|
مسافر
به گاه نیمروز بود و یا شبانگهی کبود به نازکی خاطرات و رنگهای سرخ شاد سبک به وزن " آه " بود سبک تر از نسیم و باد... به صورتش نشسته گرد ز سالهای بی کسی و در برش فقط خدا و شعرهای نیمه زرد به قهوه چی سلام کرد : ..."سلام من مسافرم" ز دور پچ پچی شنید ..."چرا نگفت شاعرم ؟" ..." ز دست رعد می جهم" و آن برون سیاه بود اگرچه بزم گرم و شاد شبیه پرتگاه بود همان زمان که فرّ مهر به زیر قرص ماه بود ..."شود که باشدم پناه ؟" ز قهوهچی سوال کرد و قهوه چی اشارهای به سیبهای کال کرد میان سیبهای سبز شکوفههای بسته بود و غنچههای یخ زده عنان غم گسسته بود... یواش گرد عشق را به روی سیبها کشید تمام غنچهها شکفت تمام سیبها رسید... |+| نوشته شده توسط آرش در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 12:42 از اولش تمام بود ...
تمام بود و باز هم به سر رسید هر چه بود ... تمام شد ببین چه زود ... شبیه تُنگ شیشه بود غزل، دو بیت و مثنوی و سوز ساز و چنگ و عود و این سیاه پیکرم و آن هنر – اگر که بود - تمام هست و نیستم و این وجود بی وجود و بارگاه و قبله ام بتی که کردمش سجود به لحظه ای سیاه شد به آنِ دیگرش نبود... غزل به اخرش رسید منم جدا ز تار و پود تمام شد بلند شو به باد رفت هر چه بود ... |+| نوشته شده توسط آرش در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 20:50 سیزده
چه نحس است این عدد برای من بخت برگشته، آن سیزدهم پدربزرگم مرد و این سیزدهم هم خودم سقط شدم ...
دو قدم مانده به صبح و تو در عمق دل یخ زدهام گم شدهای این شب لعنتی و سرد چرا پایان نیست ... چه کنم با این قیود بندگی ؟ چه کنم با رنگ ننگ زندگی ؟ آه روزی ... با نسیمی که پر از بوی خداست می روم بی سامان می رسم بر پایان و از او خواهم پرسید چرا ؟ چرا من نشدم آنی که باید میشدم ؟ یا چرا اینگونه بر پیشانی زردم زدی تقدیر را ؟ اکنون چه کنم ؟ چرا چونان همیشه نقشهایی روی آبم ؟ او نیز به مانند همیشه خواهدم دادن جوابم ولی این مرتبه به گاهی که دگر دیر شده چون به نقطه آمده خط عذابم دست من سرد است و رویم زرد او دوباره مهربان و قاهر و قهار و بی مانند و تنها، چون همیشه با یکی لبخند مرده بر بلندای عروج آسمان، خواهد خدایی را زنو اغاز کرد و من هم زیر مشتی خاک تیره مثله و بی جان و خوابم ... پ.ن ۱: شش پایینی که هر چه صبر کردم هفت نشد معنیایی باید داشته باشد... پ.ن ۲ : حوصله خودم را هم ندارم، چه رسد دوستان عزیزم را ! پ.ن ۳ : مرا باید ببخشند زمین، زمان،دنیا ،خدا و ... فرشته ... به دلیل وجود بی دلیلم... |+| نوشته شده توسط آرش در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 13:0 شاعر
قبل هر نکته شما را خواهشی خواهم از لطف شما بخشایشی گر مکدر شد کسی در این مقال از من و از گفته ام در این مجال گر سخن ها تند بودش گاه گاه من حقیر کمترین قبل از گناه شرم دارم از بزرگان خودم عذر می خواهم ز گفت بیش و کم : مثنوی هم گه گروهی می شود معنی آن عهد بوقی می شود ! آن یکی از عشق خود دم می زند وان دگر دستی به هرخم می زند ! این یکی از داغ می گوید سخن آن یکی از خال و ابرو و دهن! حالیا گفتید و باشد نوبتی بر من تشبیه ساز غربتی ! غربتیم بین این نا مردمان تا که کی آزاد گردم از زمان عشق بازی و جوانی در برم نیست دیگر، این دو معنی در سرم چون پلیدان عشق بازی می کنند لاله ها با پول راضی می کنند من همان بهتر که گردم پیرمرد! حرمت عشقی ندارد روی زرد در جوانی پیر گشتم پیر پیر گشته ام از دست دنیا سیر سیر