تبليغاتX
پنجره
 کمی متفاوت ! ( فقط کمی !!!!! )

Fuck it ALL and no regrets  I hit the Lights on these dark sets

I need a voice to let myself , to Let my self Go free!!!!!

Fuck it ALL and Fuck it no regrets  I hit the Lights on these dark sets

Medalian nooseI hang  myself !!!

St Anger Round my neck

I feel my world shake!
Like an earth quake!
It's hard to see clear
Is it me? Is it fear?


I'm madly in anger with you!!!

And I want my anger to be healthy !
And I want my anger just for me !
And I need my anger not to control !
And I want my anger to be me !


And I need to set my anger free

SET IT
FREEE!!!!!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

St. Anger by james hetfield

 

I see my reflection in the window
It looks different, so different than what you see
Projecting judgment on the world
This house is clean baby
This house is clean

Am I who I think I am ?
Am I who I think I am ?
Am I who I think I am ?
Look out my window and see it's gone wrong !
Court is in session and I slam my gavel down !!!!!

I'm judge and I'm jury and I'm executioner too

I see my reflection in the window
This window clean inside, dirty on the out!
I'm looking different than me
This house is clean baby
This house is clean

--------------------------------------------------------------------------------------------

Dirty Window by James Hetfield

 this house was clean but , not , anymore !!!

YES ! I mean it ! You heard it ! I`m the judge & will make this case better than anyone in the world , I am the jury and will conqur my judgement , and I Myself AM The Executioner too , so I wont let this monster to live more and more and to hurt more and more ,  and cause his life is based upon my life , I will SENTENCE MYSELF TO DEATH , but I wont execute that ! in order not to die and be free !and suffer this pain till this fucking life ends by itself and that little piece of shit thing kills me ! , I realy need a voice or maybe something else ! to let myself go free ! free of everything , free of myself , Free of this FUCKING WORLD and free of that Fucking Monster !I realy feel my world is shaking more and more , dont try to undersatnd what I am trying to tell you , Cause the more and harder your attempt , the less and weaker your gain !

have you ever wondered why we put our hands in the sky to pray for something and asking god in order of reaching our dreams ? cause We See them as unreachable and unbeleivabe as the merciful god !

پ.ن.۱ : قل للمومنین یغضوا من ابصارهم و یحفظوا فروجهم ، ذلک ازکی لهم ، ان الله خبیر بما یصنعون !!!!!! - * سوره نور ، آیه ۳۰ * ( تفسیر پنجره ای خیلی گنده و زیادی داره که اگه عمری بود باشه واسه بعد )

پ.ن.۲ : حالا هی بگم نرو نشین فیلمای خارجکی نبین ، عوارض جانبی داره ! گوش نکن !!!!!  نتیجش میشه همین معجون درهم و برهم ! غرب و شرق رو با هم زدی تو ! ( ترجمه : هم غرب زده ای هم شرق زده ! )

پ.ن.۳ : وقتی انسان حس میکند دیگر به زبان مادریش قادر به نوشتن نیست چه باید بکند ؟ خوب به زبان زمان بی مادریش می نویسد !

پ.ن .۴ : قالب وبلاگم درست نشون داده نمیشد ، این قالب رو برای چند روز تحمل بفرمایید تا یه قالب دیگه پیدا کنم

پ.ن ۵ : وقتی هر گوسپندی از ننه گرامیش قهر میکندو به هوس خوشگل بودن سگی که همیشه میپایید گله اشان را به جای بع بع کردن واق واق میکند و پاچه میگیرد  و هنوز نمیداند که تاسف را با "د" دسته دار مینویسند یا با "ت" دوچشم ! و برای آدم تاسف میخورد ناگهان آدمیزاد یاد آن شعر معروف "ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست/عرض خود میبری و زحمت ما میداری!" ( فرزانه خودمم کف کردم انقدر این شعرو نوشتم ) میافتد و بی اختیار این شکلی میشود --->

|+| نوشته شده توسط آرش در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 0:45  
 شلیل بخت برگشته

شلیل بخت برگشته

 

