تبليغاتX
پنجره
 بازگشت به سوی بازی ! ( مثل فرار به سوی پیروزی! )
سلام علیکم !

خب چرا اونچوری نگاه می کنید بابا ! شرمنده خب ! چیکار کنم ؟  سرم خیلی خیلی خیلی شلوغ شده بود، البته الانم همونطوره، ولی نمیذارم این ویراستاری بغیر از چشم و ساعت خواب، دوستای خوبم رو هم ازم بگیره !

اول از همه برگشتم تا بازی هایی رو که فرزانه عزیزم دعوتم کرده بود انجام بدم، بعدترش هم که خیلی دلم برای نوشتن و اینجا و شما و بیشتر از همه خودم تنگ شده بود

تصمیمات زیاد و عدیده و شدیده و قشنگی برای اینجا دارم، از این به بعد خبرای جالبی می شنوید و چیزای جالب انگیز ناک تری هم می بینید، پس کاملا آماده باشید و کمربندا رو ببندید که شلوارتون نیفته پایین !( دقت کنید که من ویراستارم )

اول بریم سراغ باز ی عقب افتاده هفته اول اردی بهشت ۸۷ ( جو لیگ برتر منو گرفته بدجور ! امروز اگه پرسپولیس ببره بازم می تونه قهرمان بشه، البته اگه مثه بعضی از بازیها چونان ! بازی با برق شیراز پژمان نوری بازم شتر بازی درنیاره ! - کجایی گل و گلدان و آبنبات ؟ جات خالی ! آدم که مثه بیکار بشه و هیچی از خودش نداشته باشه اگه به این واونم گیر نده که باید سرشو بذاره زمین بمیره ! )

شیش تایی ها بدون هیچ مقدمه و موخره ای و به دعوت شخص شخیص فرزانه خانوم :

شعله هر چه درخشانتر، نابودیش سریعتر

از فرمایشات James Alan Hetfield

کسی رو معرفی نمی کنم فعلا، آخر ماجرا همه چیز رو خودتون می فهمید( صبر کنید دیگه ! اااااا !!)

 

حالا بازی دو که ثلاث هست !( چی شد ! ) و باز هم به دعوت فرزانه عزیزم :

اول آرزوهای محال

۱- یه بار دیگه بچه می شدم ( تقریبا آرزوی همه است) و ۱۰ ساله و این بار با تفکر و دانش و علم به استعدادهام دوباره بزرگ می شدم و راهی رو کج نمی رفتم و پام هم تو راه صاف نمی لغزید و خلاصه آنچه می شد که باشد شود ( خیلی وقتا حس می کنم نامردی کردم و از چیزایی که خدا بهم داده استفاده نکردم و باید جواب پس بدم، خیلی از قابلیتهام رو نتونستم به فعلیت برسونم و باید جواب اونهایی که این قابلیتها رو نداشتن هم بدم !)

۲- این هم مثل اولیه ولی چون خیلی وقتا بهش فکر می کنم دوست دارم جدا بنویسم، دلم می خواست دوباره ۲۰ ساله شم و وقتی اون درد عجیب و غریب اومد سراغم، مثله الان بدونم که فقط یه کشیدگی کشاله است و با بعضی تمرینات خاص خوب خوب خوب میشه و میتونم حالا که زجر و سختیا تموم شده و دارم رسما فوتبالیست میشم و اولین قرار دادم رو می بندم به فکر low back pain نباشم  و مجبور نباشم ۶ ماه اسیر این دکتر و اون دکتر بشم و یکی دومیلیون خرج کنم و آخرشم هیچ ابلهی نفهمه چمه و هر کس متناسب با تخصص خودش یه عیبی روم نذاره و از دیسک کمر و آرتوروز و روماتیسم گرفته تا واریکوسل و اپی دیدیمیت ! و هزار کوفت و زهر و مار دیگه رو بهم نسبت ندن و فقط برای خالی نبودن عریضه آخر سر نگن : "دیگه نباید فوتبال بازی کنی وگرنه عقیم میشی !!! " ( خب آخه بگو نفهم ! به قول اون مثال معروف لری "تو که نمی تونی گه بخوری، گه می خوری که گه می خوری !!! "، تو با نفهمیت نصف زندگی من و سیاه کردی الانم داری واسه خودت طبابت میکنی آب هم از آب تکون نخورده ! منم مجبورم هنوزم که هنوزه وقتی به دوست و رفیقام نگاه می کنم که ذخیره من هم نبودن و الان شدن فوتبالیست فقط حسرت بخورم !)