آنقدر نوشیده ام کم بس بود شهد شیرین و تهوع زای بد! نیز من هم عاشق آزادیم عاشق لاله، درخت و شادیم عاشق گفتن ز عشق و لاله ام عاشق بوییدن آلاله ام عاشق شعری پر از احساس گرم پر ز عشق و چون پری آرام و نرم عاشق گویش ز جوی جاریم عاشق احساس و مردم داریم لیک باشد آن رسالت دوش من گفتن از این مرز و بومم، از لجن! مرز و بومم پاکزاد و شیر زاد وای ! هر چه بوده اش بر باد داد! سیر ما چون قهقرایی می شود شعر من چون مرگ، کاری می شود! در زمینی پست و ویران و پلید عشق گرم و حس خود باید ندید! کو کسی با خط خود حاشا کند عالمی را پیش ما رسوا کند ای شما شاعر، به پا گردید باز واژگانی را بگویید از نیاز شعر ما عین خود تصویر ماست شایدش انگار او تقدیر ماست این جماعت چون مریضی غرقه اند دین و دنیا سوخته، بی بهره اند هر دو دنیا چون غلامان داده اند در صف بنزین خود استاده اند ! در برنج است عشق این بیچارگان یادشان رفته گل و سرو چمان ! از گرسنه بودن این بی حالی است چون شکم ها مغز ها هم خالی است درد نان دارند و دیگر هیچ نیست در افق های نگاه هست و نیست عشق و عقل و دین خود را باختند با همه نامردمی ها ساختند هر بلایی کامده بر گردشان ساکتند و نیست شکوایی از آن ! شعر من جز قلب این بیمار نیست لاله و سرو و گلی در کار نیست با شما هستم شما مردم شما این جماعت می رسد بر انتها از گل و لاله نگویم جز به عید عشق و پروانه نگویم جز به قید گر بود در عصر ما سازش بود ! چون نگویی بی هنر بر این پسر چند بیتی می سرایم با هنر ! چند بیتی آنچه خود در سر برم از حضور و عشق و از این پیکرم : ای که دریای غمت بی انتها می کشی این بنده را بی مدعا ای که نازت در لطیفی بی مثال می رسانی عاشقت را بر زوال باده عشقت به سرخی جنون غرق کردی ما در این مرداب خون گوهر چشمت سیاه و بی بدیل در غلتان می کشد ما بی دلیل کاش می شد جان فدای تو کنم نعش خود را خاک پای تو کنم تا شود از بندگی ها وا رهم در مسیر مست گشتن پانهم باده ای نوشم که سرخ و لاله گون بر حریم عشق مست و بی کنون حال بین چون عشق بازی می کنم روح خود اینگونه راضی می کنم: مست مستم، مست و لا یعقل چو باد می وزم هر جا که باشد پاکزاد گاه پیچم در سیاه گیسویت گاه نازم بر کمان ابرویت گاه رقصم پیش چشم مست تو گاه مانم در حریم دست تو گاه گردم دور آن سرو چمان گاه افتم زیر پا تسبیح خوان گاه بوسم روی ماهت را سمن گاه هالک در رخت ای ماه من من بتم را می پرستم بی درنگ گیرمش در بر چو جانم تنگ تنگ ... آه و حسرت این تمامی خواب بود ! عاشقانه نقشها بر آب بود ! وای! دنیا نقش در بیداری است آن قوانین درشتش کاری است کودکی لرزد ز تبداری و درد دختری جان می کند با روی زرد لای لایی دلش در قامتش ساخته آینه ای از نکبتش صورتش معصوم و نالش تلخ تر در کنارش هم یکی بدبخت تر آن پسر در نکبتش جان می دهد دخترک روحش به شیطان می دهد آن 3 ساله بچه شاید بود بد ! دخترک هم تن فروشی می کند وای خاکم شد به سر ای هموطن این بود تقدیر تو تقدیر من ؟!!! وای ! ایران مهد شیرانم کجاست ؟ این همه نامردمی ها از شماست ؟ ... این همه گفتیم تا شاید یکی برنتابد این همه بی پردگی عشق من آن بچه معصوم بود چون 3 سالش گشت مرگش را سرود باز هم از جمع خواهم بخششی گر شده بی حرمتی در بیهشی باز هم از عشق گویید و چمن باز هم از سرو و لاله، یاسمن لذتی بردیم از اشعارتان حالیا باشد خدایم یارتان وزن آن هم عارض است از کاملات فاعلاتن فاعلاتن فاعلات ! |+| نوشته شده توسط آرش در شنبه چهارم خرداد 1387 و ساعت 16:55 |
|