یک نگاه به این چیزی که اسمش و مزه اش میگوید شلیل است و هیکلش بیشتر به هندوانه میخورد می اندازم ! عجب قد و بالایی به هم زده ! ولی چه فایده ؟ انقدر سر به هوا بوده و بالا بالا ها را دوست داشته که به جای یک بوته هندوانه از بین شاخه های یک درخت شلیل سر درآورده و فقط یک چهارم بقیه هندوانه ها قد کشیده ! سر به هوا بودن هم بد چیزی است ها ! من میخواستم چکار کنم که امدم اینجا پشت این قراضه نشستم ؟ ….. آهان ! یادم آمد ! میخواستم یک چیزی بنویسم ولی یادم نمیاید چه بود ! نمیدانم  ، داستان بود ، قصه بود ، خاطره بود ، جک بود ، دری وری بود ؟! ( اینیکی فقط به درد خودم میخورد ) ، تو یادت نیست چه بود ؟ این شلیل بدجوری دارد دلربایی میکند ، یک گاز اساسی به این میزنم و بعد دوباره نگاهش میکنم ، وقتی میبردمش طرف دهانم هنوز نفهمیده بود چه بلایی قرار است سرش بیاید ، و هنوز مغرور و پرتکبر ، رنگ زرشکی و پوست صاف و شفاف و هیکل گنده اش را به رخم میکشید ،ولی الان که دارم گوشت آبدارش را در دهانم مزه مزه میکنم ، تازه فهمیده چه خبر است و چه خاکی دارد توی سرش میشود و مثله مرغ پرکنده بال بال میزند ولی دیگر نمیداند که به قول پدر عزیزم : مرغ هر چی چنگ و بال کنه ، خاک تو سر خودش میکنه ! ، الان هم با بدنی که نصفش نیست ، دارد نگاهم میکند و به جد و آبادم بد و بیراه میگوید ، خوب حقش بود ! میخواست آبدار و شیرین نباشد ، میخواست با این هیکل گنده اش شلیل نباشد ، میخواست هندوانه باشد ، برای شلیل هم دلم باید بسوزد ؟ فکر کنم مشاعرم را دارم از دست میدهم ، همین بعد از ظهری مثل بید به خودم میلرزیدم و نمیدانستم چه مرگم است ، دهنم تلخ شده بود ، حس می کردم که توی چرخ گوشت دارم چرخ میخورم ! باز هم نفهمیدم چه مرگم بود ، فقط میترسیدم ، نمیدانم از چه ، فقط میترسیدم ، یک سیگار روشن کردم تا کمی آرام بگیرم ، وقتی میرفت پایین میسوزاند ، وقتی میامد بالا دهن کجی میکرد ! دود سیگار را میگویم ، مثل اینکه میخواست بگوید " هر هر هر ، دیدی ایندفعه هم قبل از نابودی و رفتن توی آسمان و به کثافت کشیدن هوای پاک و ریدن توی لایه ازن  ، اول رفتم توی ریه تو و آنجا را به کثافت کشیدم و ریدم به سلولهای تنفسیت ! " من هم میگفتم " هر هر هر به خودت الاغ ! اصلا حقت بود که بروی در دمای 37 درجه اول یک دوری توی تمام دل و روده ی من بزنی و برای آزادی پر پر بزنی و بعد هم بفرستمت بروی قاطی آلودگی هوا تا تو هم کمی سرفه کنی و بفهمی که آزادی اصلا هم چیز خوبی نیست ! " باز هم دود سیگار را میگویم ها ! ایندفعه مطمئنم که مشاعرم دستخوش تغییرات عدیده و جدیده ای شده که طی این حملات کاملا هم از دست رفته ! سیگار که تمام میشود کمی آرامتر میشوم ، البته قبل از اینکه با صدایی که از بیرون اتاقم بیاید یک متر و نیم بپرم و باز هم این ترس لعنتی چنبره بزند در تمام وجودم ، صدای یک قطره آب ! این شیرها را صد بار گفتم باید تعویض کنم ولی کو گوش شنوا ! خودم گفتم و خودم هم شنیدم ، ( از اول هم گفته بودم که خودم بشنوم ! اصلا کسی دیگری نیشت تا بشنود !) این ترس مصیبت هم خیلی موجود عجیب و غریبی است ، چه سایه درازی هم دارد ! هر کاری میکنم سر و ته اش با هم توی دلم جا نمیشود و همین میشود که یک لنگش در اکثر مواقع از پشت کمرم زده بیرون و کمی قوز شده ام ! میدانم که آخر سر به همین هم رضایت نمیدهد و روانیم میکند ! ،  فلکه آب را که میبندم کمی خیالم راحت تر میشود ، باطری تمام ساعتها را در آورده ام ، تمام پنجره ها را هم که بسته ام ، سر کانال کولر هم صدا خفه کن زده ام ! از همین گوگوری مگوری هایی که گاها سر لوله کلت 11.63 میزنند که وقتی میخواهند بکشنت فقط خودت صدای مردنت را بشنوی ! من نمیدانم برای آن لوله فسقلی آنقدری وقتی فکر صدا خفه کن را کرده اند ، چرا برای دهان گشاد تو که حتما وقت مردن نیم متر هم باز میشود و عربده میزنی فکری نکرده اند ؟ ولی نگران نباش خودم فکرش را کردم همین حالا ، فکر همه جایش را هم با هم کردم ، هر وقت خواستند بکشنت ، ممکن است چند حالت پیش بیاید ، اگر گفتند " ببخشید قربان قرار است دهان شما را سرویس کنیم ، اگر سخت جان میدهی و قبل از اینکه سقط شوی قرار است همه عالم و آدم را خبر دار کنی ، لطفا این نیم متر پارچه را بچپان توی دهان گرامیت ! که وقتی مردی ضر نزنی ! آخر ما صدا خفه کن داریم برای کلت خوشگلمان ! " که هیچ ! پارچه را میچپانی توی دهانت و بعد هم چشمهایت را میبندی و خلاص ! و اگر هم نگفتند اول بهشان تذکر میدهی و بعد خودت اجازه میگیری و خواهش میکنی که اگر یک صدا خفه کن نیم متری دارند بزنند در دهانت ، اگر هم ندارند با قیری ، بتونی ، ایزوگامی ، چکه گیری ! ، چیزی بپوشانندش و بعد کارشان را بکنند !، این را ببین چطور مظلوم نمایی میکند !، ولی دیگر نمی داند با یک گرگ باران دیده طرف است ، این موها را که در آسیاب سفید نکردم ، دادم رنگرزی ! من هم می دانم چه کنم ،حالا که صدای قطره آب یک متر پراندم ، به تلافی آنیک گاز دیگر به این میزنم تا حالیش شود که اینجا رئیس کیست ! و مشت محکمی هم باشد بر دهان ابرقدرتها !!!!! ( زیاد تعجب نکنید همه مشتهایشان همین شکلی است و شاید تازه مشت من باربط ترینشان باشد ! )  ایندفعه منظورم شلیل است نه دود سیگار ! باید بفهمد که حرف ، حرف من است در خانه و هر که دست ار پا خطا کند میخورمش !  نگاهش میکنم ، این بار به جای نثار کردن فحش و بد و بیراه ، با آن هیکل قناص شده اش مثل اینکه دارد التماس میکند که رحم کن این نیم مثقال گوشت ، بگذار به تنم بماند ، آب شیرین و خنکش از گوشه بریدگیهای نامنظمی که دندانهای کج و کوله ام روی تنش یادگاری گذاشته میچکد روی میز ، لابد دارد اشک میریزد و فهمیده در سر چه میپرورانم ، مثل همیشه که فهمیدن زیادی باعث دردسر است و قبل از اینکه بلا نازل شود عذابش نابودت میکند و میکشدت ، میلرزد و قبل از اینکه تمامش کنم از ترس غش میکند و یه وری میافتد روی میز ، خوب حق دارد ، انقدر نامنظم و وحشیانه زخم بر تنش خورده که حتی نتواند 1 دقیقه سر پا بایستد ! ، ولی من بی توجه به لرزشهای حقیرانه اش و افتادن حقیرانه ترش ، بلندش میکنم ، با یک حرکت ، پرتش میکنم توی دهانم ، و با مهارت خاصی به کمک زبانم به تمام اقصی نقاط دهانم آشنا یش میکنم ، که مبادا نقطه ای بی نصیب بماند ،  هر چه دارد میکنم و بعدش هم مثل یک موجود اضافی پرتش میکنم بیرون ، هسته لخت و عورش مثل اینکه زیر باد کولر بدجوری سردش شده باشد ، چرخی روی میر میخورد و آخر سر به پهلو ولو میشود و از حرکت می ایستد ، پیروزمندانه نگاه میکنم به جسد بی جانش ! سرم را بالا میگیرم و به دود سیگاری که دوباره روشن کرده ام خیره میشوم که چگونه از پنجره اتاق تند می دود سوی هوای آزاد ، شاید میترسد او را هم بخورم ! ، من برای چه نشستم پشت این قراضه ؟ برای اینکه سیگار بکشم و شلیل بخت برگشته را معدوم کنم و از دست رفتن مشاعرم را به رخت بکشم ؟ … آهان ! میخواستم یک چیزی بنویسم ، هورا ! یادم آمد میخواستم چه بنویسم ! ولی … حیف … دیگر خیلی طولانی شد ، آگر عمری بود باشد برای بعد !

