تبليغاتX
پنجره
 بی رحم

چقدر خوب بود که زندگی را هر وقت میخواستی میتوانستی به خواب بدل کنی و برعکس هر خوابی را که دوست داشتی به زندگی ، هر وقت اراده میکردی و میخواستی که خواب باشد ، چشمانت را باز میکردی و میدیدی که همه اش خواب بوده ، یک خواب نحس و شوم و دوست نداشتنی ، یک خواب سرد و عاشق کش ، یک کابوس تلخ و نافرجام ، بعد میرفتی صدقه میدادی و چند صباحی هم دنبال تعبیرش بودی و دیگر هیچ ، چقدر خوب بود اگر میشد از خوابها هم تجربه بدست آورد و فقط نگفت که یک کابوس بوده ، چقدر خوب بود اگر لازم نبود برای بزرگ شدن و تجربه کردن پیر و خرفت شوی و فرصتی برایت میماند تا بتوانی از تجربه هایت استفاده کنی ، چقدر خوب بود که تجربه ها این همه گرانبها نمی شدند که بهای یکیشان بشود عمر ناچیز و حقیرت ، چقدر خوب بود که میشد زمان را به عقب برگرداند ، چقدر خوب بود که میشد دنیا را وارونه چرخاند ، تا همه چیزهایی که ازت دزدیده شده به سر جایش برگردد و آنوقت بگویی من این هستم ، کامل و بی ریا و مرد ، نه این حقیر و نامردی که شده ام ، چقدر مصیبت داری وقتی دنیای واقعی و مجازیت با هم تداخل کنند و بدانی کسانی که در واقعیت وجود دارند هم اینجا را یبینند و دیگر نتوانی هر چقدر دلت خواست زار بزنی ، چقدر بد است که دلت آنقدر تنگ شود که در خواب هم گریه کنی و از زور هق هق بپری ، چقدر شوم است که نتوانی سکوت را درک کنی ، چقدر شومتر است که همه جا پر از سکوت سنگینی باشد که فقط با رفتنت شکسته میشود ، چقدر سخت است که بغض داشته باشی ولی هیچ آغوش گرمی دیگر نباشد تا با هق هق رهایش کنی و در گلویت خفه اش کنی و احساس خفقان در بند بند وجودت بدود ، چقدر سخت تر است که دلت تنگ شود و فقط به چند عکس بی روح بسنده کنی و احساس کنی از شدت دلتنگی مرده ای و نتوانی بگویی دلتنگیت را ، دلم میخواهد سرم را بگذارم یک گوشه و آرام بمیرم ، شاید اینطور دیگر  دیگر فکر نکنم که خدا چرا انقدر بی رحم و بزرگ است و من چرا اینقدر بی رحم و کوچک ...

من خودم ديروز

از باران بدم آمد

هر چه كردم اشكم نيامد

و هر چه ايستادم زير باران

قطره اي هم روي دستانم نريخت

 

من به آدمها بیهوده خنديدم

چنان كز زجر خنده بي سبب آشفته گشتم

از حرمت پژمردن برگهاي سبز رنجيدم

سبز یا زرد چه فرقی دارد ؟

زردها نیز روزی برگ بودند

در نوازشهای باد

بر قامت سبز درخت

شاد و خرم ، بی خزان ، بی مرگ بودند

از افتادن بیهوده برگهای زرد نیز  نالیدم

باران را كه با چشمان رنجورم نظر كردم

ز ناچيزي و پوچ در پوچ بودن افكارم

ز ديدن جور ديگر

ناگاه ترسيدم

باز هم با نگاه خسته خود

دردهای سرد را آرام بوسيدم

و در تابوت ناچیزم

بی هق هق و گریه

آسوده خوابیدم...

 

من خودم دیروز مردم

و باران سخت مي باريد ....

