره یخ زده به روی سیاهیهای خودم ، کاش میشد تورو هم با خودم ببرم تو تابوت ولی بازم میگم میخوام فقط با عشقت و رویای شیرینم و فرشته کوچولوی خوشبختیم تنها باشم ، من فرشتم رو میخوام و مطمئن باش که از همه کثافتهایی که تو رو ازم گرفتن پست میگیرم و با خودم عشقت رو چال میکنم ، تو همون تابوت فسقلی !

شهر شلوغ و آدماش كاري به كارت ندارن

اگه صدايي ميشنوي دارن يه تابوت ميارن 

ميخوان منو توش بزارن بفرستنم پيش خدا

ديگه نميدونن خدام اومده اینجا پیش ما

مثل خودت گريش گرفت حيوونكي تا منو  ديد

ميخواست برام دعا كنه دستشو رو دلم كشيد

از اين كه چي آفريده  نزديك بود شاخ دربياره

از اين همه سياهي و كثيفي اين آواره

دوباره رفت تو آسمون و شد خداي مهربون

وقتي كه ديد اين بيچاره شده اسير و نيمه جون

نميدونم خدا كيه عشق چيه ، دلم چرا تنگ شده

فقط ميدونم ايندفه تابوت من يه ميدون جنگ شده

جنگي كه من نفهميدم كي برد ، كي باخت، كي زنده موند

هر كي كه موند بهش بگيد خيالو از سرم پروند

من چي بگم هر چي بگم خدا خداست منم منم

بهتره ساكت بشينم بيشتر از اين از اون خدا دم نزنم

 

خیالت راحت باشه که همیشه فرشته خود منی ، هیچکس نمیتونه دیگه روحت رو ازم بدزده ، از مرده ها که نمیشه چیزی رو دزدید ، تازه اگه بخوان بدزدن باید بیان اون دنیا و اون جا هم خدا جونم ترتیب همه رو میده ، بازم دوست دارم

|+| نوشته شده توسط آرش در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:27  
 خدای تنها

همه در خواب شبند

همه در تاب و تبند

همه ساکت ، همه بی کس ، همه تنها

همگان از راز های سر به مهر این خدا در عجبند

و خدا آن بالا

ساکت و بی کس و تنها

ولی من تاریک

در سکوتی تیره و شبرا هه ای بی نظم و باریک

اینجا این پائین

لای این تقدیر شوم و راه و رسم

یخ زده در این منتشر قانون و آئین

در رنج سیاه ابدی

قلب من یخ زده است

خدا نیز به روح سرد من

آتش زده است

خدا دور شده

محبت بر دل رنجور من

وصله ای ناچسب و بد قامت و ناجور شده

من گریه را بیشتر از شب ، بیشتر از خود ، بیشتر از عشق خدا میخواهم

من در این سردی مطلق

هق هقی جانکاهم

ناله ای بی گاهم

من گریه ام

من آهم

من خودم حادثه ای پر دردم

من خودم یخ زده ام

من سردم

ناگهان در پستی محض

عطر گل می پیچد

این منتشر قانون بی سامان به خود

حادثه ای خوش میبیند

صدایی که مرا می خواند

دل من می لرزد

قلب من می داند

این صدای عشق است

که در خاطر ه ام می ماند

و تو از بین غبار شبها در راهی

باز به دیدار دلم می آیی

با سبدی مملو از احساس و صفا

صمیمی ، بی ریا

می بوسی ، می بویی

بین یخهای دلم

گرمی و عشق و صفا می جویی

و به خدای تنها می گویی :

قلب او شاید مرده است

گر چه از دوری تو افسرده است

لیک من آمده ام تا که بگویم با تو

او ز درد بی کسی پژمرده است

او دگر تنها نیست

قلب و عشق و روح من مال تو باشد ای خدا

و به معصومیتم باز ببخش

بار سنگین گناهانش را

من به او عشق و محبت دادم

تا دوباره قلب بی جانش تپید

چشمهای تار و غمگینش دید

عشق را بویید

تا به سر منزل مقصود رسید

ای خدواند غدیر

مرا از او و او از من مگیر

ای خدواوند عظیم

ای خدواوند کریم

ما در این شبرا هه ها

بی خبر از راهیم

از حدوث بی امان دردهای یخ زده

نا آگاهیم

ما ز همدیگر وز تو ای خدا

عشق و صفا می خواهیم

عشق خود را من همیشه نذر او خواهم کرد

خواهم فریاد برآورد

ای خدای بی کس

ای خدای تنها

به معصومیتم باز ببخش

بار سنگین گناهانش را

 