 

پ.ن.۱ : چرا اونجوری نگاه میکنی خب ؟ بابا من سالمم بخدا

پ.ن.۲ :خدمت تمامی دوستان عزیز عرض کنم که این پست قبلی فقط یه قصه است ، مثل اینکه برای خیلیا سو تفاهم پیش اومده ( یعنی قلم من انقد تواناست ؟) شاید هست نمیدونم ، ولی خودم که فکر نمیکنم ! به هر حال یه قصه بود که تو ذهن نویسنده انقد خوب پرداخته شده بود و پر و بال گرفته بود ( من اصلا از خود متشکر نیستم ، اصرار نکنید) که باور پذیر هم مثل اینکه شده ، حس کردم معضلیه که جدیدا دور و برم خیلی دیدم و دارم باهاش خیلی تصادم میکنم ! حس کردم احتیاجه قبح و تلخی قضیه رو کاملا نشون بدم

پ.ن.۳ : ما کلا خیلی چاکریم  خانم !

|+| نوشته شده توسط آرش در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 1:42  
 بابا لنگ دراز

عقده ، حرص ، حسرت ، ترس ، جنون ، شهوت ، اضطراب ، اذان صبح ، پنجره باز اتاق که صدای جیر جیرکهایش بدجوری مخت را میساید ، انگار میخواهند بگویند : بدبخت ، ما هم میبینیم که چقدر بدبختی ، ولی باز هم ادامه تا انفجار ، بگذار یکی دیگر از این long leg  های احمق را ببینم ، لنگهای این بی پدر مادر ها را مثل اینکه قلمزنی کرده اند و خود نکبتیشان را هم داده اند منبت کاری و منجوق دوزی ! به هر حال به من چه که چه خاکی به سرشان ریخته اند ، بهتر است خاک خودم را دو دستی تو ی سرم بریزم ، واااای اینیکی را ببین 170 سانت قد ، 50 کیلو وزن ، این سگ پدر فقط وزن آن دو مشکش که بیشتر از این حرفهاست ! احتمالا بقیه را هم قرض داده به آن بقیه دیگر ! ، و یا شاید هم موقع وزن کشی اول با دو تا طناب نامرئی مشکهایش را به سقف بسته اند و بعد رفته روی باسکول ننه مرده  !  بگذار ببینم قد و وزن آنیکی چقدر است ، 175 قد 56 وزن ، خوب احتمالا از سر یک نفر تنها خیلی خیلی زیادی میکرده که دلش خواسته انحناهایش را به من و تو و تمام گوساله هایی که بدبخت و اسیر این لنگ درازها با آن لبخندهای مصنوعی که به زور 100 دلاری های صاحبانشان مثل سنگ قبر یک مرده بالای جسد ، گوشه لبشان کشیده شده و لنگهایشان را هم باز کرده و سیلیکون را هم به تمام برآمدگیهایشان تزریق کرده تا برآمده گی ها را برآمده تر و گودیها را هم گودتر کند و بیشتر دلربا شوند و شاید هم  گودیهایشان را مثل چاههایی کرده که تا عمق جهالت و حماقت ، پیشت ببرند و آن ته هر چه دست و پا بزنی بیشتر به مرداب و گنداب و باتلاق خودت فرو روی و دیگر هیچ چیزی از تویی که زمانی تو بودی باقی نماند بغیر از چشمانی که مثل چشمان وزغ از حدقه دارد بیرون میا فتد و یک ذهن پوک و دستهای فعال ! این اراجیف به من چه ؟ ادامه بده بدبخت تا انفجار چیزی نمانده ، نه ! صبر کن میخواهم آن کثافتی را که از خودم البته تمیز تر است و از پشت دارد نگاهم میکند و همه چیزش را هم در معرض قرار داده  و با لبخند حرامزاده گونه اش میگوید بدبخت اندازه تو همین است زود باش ، ببینم و بین آن برامدگیها تمام شوم !

اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ  اینیکی را ببین ! از این نجاست دیگر نمی شود گذشت ! 180 قد و فقط 57 کیلو وزن ! ، بی حیثیت با این قد و و زنش عجب هیکلی هم دارد !!!!! عجب قیافه ای دارد این حرامزاده ! من همین را میخواهم ! خودت هم میدانی این کثافتها مال یک نفر نیستند و باز هم از همین ها میخواهی ؟!؟! چقدر احمقی ! دیگر حوصله فکر کردن به حماقتت را هم نداری ، فقط دلت میخواهد این زجر بی پایان و این عذاب ابدی برای چند ساعت هم که شده فروکش کند ، چشمهایت را میبندی و دستانت را به کار میندازی ! حتی دیگر به آن کثافت هم نگاه نمی کنی ! در اتاق خودت که مثل یک گور بزرگ و مدرن  شده برایت خودت را دفن میکنی ، صدای مادرت را هم که برای نماز شب بیدار شده و بعد از نمازش برایت دعا میکند ، سعی میکنی نشنوی ، سعی میکنی فراموش کنی که گوشزد کرده بود ، بعضی وقتها خود انسانهای احمق نمیگذارند دعا برایشان مستجاب شود ! ، صدای موذن را هم که ناگهان مثل یک پتک توی سرت میخورد نمیخواهی بفهمی ! سحبان الله والحمدلله و لا اله الا الله و الله اکبر ، الله اکبر ، الله اکبر ، اشهد ان لا اله الا الله ، اشهد ان محمد الرسول الله ، انگار او دارد اشهد تو را میخواند و تو داری میگویی الله اکبر به این تراشیدگیها !!!! خودت را میزنی به کری ! پنجره اتاقت را میبندی تا صدا را کمتر بشنوی و کمتر عذاب بکشی ، برقها را خاموش میکنی تا بغیر از گودیها یی که مثل یک سیاهچاله میخواهند غرقه ات کنند دیگرهیچ چیزی نبینی ، سعی میکنی در سکوت و خفای مردگان حماقتت را تکمیل کنی و فکر هم میکنی چون مثل کبک سرت را کرده ای زیر برف کسی دیگر هم تو را نمیبیند ! این اراجیف را ول کن فقط به فکر انفجار باش ، 1 ، 2 ، 3 ناگهان همه جا تاریک میشود ، جهانت تیره و تار میشود و کر میشوی ، مغزت سوت میکشد و دیگر واقعا هیچ چیزی نمیشنوی ، فکر میکنی مثل سکوت و سیاهی شب اول قبر باشد ، شاید هم نباشد ، آخر شب اول قبر را که تجربه نکرده ای ، ولی همینطور اگر ادامه دهی به زودی درکش میکنی ! تمام بدنت میلرزد و بعد از چند ثانیه مثل یک مرده ولو میشوی کف اتاق ، تمام شد! ، تمام شدی! ، ناگهان چنان شنوا میشوی که هر صدای کوچکی کرت میکند ، با هر ضربه ساعت که روحت را خراش میدهد حس میکنی به پایانت نزدیکتر میشوی ، با عصبانیت یک مشت حواله آن بدبخت میکنی ، ساعت را خورد میکنی و در خیال خام خودت زمان و مکان را متوقف ! ، ناله میکنی از درد و باز به خودت میپیچی ، نای تکان خوردن نداری ، به دور و برت که نگاه میکنی میبینی بیرونت را هم مثل درونت به گه کشیده ای ، همه جا کثافت شده ! خیلی خسته تر از آنی که بخواهی فکر کنی که چطور باید حداقل خودت را جمع کنی تا برای حماقت بعدی آماده باشی ! چند لحظه چشمانت را میبندی و آرزوی مرگ میکنی ، به دور خودت چنبره میزنی و مثل یک مادر مرده کز میکنی گوشه سیاهیهایت ، دلت برای خودت تنگ شده ، خیلی وقت است که خودت را لابه لای خطوط در هم و  نا منظم این حرامزاده ها جا گذاشته ای ، زانوهیات را بغل میکنی و در سکوت مرگبار می گریی ، به عزیزترین عزیزت فکر میکنی و اینکه اگر بداند چطور با دست خودت لحظه به لحظه همه چیزت را به خاک سیاه نجاست مبدل میکنی ، چه حالی میشود ؟ به اینکه چقدر پاک است ، چقدر معصوم است و چه قدر عاشق است ، به اینکه چگونه نور عشق را به دل سیاهت تاباند ، ولی تو انقدر سیاه شده بودی که چشمانت را زد و خواستی که نور را خاموش کنی! - این گه خوریها به تو نیامده ، دیگر نمی گذارم از این غلطهای اضافی بکنی ، تو را چه به یک فرشته و نور سفیدش که وقتی چشمانت را زد بخواهی خاموشش کنی! ، قبل از اینکه هر حرکتی بخواهی بکنی شرت را از سر همه کم میکنم ، زیاد خوش خیال نباش ! - به اینکه چگونه از خودگذشتگی و خودخواه نبودن و قربانی شدن در مسلخ عشق را – که تو همیشه از آنها دم میزدی ، دم که چه عرض کنم ، ضر میزدی ! – به طور عملی به توی بدبخت نمایاند ، یاد نگاهش میافتی که چگونه با تاسف و بغض بدبختیت را از دور نظاره میکند و برایت غصه میخورد ، یاد صداقت و ایمان راسخی که به تو و عشقت دارد میافتی ، یاد مرواریدهای زیبایی که به خاطر تو و حماقیتهایت تر میشوند و گریه ای که برای تویی میکند که زمانی برایش مظهر قدرت و صلابت و عطوفت و عشق بودی و حالا بتش شکسته ، یاد  گریه ای که برای  توی سیاه دل میکند میافتی ، یاد این میافتی که با تمام کمی ها و بدبختیها و سیاهیهایت هنوز عاشقت است و شاید عاشقتر از گذشته و آنگاه از این