 

من می مردم پیاپی

و باز هم آسمان ، دیوانه میبارید

همچنان

بیهوده می بارید .....

|+| نوشته شده توسط آرش در شنبه پنجم آبان 1386 و ساعت 18:16  
 متلاشی

دارم دیوونه میشم ، مثه یه مرغ سر کنده به هر دری میزنم تا آروم شم ، اصلا نمیفههم باید چیکار کنم ، وقتم خیلی کمه و کلی کار دارم ، دارم نابود میشم ، اینجور وقتا فقط محکومم که بشینم و نگاه کنم که چطوری همه چیز با هم آوار میشه تو سرم ، انقد وقتم کمه که اصلا نمیفهمم باید چیکار کنم ، ای خداااااااااااااااااا زمان داره میگذره مثه برق و باد و من هنوز اندر خم یک کوچم ، باید چیکار کنم ؟ داره وقت تموم میشه و من هیچ غلطی نمیتونم بکنم ، خودت بگو چیکار کنم ، خودت کمکم کن ، تو یه کاری بکن ، تو مگه خدا نیستی ؟ تو مگه نمیگی همه چیز تو قدرت تو خلاصه میشه ؟ خب پدر جان یه وقتی پیش میاد که من ِ بنده نفهمت میزنم همه چیز و خراب میکنم ، نمیشه ایندفعه هم بزرگی کنی و همه چیز و راست و ریست کنی ؟ آخه خودت بگو دو هفته چیه ؟ چه غلطی میتونم بکنم ؟  دارم میترکم ! کم اوردم ،کمک کن ، تورو به جون خودت کمک کن !!! اصلا یه چیزدیگه ، مگه اشتباه نرفتم ؟ مگه من خودم خواستم بیام تو این خراب شده ؟ تو منو آوردی ، خودتم باید کمکم کنی !!!!! مگه عصیانگری نکردم ؟ مگه پامو از گلیمم دراز تر نکردم ؟ مگه خودمو نذاشتم جای تو و با زندگی یه فرشته بازی نکردم ؟ خب چرا زودتر جلومو نگرفتی ؟ چرا الان یه کاری نمیکنی تا متلاشی نشم ؟ چرا یه کاری نمیکنی که متلاشی نشه ؟ چرا مواظبش نیستی ؟  تو خودت میدونی ، نمیتونم ! نمیدونم باید چیکار کنم ، آخه مگه عادته که بخوام بذارمش کنار ؟ هان ؟ جواب بده اوشکول ! نمیدونم بهت گفتم که دیگه هیچی نمیفهمی یا نه ؟ ولی الان میگم تا بفهمی ! دیگه هیچی نمیفهمی !!! نیمدونم من جدیدا به یه زبونی حرف میزنم که تو حالیت نمیشه یا تو خیلی نفهم شدی ! خدایا میشه بگی چرا انقد الاغ شدی جدیدا ؟

یه کاری بکن ، وقتی آدما همه چیزو گند میزنن و به گه میکشن و خراب میکنن و دیگه نمیدونن چه غلطی باید بکنن ، میان سراغ تو ، خودت میدونی من هیچ وقت اینکارو نکردم ، اگه قبولت داشتم همیشه قبولت داشتم ، تو خوشی و ناخوشی ، اگه هم نداشتم هیچوقت قبولت نداشتم ، حتی وقتی که حس میکردم کل دنیا تو سرم خراب شده ، همیشه هم که ماشالا ماشالا قربونت برم بلاها رو واسم با هم نازل کردی ، ولی خودت بگو ، حالا بقیه نمیدونن ولی تو که میدونی ، کی به جونت غر زدم ؟ هان ؟ ولی ایندفعه فرق میکنه ، حالیته که ؟ چی ؟ حالیت نیست ؟؟!!!!! خوب نمیشه حالیت نباشه آخه تو از همه چیز خبر داری ، منم نمیتونم بیشتر از این زر بزنم ، اگه قرار باشه بفهمی خودت میفهمی ، اولا ایندفعه خیلی هولناکتره و ممکنه از دست برم و دوما قضیه فقط قضیه خودم نیستم ابله ! اگه نفهمی دیگه میفهمم که راستی راستی خیلی خری ! اصلا وایسا ببینم ! هوووو !!! تو مگه خدا نیستی ؟ پس چرا میذاری من عوضی به این راحتی با زندگی بقیه بازی کنم هان ؟ خب بزن تو دهنم قبل از اینکه من بزنم تو دهنت !!!!! مگه من ساخته دست تو نیستم ؟ پس چرا میذاری به این راحتی حیثیتت رو به باد بدم و خدا بودنت رو ببرم زیر سوال ؟!؟