۳- دلم میخواست زمان بر می گشت به ۳ سال پیش و من هیچ وقت سیگار نمی کشیدم تا الان حجم ریه ام همون دوبرابر و نیم یه آدم عادی میموند و حداقل این هم دویدن و فوتبال یه نتیجه ای داشت  و وقتی میخواستم مثله اون موقع تو گام بالا بخونم به سرفه نمی افتادم و بهم نمیگفتن حداقل ۱۰ سالی طول میکشه تا تارهای صوتی و دک و دهنت ! به شرایط اولیه برگرده و تا ۱۰ سال دیگه کی مرده و کی زنده و تازه اگه زنده هم باشم دیگه وقتی ۳۸ ساله شدم نفسی نمی مونه واسه دادزدن و اوج گرفتن، درسته که تا آدم نخواد هیچ اتفاقی نمی افته ولی ۳ سال تحمل زندگی بدون فوتبال بالاخره کار دستم داد و سیگار شد جانشین اعتیاد به دویدن !

۴- دلم می خواست زمان یک سال به عقب برگرده و میتونستم اشتباهاتی رو که کردم جبران کنم و باعث آزار عزیزترین و بهترین و معصوم ترین آدمی که تا حالا شناختم نمی شدم و می تونستم بدون احساس هیولاییت ! زندگی کنم، اینیکی یه افسوس خیلی بزرگه، اگه یه بنگاه زمان خدا رو زمین باز می کرد ! حتما می رفتم و هر چی داشتم می دادم تا همه اتفاقات بد از ذهن اون عزیزم پاک شه، حیف که نمی شه، هیچ وقت خودم رو نمی بخشم و بدجوری از خودم متنفر شدم، تا حالا هر کاری که کرده بودم با خودم کرده بودم، ولی ایندفعه دیگه نمی تونم تحمل کنم، می خواستم دنیا و خودم رو خلاص کنم از شر چنین موجودی ! ولی به این نتیجه رسیدم که باید بمونم و بجنگم و بخوام، هر چند که زجر بکشم ( یکی از دلایل نوشتن دوبارم )

۵- یه چیزی کنج دلم هست که نه میتونم به زبون بیارم و نه اصلا دلم میخواد مطرحش کنم، یه آرزوی محال واقعا نگفتنی، اون روزی که رفتم پیش خدا ازش می پرسم، چرا این همه هوش داد بهم تا ته هر چیزی رو دربیارم ! اگه داد، خب پس چرا کسی رو سر راهم قرار نداد تا بهم بگه بابا ! درآوردن ته هر چیزی بعضی وقتا خسارتهای روحی و جسمی جبران ناپذیری به آدم می زنه... هر چند الان که فکر می کنم می بینم که به اندازه کافی قرار داد و گفت ! ولی من هیچ وقت به حرف هیچ کس گوش نکردم و الان هم خودم دارم ضررش رو می بینم... حیف ... واقعا حیف ...خسارتهای روحی و جسمیش رو هیچ جور نمیشه جبران کرد و فقط باید به فکر آینده بود !

یه آرزوی محال دیگه هم دارم ! که البته چون اون آرزوی خوبی نیست تو لیست نگفتمش!، این که همه از حداقل شعور بهره ای برده باشن و وقتی اسمشون آدمه، رسمشون هم آدم باشه و حداقل اگر هم کثافت و حرومزاده و لجن تو این دنیا هست، تعدادشون کم باشه و برخورداشون با آدمای سالم کمتر ... حالا چرا خوب نیست ؟ چون به قول جامعه شناسا یه همچین موجودات بی ارزش و پستی زاییده خود جامعه هستن و جزء لایتغیر و لاینفک، و حتی ممکنه به سیر تکاملی بشر کمک کنن! و به قول من تا سگی نباشه و پارس نکنه ، انسانیت معنی پیدا نمیکنه و سره از ناسره بازشناخته نمیشه، باشد که به پارس توله سگهای بی صاحب، فقط به چشم حقارت نگاه کنیم و ارزش خودمون رو بیشتر بدونیم