همه بی شرمی و بی حرمتی خودت به ساحت فرشته ات دلت میخواهد بمیری ، فقط بمیری ! ، تنها فرشته روی زمین خود اوست ، فقط و فقط خود او ، هیچکس دیگری ، در هیچ زمان و مکان دیگری ،حق یدک کشیدن چنین لقبی را ندارد ، دلت میخواهد چنان گریه کنی که زمین هم دلش به حال این همه بدبختی بسوزد و دهان باز کند و تو را به همراه تمامی بیچارگیهایت یکجا ببلعد ، به چشمان زیبا و معصومش فکر میکنی و یادت میافتد که دلت میخواست هر وقت چشمهایش را میبینی فقط پاکی و صداقت درونشان موج بزند ، ولی در میان آن دو گوهر قلتان تصویر بی روه و کریه و ناپاک خودت را هم میدیدی ، سیاهی در بین سفیدی جایی ندارد ، آلودگی و نجاست نمیتواند برای همیشه میان زیباترین و پاکترین گوهر جهان بماند ، به این فکر میکنی که باید زودتر از شر خود پلیدت ، چشمان زیبایش را خلاص کنی ، کم کم نور خیره کننده و سفیدشان دارد کمتر میشود ، آخر این مرواریدها عادت ندارند به دیدن کثافت و نجاست ، و بلندتر ار همیشه هق هقت را در گلویت خفه میکنی که مبادا کسی متوجه شود تا خود صبح بیدار بوده ای و چه بلایی سر خودت میاوردی ! ، در اتاقت قفل است و تو هم درون این گور مثل یک سگ که از شدت هیجان له له میزند به سختی هنوز متاسفانه نفس میکشی و ادای زنده ها را در می آوری ! دلت به حال خودت میسوزد ، خیلی خیلی هم میسوزد ، دلت برای خودت باز هم تنگ می شود ، یاد گذشته ها را میکنی که چطور بر اوج می نشستی و نگاهت هم همیشه به بالا بود ، به جلو ، به هدفت ، یادت میاید که هیچ چیز نمیتوانست تو را به پایین کشد و یا حتی از حرکت رو به جلو بازت دارد و در آخر هم هیچکس نتوانست الا خودت ... ، یک سیگار روشن میکنی و مردانگی و انسانیتت را هم مثل دود سیگار اول میدهی تو و نشخوار میکنی ، مزه مزه می کنی ، مزه گس مرگ را میدهد ، بعد هم میفرستی بیرون تا ناپدید شود ، به این فکر میکنی که این هیولاها دیگر به تنهایی ارضایت نمیکنند و دلت میخواهد تمام انحرافهای مختلفشان را هم ببینی ! دلت میخواهد مردانگیت را هم قربانی کنی ! ولی نه !!!!! هنوز اینقدر پست نشده ای ، هر چند عادت کرده ای به دیدن هر چیزی و تمام انواع و اقسام کثافت کاریهایشان ولی هنوز به هیچ چیزی تن در نداده ای ، فکر میکنی که باز هم جای شکرش باقی است ولی نمیدانی که هر کس با افکارش زندگی میکند و وقتی که فکر کاری را کردی ، نصف بیشتر آن کار را هم کرده ای بدبخت ! به این فکر میکنی که چطور بابا لنگ درازها به کمک حماقت خودت دارند بند بند جسم و روح و از همه شنیع تر زندگی و خدا و عشقت را می دزدند ! ، همه چیزت را گرفته اند ، یا شاید بهتر است بگویم خودت همه چیزت را گرفته ای ولی هنوز هم ول کن نیستی ! ، به این فکر میکنی که چطور بابا لنگ دراز ها زندگی ها را از هم می پاچند و دیگر آن گوساله بدبختی که عادت کرده به دیدن این کثافتها و  زنش هم نمیتواند یک بابا لنگ دراز باشد ، دلش نمی خواهد به زن خودش نگاه کند ، دلت میخواهد یک بابا لنگ دراز داشته باشی ، اما نداری ، دلت میخواهد که مال خودت یک بابا لنگ دراز خوب و خوشگل و معصوم باشد ولی نیست ! میدانی که اصلا همچین ترکیبی وجود خارجی ندارد و باز هم میدانی که اصلا در ذات خودت این چیزها برایت مهم نیست ! ، خودت هم میدانی این خواسته ها ، توهماتی است که از این اعتیاد خانمان برانداز بیرون زده است ، تفکرات پوچ و مزخرفی است که به خاطر دیدن آن خطوط مورب و پستی ها و بلندی ها به ذهن معیوبت تلقین شده ، خودت هم میدانی این لنگ درازها چیزی نیستند بغیر از لنگ و پاچه و یک صورت کریه که شده تابلوی نقاشی تاجران این تجارت کثیف و سودآور مرگ ، تا تو و امثال تو گوساله را به دام بیاندازند ، که رونق گرفتن تجارتشان به قیمت از هم گسیختن زندگی توی نوعی است ، عروسک های تو خالی و میان تهی و بی مغزی که اگر چهار صباح بگذرد و غبار زمان روی پستی بلندیهایشان بنشیند ، اینها مثل همنوعان قدیمیشان –و شاید هم مثل خودت ! - فقط به درد زباله دان تاریخ میخورند ، مغز ندارند ولی در عوض تا بخواهی لنگ های آدم کش دارند ، عروسک های کوکی که به قول فروغ با هر فشار هرزه ی دستی فریاد میکنند و میخندند که آه ..من بسیار خوشبختم ! ولی الان خودت هم کمی از آنها نداری ! خودت هم در هرزگی آنها شریک مشوی با دیدنشان ! ولی ... چند لحظه صبر کن ... اینقدر نفهم و بیشعور شده ای که همه چیز را با چشمانت وزن میکنی و حس میکنی که اینها هم میتوانند واقعیت باشند ، لنگ دراز باشند ولی خوب و پاک هم باشند !  