آخه خدا دلم نمیخواد بزنم تو دهنت !!!!! دلم نمیخواد بزنم زیر همه چیز و دوباره بشم همون گهی که بودم ، بیشتر از این اعصابم و خورد نکن ، دارم میترکم ، اگه این رو هم نمینوشتم مطمئن بودم که میترکیدم ، حالا که اومدم سراغت دست رد به سینم نزن ، حالا که دیگه نمیگم تو کی هستی و چرا این خاک تو سریارو کردی و میکنی و نمیگم که من تو این دنبا چه غلطی میکنم ، ردم نکن ، هر کی میخواد همه حرفشو باور کنن تورو قسم میخوره ، میگه بخدا قسم که ... آخه دیوونه !!!!! خسته شدم از دست این بازیای احمقانت ، تورو جون خودت یه کاری واسم بکن ، یه کاری واسش بکن ،  وقت داره میگذره ، من نمیتونم هیچکاری کنم ، نمیدوتم باید چیکار کنم ، خدایا ! توروخدا !!!! بهم کمک کن ، بهش کمک کن ، خوب من ضعیف ، قبول ، بهم ثابت کردی ، نکنه الان میخوای بهم ثابت کنی خودتو ضعیفی و هیچ غلطی نمیتونی بکنی ؟ یعنی به همین زودی افسارمو انداختی سر خودم و گفتی برو هر غلطی دلت میخواد بکن ؟ همیشه با خودم فکر میکردم کسایی روکه هنوز امیدی بهشون هست ، اگه قدم اشتباه بردارن تو یه جوری حالیشون میکنی که سر از تو باقالیا در نیارن ، یعنی انقد زود از من نامید شدی که گذاشتی هر غلطی دلم میخواد بکنم و نشستی نیگاه کردی و هیچی نگفتی ؟ خب ، باشه ، تقصیر خود خرم بود ، ولی نکنه تو هم اسکول شدی ؟! یکی رو آفریدی و بعد خودت هم نمیدونی چه غلطی کردی ؟! تو چیکاره ای این وسط ؟ مترسکی ؟ شیلنگی ؟ اسیلوسکوپی ؟ لال شدی ؟ لالمونی گرفتی ؟  خب بابا یه نشونه ای ، یه حرکتی ، یه چیزی ، چی ؟ بلندتر بگو نشنیدم ! چی گفتی ؟؟؟ بهم اختیار دادی تا خوب و از بد تشخیص بدم ؟ آخه چی بهت بگم ! داری اعصابمو میریزی بهم ، مگه غیر از این بود که از بلاهایی که از بقیه بهم رسیده بود دیگه نمیتونستم خوب و از بد تشخیص بدم !!!! اصلا بذار ببینم ، مگه تو دوسم نداری ؟ مگه من بنده تو نیستم ؟ مگه نمیگی محبت مادر به فرزندش در مقابل محبت من به بندم انقدر ناچیزه که اصلا قابل قیاس باهاش نیست ؟ پس چرا تو خوب و بد رو بهم نشون ندادی ؟ چرا داد میزنی حالا ! شنیدم ! فکر کردی منم عین خودت بعضی وقتا کر میشم ؟ یا انقد یواش بگو که آدم بمیره تا بشنوه و آخرش عوضی حرفاتو بفهمه و هر چی دلش میخواد به جای حرفات بذاره ، یا چنان داد بزن که پرده گوشش پاره شه ! بازم کر شه و بازم هر کاری دلش خواست بکنه ! ، بینم ، تو نمیتونی آدم باشی؟! ، عادی حرف بزنی ؟  مگه تو تعادل نداری خبرت !!!!! چی ؟ بازم که یواش شد ؟ غیر مستقیم .... ؟!؟! ای درد بگیری ! ای زهر مار بگیری که همش میخوای غیر مستقیم با آدم حرف بزنی !!!!!  