یه آرزوی دیگه هم دارم ولی چون محال نیست تو لیست هم نیست ! این که آدم باشم، به معنای واقعی کلمه، حق کسی رو نخورم، سر کسی کلاه نذارم، کسی رو نزنم ! ( بچه که بودم خیلی مهربون بودم ولی نمی تونستم نامردی رو تحمل کنم، اگه کسی بهم توهین می کرد حسابی از خجالتش در میومدم  بزرگتر که شدم سر به راهتر شدم و کمتر کسی رو زدم! تا جایی که حتی کسی تو خیابون بیخود و بی جهت فحش و بد و بیراه هم بهم بگه فقط بهش میخندم، ولی اگه مسئله ناموس درمیون باشه علیرغم میل باطنیم نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم و باز هم بر میگردم به بچگی و یه کاری میکنم که طرف مقابل از زنده بودنش شرمنده شه ! ولی خب کاش همه شعور داشتن می فهمیدن که نباید به صرف مرد بودن و قدرت داشتن یه زن رو تو خیابون اذیت کنن تا من هم مجبور نمیشدم تو همون خیابون غرور کاذب مردانگیشون رو بشکنم !)

دوم ۵ دقیقه آغزین وبگردیتان به چه گذشت !

یادم نیست، همین !

باشه خب بابا ! اگه بیشتر فکر کنم یادم میاد، نزن ! اولش بازم دقیقا یادم نیست چی کار کردم!  یعنی اگه از اول اولش بگم اینطوری بود ---» گیژژژژژژخشششششش خوشششش .... (صدای مودم موقع اتصال به اینترنت ! ) بعدشم دقیقا یادم نمیاد ولی رفتم تو یه سایت معروف و یه کم چرخیدم و بر طبق عادت ساختن همیشگی ! فکر کردم که این صفحه رو با چه زبونی نوشتن ! و چجوری میشه ساختش و شاید یاد گرفتنش راحت باشه و برم یاد بگیرم ! (حدود ۱۰ سال پیش بود فکر کنم و هنوزم که هنوزه نرفتم تا درست درمون یادگیریشو کاملش کنم! ) و داشتم به طراحی و از این جور جنگولک بازیاش دقت می کردم ! اون موقع از این ماس ماسکا نبود ! چت روم رو میگم ! فکر کنم حدود دو سال بعدش چت یاهو همه گیر شد! و تبدیل شد به موبایل فعلی ! چت کردن کلاس بود و نکردن مرض ( نه بی کلاسی ! ) استاد هم که می خواست کلاس ویژّ بذاره برامون!  یادمه میگفت من شب از فلان ساعت تا فلان ساعت آنلاینم ! درس رو مطالعه کنید و اگه مشکلی پیش اومد بپرسید !!! منم تا اونموقع چت نمی کردم و بعدش جاتون خالی به یه چتر( = Chatter، گفتم خدای ناکرده یه وقت نخونید Chatr! ) حرفه ای تبدیل شدم ! حدود روزی چند ساعت رو شاخش بود، هر چند که ضربه خیلی بزرگی خوردم ازش ولی در کل آشنا شدن با آدمای عجیب و غریب و افکار عجیب ترشون برام جالب بود، جالبه که بتونی به راحت ترین و آزاد ترین شکل ممکن افکارت رو برای کسی که هیچ وقت قرار نیست بشناسیش و ممکنه فقط همون یدفعه هم باهاش چت کنی بیان کنی و حرفای طرف رو بشنوی، تا اینکه مخابرات احمق ایران در اقدامی سفیهانه چت رومهای ایرانی یاهو  رو تعطیل کرد، البته این عمل باعث چت نکردن ایرانیا نشد و فقط جری ترشون کرد تا برن و همه رومهای عمومی آسیا رو ایندفعه اشغال کنند و از اون به بعد چترهای ایرانی که هر کدوم رومهای مشخص و دسته بندی شده ای داشتن پخش شدن تو این رومای عمومی و تقریبا میتونستی تو هر رومی که میری انواع و اقسام انحرافهای جنسی رو که تا قبل از اون تو اتاقهای مشخص خودشون بودن ببینی ! تمام رومها چنان به گه کشیده شد که دیگه حتی برای یه آدم بزرگ هم امنیت روانی نداشت ! کافی بود تو یه روم بری و بعد از دوساعت چیزایی ببینی و بشنوی که از آدم بودن خودت متاسف شی ! اگه کسی دنبال چیز خاصیه خیلی بهتره بین آدمهای شبیه خودش دنبالش بگرده تا اینکه با حرفا و اعمال و رفتارش که از نظر خودش طبیعیه جو سالم اجتماع رو متشنج کنه و تبدیل بشه به بحران هویت و اون وقت رئیس جمهور قشنگمون هم تو آمریکا هم-ج-نس گرا رو بگه هم-جن-س باز و تاکید کنه که تو ایران اصلا از این چیزا نداریم و پوز خند بزنه ! اگه واقعا از واقعیت جامعه خبر داشت می فهمید که داره به ریش خوشکل خودش پوزخند میزنه ! البته این نوع حماقتهای بی سابقه در ایران اصلا بی سابقه نبوده در چند دهه اخیر و خیلی هم باسابقه بوده اتفاقا ! همیشه همینه ! یا سعی کن یه توالت تو خونت باشه و محل تخلیه داشته باشی یا همه خونت تبدیل میشه به کثافت دونی ! حرفی که مرحوم طالقانی اول انقلاب زد و گفت همه این جور جاها رو خراب نکنید و بذارید چند تایی سالم بمونه، شما میخواید همه سالم باشن و به اینا میگید مریض روانی؟ خب باشه اشکال نداره! اول باید سازماندهیشون کنید و بشناسیدشون تا بتونید آدمشون کنید و اگه چشماتونو ببندید افتضاح به بار میاد، حرفشو که گوش نکردن هیچ، اگه آیت الله نبود اعدامش هم میکردن! ، و بعد هم ننتیجش این شد که الان سرتاسر میهن عزیز و با تمدن و با تاریخ و مهدفرهنگمون تبدیل شده به یه توالت عمومی متعفن و بزرگ !