حس میکنی یکی شبیه همین ها را داری از خیلی خیلی نزدیک میبینی ، یک بابا لنگ دراز ، ولی خوب و معصوم و پاک ، اما مال دیگری است ، شاید جلویت گذاشته اند تا با دیدنش و شنیدن اسمش و فکر این که مال تو نیست ، زجرت تکمیل شود ، مال تو نیست پس فکر نکن ، تو اندازه ی دیدن همان کثافت ها هستی ، نه داشتن یکی از این لنگ درازهای خوب ، از وقتی عادت به دیدن این کثافتها کرده ای در حسرت داشتن یک لنگ دراز خوب و پاک میسوختی و الان جلویت گذاشته اند و میگویند مال دیگری شده تا حسرت و عقده و نفرت و کینه ات تکمیل شود و به جنون بکشدت ، خودت هم میدانی با جسم و قیافه و هیکل و لنگهای هیچ کس نمیتوان زندگی کرد ، بلکه این روح زیباست که آرامش خواهد داد به تمام وجودت ، روشن خواهد کرد تمام زندگیت را و به پایان خواهد برد تمام زجرهایت را ، ولی دیگر خیلی دیر شده و تو معتاد لنگهای دراز ، ترس از اینکه در آینده اگر یکی از اینها را نداشته باشی خیانت خواهی کرد به عشق پاکت، به عزیزترین کست ، اجازه نمیدهد به پیوند ابدی فکر کنی ، می دانی که برای عذاب دادن به خودت باید تا انتهای عمر تنها باشی ، همه تنها به این لجنزار دنیا پا میگذارند و تنها هم از این زجر خلاص میشوند و میمیرند و میروند به سوی آنیکی زجر ! ولی تو تنها فرقت با بقیه این است که تنها هم باید دوران اسارت در این باتلاقها و زندگی را تجربه کنی ! خودت هم میدانی که همه کس همه چیز را با هم ندارند ، و اگر یکی یک چیز ندارد ، عوضش هزار تا خوبی و پاکی دارد که هر کدام از آن هزار تا خوبی و حتی یک موی گندیده اش می ارزد به تمام زیباییهای ظاهری دیگر ، خودت یک عمری در این زجر غوطه ور بودی و دست و پا میزدی که اخر یک پدیده ذاتی که نمیشود و نباید مایه انتخاب و مباهات باشد ، آخر من بدبخت چه گناهی کرده ام که خیلی چیزها را ندارم که دست خودم هم نبوده و آن یکی خوشبخت چه هنری داشته که یک سری چیزها را به امانت در اختیارش گذاشته اند تا یک روز پسش بگیرند و بپرسند با امانتمان چه کردی ، به چه حقی ندیده گرفته میشوم ؟ به چه حقی به خودشان اجازه میدهند بگویند تو خوب نیستی چون هیکلت شاخ دارد و قیافه ات هم لابد دم !  خودت هم میدانی که این چیزها هیچ ارزشی ندارد ، خودت هم یک عمر در همین زجر سرگردان بودی که چرا باید به خاطر نداشته هایی که از اختیار و اراده انسان ، داشتنش خارج است ، مورد شماتت قرار بگیری و تنها شوی ؟ ، اما انقدر چشمانت به دیدن کثافت عادت کرده و انقدر کاسب و دو دو تا چهار تا کن شده ای که دیگر سعی میکنی تا نتوانی ندای قلب سیاه شده ات را هم بشنوی ! ، سعی میکنی و فقط سعی میکنی کسی به خوبیها و پاکیهای همه کست برسد که ارزش و قدر واقعی آنها را میداند و هنوز کاسب نشده ، ولی میترسی که هیچ کس ارزش خوبی و پاکی فرشته ات را نداشته باشد ، تو که اینهمه ادعایت میشد ، اینطور توخالی از آب درآمدی ، وای به حال کسی که اصلا تا به حال به این چیزها فکر نکرده ! ولی امیدواری خدایی که این همه از او دم میزنی مواظب باشد تا هیچ نگاه هرزه ای به او نیفتد ، کسی ببیندش که بداند عشق چیست و ترازو هم نداشته باشد تا بخواهد عشق را وزن کند ! بالاخره همان خدا به فکر همه هست ، نمیدانی گناه خودت چه بوده که اینطور به ورطه هلاک و نابودی رسیده ای ولی میدانی حق نداری فرشته را هم نابود کنی ، ترس خیانت به فرشته در آینده رهایت نمیکند ، ترس اینکه خوبیها و پاکیهای درونی را که هیچ قیمتی ندارد بخواهی با ظواهر فریبنده تعویض کنی عذابت میدهد و همه بدنت را میلرزاند ، دیگر فقط دلت میخواهد به کثافت کاریهای خودت فکر کنی و اینکه حق نداری ...، به این نتیجه میرسی که از دور خوشبختیش را نظاره کنی و خوشحال باشی که در سیاهی هایت شریکش نکرده ای و میتوانی در تنهایی باز هم خطوط کثافت را جلوی چشمانت ببینی و در ذهن ویران شده ات مجسم کنی و آرام آرام جان بکنی و فقط به فکر بدبختی و سیاهی خودت باشی !  ،   دلت میخواهد بمیری که اینقدر بدبخت و بیچاره و سیاه و بی وجود شده ای و نمیتوانی بد و خوب را تشخیص دهی و نمیتوانی بفهمی که زندگیت را هم داری با فرشته ات از دست میدهی ! یادت رفته که چه کسی بوده ای و چه می خواستی از زندگی و یک انحراف کوچک چه بلایی سرت آورده و حتی نمیتوانی افکار مشوشت را منظم کنی !  فکر میکنی که همه زمین و زمان باید به حالت زار بزنند ، ولی افسوس ! چشمی که عادت کرده به دیدن هر چیز ، نمیتواند پاکی را ببیند ، فقط میخواهی یک بابا لنگ دراز آنهم از نوع خوب و معصومش داشته باشی ، خودت هم میدانی که نمیشود ولی فقط میخواهی !