من خرم ، نفهمم ، الاغم ، الاغ شدم ، بازیای این دنیای تو الاغم کرد ، دیگه نمیتونم غیر مستقیم گفتناتو بفهمم ، درسته خدایی ، ولی باید بیای و مثه بچه آدم باهام حرف بزنی ! ایندفعه باید بیای اینجا پیش من ، باید بشی هم قد من ، باید بشی هم سن من ، اصلا باید بشی هم شکل من ، همیشه عادت کردی بری اون بالا و زر بزنی ؟ بیا پایین !!!!! یالا ، یالا !!!! د ِ بیا پایین دیگه ، نکنه ازم میترسی ؟ خودت منو ساختی آخه ! از چیم میترسی ؟ از این همه چرک و زخم ؟ یا از این درد و غم ؟ بگو کدومش ترسناکه ، بدبختیام یا بیچارگیام ؟ نکنه داری لذت میبری که به گهخوردن افتادم ؟ من حالیم نیست ، باید بیای اینجا مثه بچه آدم  بهم بگی چی به چیه ، بهم بگی خوب چیه ، بد چیه ، چی ؟ بازم که رفتی اون بالا بالاها پشت ابرا ویز ویز کردی ! نمیشنوم صداتو ، بلندتر بگو ! چی چی ؟ لازم نیست تو بیای پایین پیش من بشی اندازه و هم سن و هم شکل من ؟ تو همیشه پیش من بودی ؟!؟من خودم یه تیکه از تو ، توی تنمه ؟!؟!؟!؟ خب الان باید بگی اینو ؟! یعنی یار در کوزه بوده یه عمری و ما تشنه لبان ، گرد جهان فک میزدیم و سگ دو ؟!؟!؟!!!!!! اِی بترکی هِی !!!! الان باید بگی  ؟!؟  خب باشه اصن قبول ، تو هر وقتی که بخوای یه چیزی میگی هر وقتیم نخوای نمیگی ، نمیدونم چرا ولی لابد چون تو خدایی ! الان کاری ندارم ، اگه همینم از دست بدم دیگه هیچی نمیگی !!!! ولی وقتی اومدم پیشت ازت میپرسم ، تو هم باید جواب بدی ، اوکی ؟ فعلا کاری به این کارا ندارم اون تیکه از خودت که تو تنمه کجاست ؟ چی ؟!؟!؟!؟! اون تیکه خودمم ؟!؟!؟ خوب بیدارش کن !! ، بهم نشونش بده ، باشه قبول ، خودم انتخاب میکنم ، فقط تو بهم بگو از نظر خود ابلهت چی بهتره ! باز دوباره چی غر غر میکنی ؟ اگه خودمو بشناسم و بفههم که یه تیکه از تو ام لازم نیست که دیگه تو بهم بگی چی خوبه چی بد ؟؟؟!! بَهَ ! همش که بهانه میاری ؟ خب بهم کمک کن تا بشناسمش ، اصلا هر غلطی میخوای بکنی بکن ، فقط کمکم کن ، تو بدَم ، بمیر و بِدَم !!!! توروخدا !!!!! کمک کن ، زمان داره میگذره ، دارم نابود میشم ، داره نابود میشه ، همه جام درد میکنه ، سرم ، دلم ، کمرم ، پام و ..... قلبم ، ایندفعه هم خدایی کن و گندی که زدم رو جمع کن ، هیچ کاری نمیتونم بکنم ، کلافه م ، داغونم ، سر درگم و منگ و حیرونم ، تورو به جون خودت قسمت میدم ...... دیگه کم آوردم ، همینجا اعتراف میکنم که بدون تو هیچم ، خیلی زور زدم که هیچیتو قبول نداشته باشم ، ولی نشد ، هر کاری که میدونی بهتره بکن ، فقط تورو به جون خودت هر خاکی میخوای تو سر منو خودت بریزی زودتر ، وقت خیلی کمه و داریم بدجوری متلاشی میشیم...

شاید ... خیلی دیر بشه ها .... اونوقت حتی اگه بیای اینجا و به غلط کردن بیفتی هم فایده نداره .....

|+| نوشته شده توسط آرش در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 16:27