باز هم خدا آن بالاست

کامل و بی کس و تنها

و تو اینجا با من

این پائین

عاشق و واله و شیدا

 

---------------------

تقدیم به تو

|+| نوشته شده توسط آرش در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:11  
 بیچارگان !
اعوذبالله من الشیطان الرجیم

(ان الذین توفیهم الملا ئکه ظالمی انفسهم ، قالوا : فیم کنتم ؟ قالوا : کنا مستضعفین فی الارض ، قالوا : الم تکن ارض الله واسعه ؟ فتهاجروا فیها ، و اولئک ماویهم جهنم و ساءت مصیرا) - نساء ۹۷

-------------------------------

ترجمه تحت الفظی

پناه میبرم به خدا از شر شیطان رانده شده

فرشته ها زمانی که جان افرادی را  میگیرند که این افراد در حال ظلم کردن به خودشان هستند ، از آنها میپرسند : در چه کاری بودید ؟ جواب میدهند : ما از مستضعفان و بیچارگان روی زمین بودیم ، فرشتگان میگویند : مگر زمین خدا وسیع نبود ؟ چرا در آن مهاجرت نکردید ؟ بی شک جای این افراد در جهنم است که جایگاه بسیار بدی است .

--------------------------------

تفسیر پنجره ای

خدایا همیشه از شر همه شیاطین مرئی و نامرئی به تو پناه میبرم حتی در زمان خوندن راه و روش زندگی که خودت برام فرستادی

فرشته هایی که مامور گرفتن جون افراد هستن ، وقتی اجل بعضی از این آدمها سر میرسه و قراره با این دنیا وداع کنن ، میبینن که دارن به خودشون ظلم میکنن ، حالا این ظلم کردن یعنی چی ؟ یعنی دارن کاری میکنن که جایگاهشون تو اون دنیای باقی هی تنزل کنه ، ولی به دلایلی که بعدا تو همین آیه شریفه میاد ، کاری نمی کنن که جرم علنی و خلاف عرف باشه ، مثلا دارن دزدی میکنن ولی جوری دزدی میکنن که بقیه بهش نگن دزدی ( خوب دزدی ، دزدیه ، چه بقیه بگن چه بقیه نگن ! ) دارن حق مردم رو میخورن ، دارن پارتی بازی میکنن ، دارن کار چاق کنی میکنن ، دارن نون به هم دیگه قرض میدن ، دارن حق بچه یتیما رو میخورن ، خلاصش که به حق خودشون قانع نیستن و هی زور میزنن واسه بیشتر از حدشون ، وقتی جونشون رو فرشته ها میگیرن ازشون میپرسن ، چیکار میکردید آخه بابا ! کجا میخواستید با خودتون ببرید ! دیدید ؟ تموم شد ! این همه حرص زدی آخرش باید جسمت تو دو متر خاک چال شه و روحت هم بره واسه تمام کارایی که کرده حساب پس بده ، حیف نبود ؟ تو که میتونستی خیلی راحت بهترین جایگاه ها رو برای خودت تو حیاط اخرویت رزرو کنی حالا مجبور باشی پیش خدا سرتو بندازی پایین از خجالت ؟ اون آدما جواب میدن : خوب تقصیر ماچیه ؟ جایی که ما زندگی میکردیم همه اینکارا رو میکردن ، اگه ما نمی کردیم کلاهمون پس معرکه بود ، تازه ! ما از آدمای بدبخت و بیچاره بودیم که فقط اطاعت میکردیم و انقد بدبخت بودیم که بعضی وقتا واسه بقیه کار میکردیم ! بعضی وقتا هم که واسه خودمون کار میکردیم مجبور بودیم که پدر سوخته باشیم ، مجبور بودیم که دزدی کنیم ، مجبور بودیم به همدیگه رحم نکنیم ، چون کسی به ما رحم نمی کرد و اصلا رخم کردن رو یاد نگرفته بودیم ، اونجایی که ما بودیم خوبی مرده بود و تازه ما خیلی خوباشون بودیم !  آخه اگه قرار بود به حق خودمون قانع می بودیم که نمی شد ، اونوقت بقیه حقمون رو میخوردن و سر ما میموند بی کلاه !، وقتی که یکی از ما زورش بیشتر بود و ما رو میزد و حقمون رو میگرفت ، ما که اونو نمیتونستیم بزنیم و حقمونو ازش پس بگیرم چون اگه میتونستیم که کتک نمیخوردیم و حقمون رو بهش نمی دادیم ! ، پس مجبور میشدیم حقمون رو از یکی دیگه بگیریم که زورش کمتر از ما بود تا یاد بگیره دیگه ضعیف نباشه ! ، سیستم اینجوری بود ، دقیقا مثل جنگل ! فرشته ها میگن شماهایی که میگید مجبور بودیم به خاطر سیستم و آدمایی که بالاسرمون بودن این کارا رو بکنیم ، چرا مهاجرات نکردید ؟ مگه همه جا زمین خدا نبود ؟ مگه زمین خدا بزرگ نبود ؟ مگه همه آدمای روی زمین مجبورتون میکردن دزد باشید ؟ مگه همه جا سیستم جنگل بود ؟ مگه همه چیز و همه کس رو خدا نیافریده بود ؟ چرا نرفتید یه جایی که اجازه بدن خوب زندگی کنید ؟ حالا لطف میکنید تشریف میبرید اونجایی که عرب نی انداخت تا بفهمید که شما به هر دلیلی هر کاری میکنید مسولید جواب بدید که چرا اینکار رو کردید و این چیزا فقط بهانه است و بیشتر از اینم حرف نزنید که دیگه اینجا سرای اختیار نیست و حالا وقت دیدن نتیجه اعمالتونه

