|
مترسک
من یک مترسکم ، شما آدمها همه مترسکید ، مترسکهایی که همراهتان هستند و آنقدر به شما نزدیک که حس میکنید خود خودتانند ، مترسکهایی که باید یک عمر کنارتان باشند و هر جا میروید به دنبال خود بکشانیدشان ، بعضی ها مترسکهایشان را دوست دارند ، بعضی ها هم از آنها بیزارند ولی از این احساسات پوچ گریزی نیست، تنها راه وقتی که حس میکنید مترسکید این است که اگر از او خوشتان می آید و در گروه اول قرار دارید سعی کنید همانطور حفظش کنید و همانگونه که به خودتان قبولانده اید این مترسک شما هستید به دیگران نیز بقبولانید ، و اگر در دسته دوم جای دارید و از مترسکتان بیزارید باز هم راه دارد ، بینی مترسکتان را عمل کنید ، ابروهایش را آرایش کنید، پوستش را بکشید و گاهاً برایش مو و گونه بکارید تا مترسکتان زیبا شود و برایتان قابل قبول و آنگاه در این توهم سیر کنید که خودتان نیز زیبا شده اید و قابل قبول ، البته نگران نباشید که اینقدر احساس مترسک بودن می کنید ، دلیلی دارد که نه شرم اور است که خودتان را ملامت کنید و نه بیهوده است که دیگر احساس مترسک بودن را بگذارید کنار علت بسیار ساده است ، برداشتی که بقیه از شما دارند فقط و فقط نشئت گرفته از مترسکهایتان است و شما هم که برای بقیه زندگی میکنید دوست ندارید طرد شوید بخاطر یک مترسک ناقابل گاهاً 6 میلیون دلاری ! ، در نتیجه سعی میکنید آنقدر به مترسک برسید که به چشم بیاید و با نگاهی که اطرافیان دارند فکر میکنید خودتان هم مانند مترسک زیبا شده اید ، پس اصلاً جای نگرانی نیست ، و نباید از مترسک بودن احساس بدی به شما دست دهد . گاهی مینشینم سوالهای احمقانه از خودم و خدا میپرسم که همیشه هم بدون جوابند ، چرا بعضی ها خواستنی هستند و بعضی ها نخواستنی ؟، چرا مترسک بعضی ها کج است ؟ چرا مترسک بعضی ها فلج است ؟ چرا وقتی مترسک یکی معیوب و معلول است به خودش هم می گویند معلول ؟ چرا به این فکر نمیکنند که هیچ کس دلش نمی خواهد مترسکش کور یا کر یا زشت یا کچل یا فلج یا عقب مانده باشد ؟ چرا خدا بعضی چیزها را به مترسک بعضی ها داده و به بعضی ها نداده ؟ چرا مترسک بعضی ها مانند اجناس وطنی تا چند سال کار میکند ناقص میشود و قطعه اش هم هیچ جا پیدا نمیشود و مال بعضی ها مانند ساعت کار میکند ؟ چرا یکی را به خاطر مترسکش مسخره میکنند ؟ چرا به یکی دیگر احترام میگذارند به خاطر مترسکش ؟ چرا مترسک یکی نه دست دارد نه پا ؟ چرا به این دلیل صاحبش باید از نعمت راه رفتن محروم شود ؟ چرا مترسک یکی زشت است ؟ چرا به این دلیل همیشه باید تنها بماند ؟ چرا انسانها از مساوات در تمامی زمینه ها بهره نمی برند ؟ من که نفهمیدم راستش را بخواهید، هر چه بیشتر میپرسم کمتر میفهمم و بیشتر نمیفهمم !!! جالب اینجاست به زعم برخی از روشنفکران نور ندیده قبل از اینکه این دنیا را کثیف کنیم و پا به عرصه هستی بنهیم ، این مترسکها را قبول کرده ایم و فهمیده ایم که جزئی است لا یتغیر از وجودمان ، جدایی ناپذیر و باید بخواهیمشان ،ولی جالبتر این است که دیگر این پیغمبران بی کتاب و حتی جزوه نمیگویند که چرا گاها خودشان هم سعی در تغییر این جزء لایتغیر میکنند ، مگر خودشان قبولش نکرده اند ؟ البته من چیزی از حوادث دنیای قبلی به یاد نمی آورم که بدانم چرا این مترسک را انتخاب کرده ام که دوستش ندارم ، شاید آن دنیا هم مثل این دنیا روی ضوابط 3 گانه می چرخیده و پارتی دارها اول مترسکهای خوشگل را انتخاب کرده اند و ما هم که همیشه ته صفیم هر چیزی که بهمان قالب کنند باید بگوییم چشم ، نمیدانم چرا همیشه اینگونه است ولی لااقل میدانم که هست ، این یکی را دیگر من هم مطمئن هستم که یک اصل لایتغیر است که در آن کوچکترین خدشه ای نیز وارد نمیشود : بپذیر یا بمیر !!!!!! به هر حال من هم یک مترسکم مثل همه شما که تمامی کارهایی را هم که بهتان گفتم بکنید خودم اول از همه انجام دادم ولی آنقدر احمق هستم که هیچگاه نپذیرم من همین مترسکم ، خواه زیبا ، خواه زشت ، خواه دلپذیر و خواه ناهنجار ، بخاطر همین است که چنین مزخرفاتی را می نویسم ، دست خودم را به درد می آورم ، افکار پریشانم را پریشان تر میکنم و ذهن اکبند بعضی ها را هم کمی به فکر وا می دارم( این آخری را البته اصلاً و ابداً مطمئن نیستم اینگونه باشد) واقعیت را باید پذیرفت مترسک باشید ، مترسک بمانید ، مترسک وار زندگی کنید و مترسک هم بمیرید ! پ.ن.1 : این مطلب رو در تاریخ 1/5/85 نوشتم و چندین ماه بعد دوباره ویرایشش کردم و شد یکی از اولین پستای وبلاگ یخ زده (وبلاگ معدوم شده قبلیم ! ) که خیلی هم دوستش داشتم و هر وقت میخواستم بگم من خیلی حالیمه و اصلا شبیه بقیه آدمای ظاهر بین نیستم و عقلم به چشمم نیست ، با افتخار به این مطلب اشاره میکردم ، حالا فهمیدم از همه بدترم ! ، هم نفهمم ، هم الاغ، هم بیشعورم ، هم اینکه به جای عقل فقط چشم دارم ! و بدتر از همه اینکه فهمیدم اونموقع فقط زر زدم !!! دلم برای خودم میسوزه ، ببین چی بودم و چی شدم ، واقعا خجالت آوره ، فقط دلم میخواد سرمو بذارم یه گوشه بمیرم ! پ.ن.2 : بعضی وقتا غم زیباست ، ولی بعضی وقتا خیلی زشته ، وقتی میفهمی که هیچی نیستی و دلت میخواد خودت رو خفه کنی و غصه میخوری که چرا انقدر اشکول شدی ! این موقعها خیلی زود تر از اون چیزی که فکر میکنی پیرت میکنه و انقد زجرت میده تا توی حماقت خودت دست و پا بزنی و جون بکنی ! پ.ن.3 : دلم میخواد ساکت باشم و دیگه هیچی نگم و فقط بمیرم ، دلم میخواد نباشم ، دلم میخواد حالا که فهمیدم چقدر بیچاره شدم همه چیزو جبران کنم و بعد برم بمیرم تا از این به بعد کمتر بنده های خدا رو اذیت کنم ، دلم میخواد خودمو دار بزنم ، شاید اونجوری کمتر احساس گناه کنم پ.