البته بگم الان تقریبا چندین سال میشه که اصلا سراغ چت نرفتم، چون دیگه جالب که نیست هیچ ! تهوع آور هم شده ! و علاوه بر اون هر چیزی دورانی داره و ...

 

سوم هله هوله های مورد علاقه

کلا بغیر از سیب زمینی سرخ کرده و انواع چیپس ها زیاد اهل هله هوله نیستم ولی اینا رو از بقیه بیشتر دوست دارم

۱-تردیلا با طعم سالسا

۲- انواع چیپس سیب زمینی به ترتیب قد  : سرکه نمکی، کچاپ، پیاز و بربری !  و فلفلی

۳- چی توز طلایی های قدیمی ، اونایی که شور و ترد بودن، نه این جدیداشون که مزه کاغذ هفت خط دورو چاپ میدن

۴- تخمه آفتابگردون، هر چند که جواد باشه بازم دوسش می دارم ! با حاله ! ولی حالم به هم میخوره وقتی میبینم شعور و فرهنگ تقریبا بیشتر مردم انقدر پایینه که پوست تخمه رو آشغال حساب نمیکنن و هر جایی تو خیابون و دیگه خیلی باکلاس باشن تو جوب ! ( همون جوی یا درست ترش جوق! ) می ریزن!

۵- بادوم هندی و زمینی  ( کلا دانه های خوراکی مثل بادوم و پسته و فندق و تخمه کدو و ژاپنی و آفتابگردون و ... رو دوست دارم ولی چون تخمه افتابگردن یه چیز دیگه است جدا نوشتمش )