---------------------------------------------------

منم بهتره بیشتر از این حرف نزنم

من آنچه شرط بلاغ است با تو می گویم / خواه پند گیر خواه ملال

پ.ن : از همه دوستان واقعا تشکر میکنم که تنهام نذاشتن و تو همون روز اول با استقبال گرمشون بهم روحیه دادن تا بیشتر و بهتر بنویسم ، واقعا حس کردم هنوز هم کسایی هستن که حافظشون خیلی زود پاک نمیشه و از بین نمیره ، هنوز هم دوستان زیادی دارم و پشتم خیلی هم خالی نیست ، البته همیشه توکلم به خدا بوده و هست ولی دوستی هم موهبتی هست که همون خدای مهربون واسه ما آدما قرار داده تا خیلی تنها نباشیم

|+| نوشته شده توسط آرش در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:57  
 بازگشتی دوباره !
سلام

دوباره به امید خدا و کمک دوست عزیزم می خوام وبلاگ نویسی رو شروع کنم

فرزانه خانم از اینکه تو این چند وقت تنهام نذاشتی ممنونم

از بقیه دوستان هم ممنون که انقدر نگرانم شده بودن فقط کم مونده بود پلاکارد دستشون بگیرن راه بیفتن تو خیابون   ، ولی نمیدونم چرا خودشون هم صدای خودشون رو نشنیدن  البته از کسی ناراحت نیستم ، شاید انقدر سرشون شلوغ بوده و فکرشون مشغول ، که نبودن من رو حس نکردن ،  همیشه دعا میکنم انقد مشغولیات خوب داشته باشید که اصلا بود و نبود آرش یخ زده فرقی به حالتون نکنه  به هر حال من فعلا دیگه یخ زده نیستم ، اگه خدا بخواد از این به بعد هم نخواهم بود

با وبلاگ پنجره ( پیشنهاد این اسم از یکی از دوستای عزیزم بود و البته قبول کردنش هم از من ) در خدمتتون هستم ، امیدوارم حض وافی و بهره کافی رو از شمع وجودی من ببرید ( زرشک !!!! )

فعلا حرف خاصی ندارم ( کما فی السابق ! )

مواظب خودتون باشید

دوست دار شما

آرش

|+| نوشته شده توسط آرش در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:51