، مرگ هم برای تو زیادی است ! حیف که من خدا نیستم وگرنه یک لحظه هم دیگر نمی گذاشتم هوا را آلوده کنی ! اینقدر عادت کرده ای به دیدن پستی بلندی های این احمقها که دیگر نیمتوانی خوبی و پاکی و عشق را ببینی ، فکر میکنی پاکی را نشانت داده اند تا بیشتر حسرت بخوری و در حماقت و شهوت حیوانی خودت پرسه بزنی که چرا بابا لنگ دراز نیست ! درست است که چشمانت کور شده  ولی قلبت هنوز کورسویی از روشنایی دارد وگرنه اینهمه عذاب نمیکشیدی ، وگرنه دلت نمیخواست برایش بمیری ، وگرنه –هرچند کوتاه-  کمک نمیخواستی و نمیگفتی که نجاتم بده ! وگرنه – هرچند کوتاه – نمیخواستی که برای همیشه پیشت بماند و از شر هر چه لنگ و پاچه و ابرو و چشم و دهان و لب و کوفت و زهر مار و عقرب و مار خوش خط و خال و هیولا ،  رهایت کند ، اینجاست که دلت برای خودت میسوزد و یادت میاید که چه بودی و چه میخواستی بشوی و چه گهی از آب درامدی ! برای معصومیت از دست رفته ات هق هق میکنی ، برای دستی که دراز کردی و بعدا از ترس غرق کردن فرشته کشیدی دلت میسوزد ، برای فرشته هم دلت میسوزد که چرا و چه به حقی میخواستی به این ورطه هولناک بکشانیش ، میترسی که اسیرش کرده باشی و حالا بین زمین و هوا معلق بداند ، ولی زیاد تند نرو توی احمق حتی ارزش دلسوزی را هم برای او نداری ، اصلا فرشته احتیاجی به دلسوزی ندارد ، این خودت هستی که دل زمین و زمان باید به حالت بسوزد ! میدانی که اگر توی احمق نباشی به نقطه ی ثابتی خواهد رسید و تلو تلو خوردن بین زمین و هوا برای چند صباح را برایش بهتر میدانی تا سیاه شدن ابدی در کنارت و فرو رفتن به باتلاق نجاستت ، باز هم خود خواهی میکنی ولی سعی میکنی نجاتش دهی ، به خودت که دیگر امیدی نیست ، ولی میتوانی نجاتش دهی ، باید بتوانی ، محکومی به توانا بودن در این مورد ، خودت عذابش دادی و حالا هم خودت باید نجاتش دهی ، دلت میخواهد بمیری ، به یاد دلی که شکسته ای میافتی ولی فقط دلت میخواهد یک بابا لنگ دراز خوشگل و معصوم داشته باشی ! زهی خیال باطل ! زهی سودای محال ! اینقدر کثافتها را دیدی که خودت هم کثافت شدی ! یادت میافتد که همه زندگیت ، همه عشقت ، همه کست را داری از دست میدهی و بلند تر گریه میکنی ، دیگر توی احمق چه میدانی عشق چیست ؟ دیگر توی احمق چه میدانی پرواز چیست ؟ دیگر نمیفهمی چه چیز خوب است و چه چیز بد ! فقط گریه میکنی ! همین ! سیگارت تمام میشود ، آخرین ذره های معرفت و انسانیت و جوانمردیت به همراه آخرین پک سیگار دود میشود و میرود آسمان بی ستاره نکبتی سقف اتاقت ! در همین افکار غوطه وری که حالت نیمه هوشیاریت از بین میرود و سعی میکنی بلند شوی تا خودت و گندهایی که در همه جا خودنمایی میکند را تمیز کنی ، انواع و اقسام دردهای جسمی به سراغت می آید ، کمرت از درد در حال انفجار است و از هر سه قدم که برمیداری یکی را سکندری میخوری و ولو میشوی کف اتاق ! با هر مصیبتی شده همه چیز را به حال اول بر میگردانی ،به این فکر میکنی که تو که اینهمه سیاه و کثیف شدی به چه حقی کسی دیگر را هم در سیاهیهایت شریک کردی ؟ ، ولی یادت میاید که تو هم دوست داشتی آدم باشی ، دلت میخواست دوست داشته باشی و فکر میکردی که هنوز هنر عشق ورزیدن را بلدی ولی یادت رفته بود که حماقتهایت ، آهسته آهسته ، هر چه که داشتی گرفت و یک موجود مسخ شده هستی که در لجنهای خودت دست و پا میزنی مگر حماقتها و بابا لنگ درازها با آن لبخندهای مصنوعی ولت کردند ؟! ،  چند ساعت خودت هستی و گریه میکنی تا خواب مرگ تو را دررباید و دوباره که بیدار شدی ، روز از نو و روزی از نو ! دوباره با حرص و عطش دنبال همین خطوط برجسته و درهم لنگ های خوش تراش همه جا را زیر و رو میکنی تا یک قدم به پایانت نزدیکتر شوی ...

 

چند ساعت بیشتر نمیگذرد که دوباره : عقده ، حرص ، حسرت ، ترس ، جنون ، شهوت ، اضطراب ، اذان صبح ، صدای مادر که برای آدم شدنت دعا میکند ،خنکای شب پر التهاب ، خناق معصومیتی که دیگر به مرده ای متحرک میماند ، پنجره باز اتاق که صدای جیر جیرکهایش بدجور مخت را میساید که انگار میخواهند بگویند : بدبخت ، ما هم میبینیم که چقدر بدبختی ، ولی باز هم ادامه تا انفجار...

 

قدمهایت را سریعتر بردار ، چیزی به تمام شدن انسانیتت نمانده ، شاید آنوقت دیگر هیچکس را اسیر حیوانیتت نکنی

 

پ.ن. : آمدن مرد ترین مرد عالم مبارک ، امید است فقط روز پدر را تداعی نکند و مردانگی را هم به مرد نما ها گوشزد کند

|+| نوشته شده توسط آرش در شنبه ششم مرداد 1386 و ساعت 11:16