ن. 4 : یه توصیه ایمنی که خیلی باید جدی بگیریدش ، اگه یه وقتی حس کردید که انقد سیاه و کثیف شدید که به گندیدگی و لجنزار عادت کردید ، یه وقت به هوس بالای خوشگل یه فرشته نکنه هوایی شید و دلتون بخواد که شما هم بپریدا ! انقد تو تاریکی و ظلمت مثل موش کور لولیدید که دیگه نور سفید و خیره کننده یه فرشته رو نمیتونید از نزدیک تحمل کنید و چشماتون رو میزنه ، شما هم که به " براورده شدن از راحت ترین راه " عادت کردید ، بجای اینکه چشمای کورتونو باز کنید و سعی کنید خودتونو درمان کنید ، نور رو خاموش میکنید تا دیگه اذیت نشید ! اگه مثله من تو غبار زمان زنگ زده بودید و انقد چرک و کثافت روتون نشسته بود که زندگی کردن بدون اونا براتون سخت بود ، بازم مثله من گه میخورید که بخواید عاشق شید!!! ، اونم عاشق یه فرشته ، قلب مریضتون تحمل این همه هیجان و زیبایی رو نداره و میترکه ، ظرفیت درک لحظه های ناب رو ندارید و و از این همه برکات زیبای خدا بیمارتر از قبل میشید و یهو میزنید همه چیزو نابود میکنید و بعد غصه میخورید و بعد هم میمیرید ! پ.ن. 5 : این شعر رو شاید شنیده باشید ( اگر کمی پس و پیشه به بزرگی خودتون ببخشید ) آنکس که بداند و بداند که بداند اسب طرب از گنبد گیتی بجهاند آنکس که بداند و نداند که بداند بیدار کنیدش که در این خواب نماند آنکس که نداند و بداند که نداند لنگان خرک خویش به مقصد برساند آنکس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند !!! فکر میکنم الان در مرحله رساندن لنگان خرک خویش به مقصد باشم و اگر اینطور باشه خیلی خوشحالم که از مرحله جهل مرکب خارج شدم و تازه فهمیدم که چه نفهمیم و هیچی نمیدونم ! ، اگه قبلا از عشق مینوشتم ، همینجا اعتراف میکنم که فقط زر میزدم !!! البته اونموقع فکر میکردم که میدونم عشق چیه ولی وقتی دیدم عشق واقعی رو ، از خودم خجالت کشیدم و چون فهمیدم که چقدر بدبختم دلم خواست دیگه نبینم ! و هی بهانه اوردم و بازم زر زدم ( این همه خودخواهی و منیت نوبره به خدا ! ) خیلی از اراجیفی رو که میگفتم و بعدا در میدان عمل فهمیدم که نمیتونم بهشون اعتقاد داشته باشم به صورت عملی دیدم ! (نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت ، به غمضه مسئله آموز صد مدرس شد ) – امیدوارم غلط املاییم کم باشه ! – به هر حال خوشحالم ، چون هر کسی تا قبل از اینکه نفهمه رو زمینه و قبول نکنه که هیچی نمیفهمه ، هیچوقت هم سعی نمیکنه تا بفهمه ! پ.ن.6 : ازت ممنونم و فقط میتونم اظهار بدبختی و بیچارگی کنم در مقابل حماقتهام ، نفهمیهام ، خودخواهیها و کمبودهام پ.ن.7 : امیدوارم نرنجیده باشی که کمبودم رو هوار زدم تا همه بفهمن که در مقابلت هیچم ، جرات نمیکنم که بازم به زبون بیارم ، میدونم ارزششو ندارم ، ولی دلم میخواد بگم دوست دارم |+| نوشته شده توسط آرش در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 1:46 Dead Poet's Ending
تو نیستی و صدای هق هقم گم میشه تو تاریکی شبهام دیگه تنها تر از مرگم ، دیگه بی کس تر از رویام تو یه خوابم ، یه خواب بد ، توی خوابی پر از گریه یه خواب سرد و عاشق کش ، یه خواب تلخ و نافرجام کاش اون چشمات منو میکشت قبل از اینکه میرفتی دیگه بی عشق تو هیچم ، دیگه مسکین و بی فردام یه دنیای پر از حسرت ، یه تشویش پر از بغضم یه بیمار خمیده قد ، که بی مرهم شدن دردام میخوام برگردم و گم شم میون قلب آرومت میخوام اما نمیتونم ، دیگه بی ارزشه اشکام تو که رفتی ، منم مردم ، یه تندیس شکسته دل یه روح سرد و یخ بسته ، یه جسم بی کس و رسوام