...و اما ! ... دعوت از دوستان

ببین پدر جان، عزیز دلم، قربان شکل ماه نشسته ات خودم بروم، بعضی از این بازی های وبلاگی خوب است و باحال است و چنین است و چنان است و مثل همین بازی دومی آدم را سر ذوق نوشتن می آورد و همه زندگیت را از ۶۰ سال پیش تا حالا می ریزی وسط و بعدش هم انقدر آن وسط از نوشته های پرت و پلای خودت سرت گیج می خورد که دنیا و زمین و زمان جلوی چشمت تیره و تار می شود و بامبی میخوری زمین و سرت هم دنگی صدا میکند و سعی میکنی کمی خودت را جمع و جور کنی تا ۵ سال دیگر آرزوهای همین الانت تبدیل به لیست سیاهی مشابه محالات این لیست نشود، تا اینجا قبول ! اصلا ما که باشیم که بگوییم بازی بد است یا خوب ! ولی بعضی دیگر هم هستند مثل آن اولی، آدم حس میکند محض خالی نبودن عریضه و چیز گفتن ساخته شده و نه برای شما آب دارد و نه برای من نویسنده وبلاگ نان، پس به چه دردی می خورد ؟ هیچی ! این سوال را از سازنده بازی هم که بکنی همینطور مثل الان شما یک قیافه حق به جانب می گیرد و گرهی به ابرویش می اندازد و سرفه ای می کند و صدایش را صاف میکند و با کلی اهن و تلپ سعی میکند زمین را به زمان بدوزد و زمان را هم به زمین و اسمان ریسمانی کند که نه پرس و نه گو ! چنان گودرز را به شقایق ربط می دهد و اردبیل را به آبشار نیاگارا و محمود احمدی نژاد را به وینستون چرچیل و آدولف هیتلر و موسیلینی که خودش هم مبهوت و متحیر می شود که ای بابا ! من حیف شدم تا حالا ! ولی خب هم خودش می داند و هم من و هم شما که نه به درد دنیایش می خورد و نه به درد آخرتش ، این شد که بر اون شدیم ! تا ما هم بازی بسازیم ! مگر چه چیزی کمتر از اصغر سیبیل و اسمال دست طلا و حسین مورچه داریم ؟ که اگر زیاد نباشد کمتر نیست !

هر چقدر دلتان خواست و راجع به هر چیزی خواست و هر طوری هم که خواست بنویسید و به هر کس که هم میل مبارکتان کشید لینک دهید و هر کسی را هم که اراده کردید دعوت کنید فقط با یک شرط، می گویند قلندران آنقدر خورند که در معده جای نفس نماند و بر سفره روزی کس ! شما هم آنقدر بنویسید که در دستانتان توان نماند و در جسمتان روان ! در جانتان رمق نماند و در سرور وبلاگتان ورق ! در کی بوردتان یک دکمه سالم نماند و در جماعت وبلاگ نویس یک انسان عالم ( چونانکه همه روان زنند ! ) در مغزتان یک کلمه نماند و در خانه یا محل کارتان یک چای دشلمه ! (همه را هنگام نوشتن بخورید ! ) شمارا بیاید زوال از سرانگشت/وگر هم نیاید خورید چند عدد مشت ! ( امکان دارد همسرتان از دست شما کلافه شود و فقط مشت بر دهانتان بکوبد ! )  ۷۰۰ هزار مورد از تمام علاقه مندیهایتان به انواع و اقصام موجودات و ناموجودات روی زمین را ردیف کنید و هفت میلیون مورد ساعت های دقیق مستراح رفتنان را یادداشت کنید و هفتاد میلیون تا آدمی را که دوست دارید، وبلاگی و مجازی بوس کنید ( حالا چرا ذوق میکنی ؟ سنگین باش بچه جان !) و هفتصد میلیون بار هم با خط نستعلیق بنویسید که من می توانم نویسنده باشم و ضایع نباشم ! و هفت میلیارد وبلاگ نویس را هم مثل خودتان بی خانمان  نمایید !

اگر زنده ماندید برای بنده هم کامنتی تفقد بفرمایید

هم اکنون نیازمند یاری سبزتانیم !

باز هم باشد که هدایت شویم !

 

پ.ن.و۱ : تشکر مخصوص از عزیز دلم که خوندن دل نوشته های قشنگش باعث شد دوباره دلم برای خودم تنگ شه و بنویسم، همیشه و همیشه و همیشه کمک حالم بودی و هستی و مدیون بودم و هستم و خواهم بود فرزانه عزیزم

------------------------

۱ - پی نوشت ویژه

|+| نوشته شده توسط آرش در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:59