به آخر میرسم آخر ، تو این سوز سکوت درد تنی مثله ، دلی پرخون ، به پایان میرسن شعرام پ.ن.1 :اسم این پست همان اسم آهنگ وبلاگست که به تازگی گوشه سمت چپ پایین این صفحه مجازی را اشغال کرده ، "Dead Poet's Ending" البته فقط "Ending" آهنگ اینجاست ، حجمش کم است ، ۴۰۰ کیلو بایت ، پیش فرضش شروع پخش به صورت اتوماتیک و ادامه آن تا وقتی که وبلاگ باز باشد ، اگر به صورت اتوماتیک شروع نشد ، دکمه Play را بزنید ، اگر هم پخش شد و مثل من تاب گوش کردن آن را نداشتید و خواستید خفه اش کنید ، دکمه Stop هم دارد ! پ.ن.2 : دیگه بیشتر از این نمی تونم بنویسم ... پ.ن.3: ۳۳ ساعت گذشته برام ۳۳ سال بوده ، تا آخرش نمی دونم چند سال میگذره |+| نوشته شده توسط آرش در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت 1:50 گریه
معده ام میسوزد ، سیگار هم دیگر ندارم ، ولی تا دلت بخواهد گریه دارم ! ، این چند وقته شده ام مثل دختر بچه های ضرضروی پانزده شانزده ساله که بچه گربه را هم اگر سر راهشان ببینند اول عاشق میشوند و بعد فردایش هم خودشان را میخواهند بکشند و بعد ترش هم تا بگویی بالای چشمت ابروست میروند توی اتاق ، در را از پشت قفل میکنند و پقی میزنند زیر گریه ! ( البته به جان خودم من فقط عر میزنم ! ) فقط کافی است در تنهایی یا Pink Floyd گوش کنم ، Is There anybody outhere را و یا این آهنگ مصیبت زده خودم را ، هنوز اسمی رویش نگذاشته ام ، ولی فکر میکنم همان Dead Poet Ending بیشتر از همه متناسبش باشد ، آخر گوش که میکنم یاد تمام بدبختیها و بدهکاریها و عزاداریهایم با هم میافتم ! ولی خوشحال هم میشوم ، چون یادم میاید آین قصه دراز و ناصواب پایانی هم خواهد داشت شاید خوش و نیکو ، اسمش هم به همین خاطر " پایان شاعر مرده " قرار داده شده ، گوش که میکنم تمام زندگیم مثل یک سریال از جلوی چشمم میگذرد و آخرش هم به چشمم میبینم که آرام و بی تقلا ، میروم درون یک برکه زلال و شفاف و ساکت ، آب سرد است ، تمام سرم که میرود زیر آب گرم میشوم و راحت و آسوده میخوابم همانجا ، مثل حلقه های متحد المرکز درون آب که از فرو رفتنم ایجاد شده و هر چه تند تر روی آب میدوند تا زودتر به لبه خشکی برسند ، بزرگتر و بزرگتر میشوند تا نهایتا در آن همه عظمت محو میشوند ، من هم نیست میشوم ، انگار نه انگار که کسی اینجا بوده ، صدای آرامش را میشنوم ، آبی است ، مثل همان آب ، هر وقت گوش کنم نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم ، نمیدانم چطور تحمل کردم این را بسازم ! راستی ، برایت گفتم ؟ میخواهم بروم از سر برج در یک خانه مجزا و همانجا را هم بکنم دفتر کارم و لابد از زور بیکاری انقدر سیگار بکشم تا خفه شم و یکدفعه از شر همه چیز خلاص ! حوصله فکر کردن ندارم ، هر که میخواهد از تخصصم استفاده کند ، زحمت میکشد ، می آید ، با عزت و احترام ، خواهش میکند ، ما هم از خدامان است ، حوصله ندارم ، همه چیزم را خرج کنم ، روح و معنویت و سواد ( اگر نم نکشیده باشد ! ) ، از جان و دل مایه بگذارم ، همه کار را بکنم ، دو دستی همه چیز را تحویل بدهم به آقایان ، آخر سر هم بخورند و به ریشم هر هر بخندند ، و از هوار میلیونی که میزنند به جیب ، اگر سگ خوبی باشم و خوب دم تکان دهم ، تکه استخوانی ، آشغال گوشتی ، چیزی هم طرف من پرت کنند آنهم فقط سر ماه به سر ماه ! البته درست میشود نگرانی ندارد که ! وقتی مردم و سقط شدم درست میشود ! فقط ۱۰۰ سال اولش سخت است خبر مرگم ! خیلی بی حوصله و الاغ شده ام ! خوابم میاید ولی نمیخوابم ! خوب مرض دارم واقعا ! میخواهم بروم ؟ میخواهم بمانم ؟ میخواهم بمیرم ! نمیدانم ! اه !!!!!!!! از دست این زندگی سگی ! این یکی آخری را که دیگر نگو ، بدجوری دارد اذیت میکند ، یا از شر این کثافت باید خلاص شوم یا از شر دنیا !!!!! نمیدانم میتوانم باز هم کمکت را بخواهم یا نه ، که میتوانم باز هم سینه گرمت را به سینه ام فشار دهم و با تمام وجود بوی تنت را که مستم میکند حس کنم یا نه ، که میتوانم باز کش موهایت را باز کنم و بگویم ، " دلم نمیخواد ببندیشون ، باز باشه خوشگلتر میشی جیگرم " ، روی پاهایم بنشانمت ، موهایت را شانه کنم و از صدای باز شدن تارهای زلفت از هم ، خوشم بیاید ، نوک موهایت را بگذارم گوشه لبم و همچنانی که مزه مزه اشان میکنم و داری با آن خنده معصومانه سحر انگیز و معنی دارت نگاهم میکنی و به عقلم شک کرده ای بگویم ، " دلم میخواد اینا برسه تا پایین کمرت ، نه کمه ! زیر زانوهات ! " بعد هم تو با شیطنت بخندی و بگویی " نمیشه حالا تخفیف بدین قربان ؟ " و دلم را هم مثل خنده هایت که محو میشود ، بکنی و ببری و اسیرم کنی ، که میتوانم دوباره نگاهت کنم ، بغض کنم و اشک در چشمانم حلقه بزند ، بیایی و سرم را بگذاری روی سینه ات ، طپش قلبهایمان را از درون سینه ات بشونم و دیگر نتوانم در گلو خفه اش کنم ، ناگهان بترکد و از زور هق هق شانه هایم تکان بخورد و نوازشم کنی تا آرام شوم ، - تا به حال گفتم وقتی بغلم میکنی به چه آرامشی میرسم ؟ - ، که میتوانم حتی شده برای چند لحظه در آغوش گرمت به هبچ چیزی فکر نکنم یا نه ؟، نه به بدبختیهایم ، نه به بلاهایی که سرم آمده ، نه به نامردی های دنیا ، نه به کوچکی خودم ، نه به بزرگی تو ، نه به سیاهی خودم ، نه به سفیدی تو ، -و این اخری که ترسش بالاخره جانم را خواهد گرفت- ، نه به اینکه حق ندارم تو را هم مثل خودم بدبخت کنم و این گرما و آرامش فرشته ام را برای خودم کنم ، - میترسم که یک روز نباشی و من دوباره یخ بزنم ، و این بار چنان یخ بزنم که با مردن هم یخم باز نشود - ، که میتوانم دوباره مزه لبانت را بچشم و گرمای نوازش دستت باز هم آرامبخشم خواهد بود یا نه ؟ که میتوانم دوباره سنگینیت را به روی بدنم حس کنم و وقتی داری با آن دو چشم درشت که مثل دو گوهر ناب ، در پاکی و زیبایی و نجابت بی بدیلند نگاهم میکنی ، از عشق سیراب شوم و موج زدنش را در چشمانت ببینم و حس کنم که دیگر نه آنها تاب ماندن دارند و نه چشمانت تحمل گرمای سوزانشان را و میخواهند با زبان بی زبانی " میخواهم " را فریاد کنند ، به روی گونه هایت بغلطند و بعد من هم با وسواس و ظرافت خاصی صورت خیست را ببوسم که مبادا برگ گلم ترک بردارد ، دستان عزیرت را از دور گردنم در بیاورم ، بگذارم بقل صورتت تا تنها قابی شود که قادر است اینهمه زیبایی را در بربگیرد و تاب آورد و نشکند ، و من ، از ته دل احساس کنم که خوشبختم یا نه ؟ میدانم که خسته ای ، از همه چیز ، از من ، از زمین ، از زمان ، از این خواب عاشق کش بد ، از این فکر باید نباید ، می دانم که دیگر نمیتوانی روی قولم به عنوان یک مرد حساب کنی ! ولی حساب کن ، من شکست ناپذیرم ، شاید دو سه تا و حتی هفت هشت تا و دیگر نهایتا ده پانزده تا ! ضربه کاری و اساسی بخورم ، ولی مطمئن باش نمی افتم ، می ایستم و میجنگم ، آنقدر که یا تمام شوم ، یا تمام شود ، یا نابود کنم ، یا نابود شوم ، بالاخره یکی را شکست خواهم داد ، یا نفس ضعیف ، یا جسم نحیف ، جای نگرانی نیست ، شکستش میدهم ، قول میدهم ، فقط به دادم برس ، همین و بس ! پ.ن : نمیدانم چرا جدیدا یکدفعه همه با هم بی شعور شده اند ! به یارو میگویی که مواظب حرف زدنت باش دوست عزیز و چهار تا ایراد میگیری ، میاید هر چه لایق جد و آبادش هست به من میگوید و واق واق میکند و بعد طلبکار هم میشود ! نمیدانم کجای دنیا اول پاچه میگیرند بعد دو قورت و نیم باقی مانده شان را مطالبه میکنند ؟!؟! |+| نوشته شده توسط آرش در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 و ساعت 3:51 خدایا !
خدایا تو بوسیده ای هیچگاه لب سرب فام زنی مست را ؟ ز وسواس لرزیده دندان تو ؟ به پستان کالش زدی دست را ؟ خدایا تو لرزیده ای هیچگاه ؟ به محراب چشمان گمرنگ او ؟ شنیدی تو بانگ دل خویش را ز تا ریکی سینه تنگ او ؟ خدایا تو گرییده ای هیچگاه ؟ به دنبال تابوت های سیاه ؟ ز چشمان خاموش پاشیده ای به چشم کسی خون به جای نگاه ؟ دریغا تو احساس اگر داشتی دلت را چو من مفت میباختی برای خود ای ایزد بی خدا خدای دگر نیز میساختی ! نصرت رحمانی پ.ن. :امیدوارم از این شاهکار مرحوم رحمانی خوشتون بیاد ،متاسفانه اسم این شعر رو نمیدونم ، اگر کسی میدونه ممنون میشم به منم بگه ، البته فکر میکنم اسمش کفر باشه ولی مطمئن نیستم . |+| نوشته شده توسط آرش در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت 14:55 خیلی چاکریم !
همگی لطفا برای فرزانه جونم دعا کنید فردا (جمعه) امتحان مهمی داره
ایشالا که از این مرحله م به سلامت رد میشی و فردا خبرای خوش برام میاری ، یعنی مطمئنم ، چون تو فرزانه ای ، هر کاری که بخوای ، میتونی ما خیلی چاکریم خانم
رحم کن رحم کن بر چشم گریان و حقیرم پ.ن : من وقتی زیاد فکر میکنم مغزم درد میگیره پس یا فکر نباید بکنم یا وقت فکر کردن از مغزم استفاده نکنم ! |+| نوشته شده توسط آرش در پنجشنبه یکم شهریور 1386 و ساعت 12:50 |
|

