تبليغاتX
پنجره
 منجی
یادت هست وقتی اسمت میامد هرکجا بودم و هر طور که بودم و به هر مصیبتی که بود بلند می شدم و به احترامت صاف و قائم می ایستادم و تا صلواتی نثارت نمی کردم و دعای آمدنت را نمی خواندم و راهروهای تنگ و تاریک قلبم را آب و جارو نمی کردم و برای آمدنت فرش قرمز درشان نمی انداختم نمی نشستم؟ حالا دیگر به احترامت از این دنده به آن دنده هم نمی چرخم! یادت هست آن نیمه شعبانها را که می شد بهترین روز عمرم و آنقدر خوشحال بودم که حس می کردم قلبم در حال انفجار است و عروسی و هلهله ای در مغزم به پا بود که نه گو و نه پرس و از شادی آمدنت بالا و پایین می پریدم و چقدر احساس می کردم نزدیکیم و حس می کردم که وقتی حرف می زنم می شنوی و دوستم داری و دوستت دارم و اگر می دیدم یکی زیادی خوشحالی نمی کند تعجب می کردم ؟ دیشب وقتی رفته بودم بیرون و می دیدم که مردم شادی می کنند و همه جا شیرینی و شربت می دهند اعصابم خورد شد! و بدتر از همه وقتی فهمیدم همین باعث بدتر شدن ترافیکی شده که گیرم انداخته نزدیک بود ۴ تا بد و بیراه نثارت کنم! که نیامدنت یک مصیبت است و آمدنت هم یکی ! یادت هست منی که به زور برای نماز صبح از خواب بلند می شدم (یادش به خیر، نماز صبح!) ۴۰ صبح به عشق بودن در رکابت دعای عهدت را نیم ساعت قبل از نماز صبح خواندم و تلخی نخوابیدن را با شیرینی وعده از یارانت بودن عوض کردم و دلم می خواستم جانم را فدایت کنم تا همه چیز را آرام کنی و بشوم سربازت؟ حالا نماز صبح که دیگر یادم رفته، بماند! می ترسم وقتی آمدی اولین کسی که از دم تیغ بگذرد خودم باشم! ...

نمی دانم آن موقع خیلی کوچک بودم و در چشمم خیلی بزرگ بودی و فقط به درد بچگی ها و افسانه ها می خوردی و دیگر تاریخ مصرفت گذشته یا اینکه الان خیلی کوچک شده ام و دیگر چشمانم یارای دیدنت را ندارند! خیلی هم تقصیر من نیست البته ! یکهو گذاشتی و رفتی! غیب شدی در غبار زمان و شبیه ردی شدی روی برف پارینه سالان فراموشی، به آن هر چه کاشته بودم و داشته بودی دود شد و رفت هوا، شاید هم هر چه کاشته بودی و داشته ام بود را جا گذاشتم در خم یکی از کوچه های نیرنگ و هوس و پلیدی و زندگی، در گردنه منیت و من شدن و بزرگ شدن، نمی دانم چه شد و کجا رفتی ؟ آب شدی و رفتی توی زمین یا بخار شدی و رفتی توی هوا ؟ نمی دانم چه شد که تو شدی جن و ما بسم الله، شاید هم برعکس! فقط جالبش این بود که نبودی نبودی نبودی، اگر یک روز هم بودی من نبودم! کجایی ؟ کجای این خراب شده بی سرو ته که کلاغان شوم آسمانش را سیاه  کرده اند و سگان ولگرد هار زمینش را تباه و شبیه باتلاق و سیاهچاله بی پایانی است که هر چه را می بیند در خودش می کشد نشسته ای و داری قاه قاه به هق هقم می خندی ؟ شاید هم برعکس، داری زار زار به حال دلم و زهر خنده ایش گریه میکنی ! تو هم مثل من وقتی یادت می افتد که قبلها با تو چه چیزهایی راضیم می کرد و حالا مست چه چیزهاییم دلت می خواهد دیگر نباشی ؟ خب اشکال ندارد ! حقم است ! شاید هم حقت است! تازه افتاده ای به صرافت اینکه من هم آدم بودم زمانی و دست من را هم بگیری؟ من هم همین طور!درون کرمچاله ای گم شده ام که نه معلوم است از کجا امده و نه معلوم است که به کجا می رود، معلق شده ام در زمان و گم شده ام بین خوبی و بدی و افسانه و واقعیت؛ خیلی دنبالت گشتم و هرچه بیشتر گشتم کمتر یافتمت و هرچه بیشتر دیدم کمتر بودی، البته خیلی هم تقصیر من نبود، آنقدر دورت را بادمجان دورقابچین ها و چاپلوس ها و مگس های گردشیرینی و دستمال به دست ها و پلیدان و کثیفان و ناپاکان گرفته بودند که عقم می گرفت بیایم طرفت! شده بودی به قاعده یک ظرف عسل که رویش پر از گند و کثافت و مگس و چرک و کرم است، خودت بگو که ایا حاضری طرف عسلی بروی که گه گرفته ؟!! شاید هم من اشتباه کردم و آدرس را عوضی آمدم، شاید ایرادم این بوده که دیگر مثل قبلها در آسمان و در بغ بغو و بالهای سفید کبوترها و جیر جیر جیرکها و گلهای قاصدکها و شاخه های پیچکها و تنهایی های بعد از ظهرهای تابستان وسط حیاط و کنار جیک جیک جوجه ها و تشنگی و گشنگی سر سفره افطار و گریه ها و زانو زدن مقابل خدا نوک کوهی که او هم انجا نزدیکتر می شد و بالای صخره هایی که تنهایی را حس می کردی و درون دشتی که هیچ کس را نمی دیدی و میان تنهایی هایم دنبالت نگشتم و مثل همان دنیا طلبان در دکانهایی که باز کرده بودند آمدم پی ات، خب طبیعی است که فقط به یک کپه لجن می رسیدم و از تو هم خبری نبود و مثل ان بدبختها فکر می کردم تورا پیدا کردم زیر این همه نجاست و وفقط نمی توانم ببینمت تا همه چرکها را کنار نزنم! ولی هر چه بیشتر می رفتم تو و می کندم، هم خودم بیشتر غرق می شدم و هم از تو و خودم دورتر می شدم! با تمام پول در اوردن ها و به ماهی ۱۰ میلیون هم قانع نبودن ها و تبدیل به ماشین پول سازی شدن ها و سری در سرها در آوردن ها و ۲۰ نفر زیر دست داشتن ها و روشنفکر بودن ها و عینک ماتریالیستی زدن ها هنوز یک چیزی کم دارم، غریبه که نیستی، دروغ چرا! هنوز هم وقتی اسمت میاید دلم می لرزد...

نمی دانم امروز چه شده که دوباره حس می کنم هستی و گوش می دهی، هر چند که دیگر مثل قبلها نیست، نه من و نه تو برای من! ولی یادم است که می گفتی پدری و دلسوزی و چقدر اعتمادت داشتم و چقدر نگفته می شنیدمت و چقدر نخوانده اجابتت می کردم، حتما که یادت است ؟ هان ؟ حالا بیشتر از همیشه احتیاجت دارم،  لطف کن و اگر هستی و وجود داری و واقعا آدمی این بار تو برای من فرش قرمز پهن کن! راه دوری نمی رود! همیشه شعبان و این بار هم قبول که باز شعبان، ولی قبلش کمی هم رمضان! این بار تو بیا دنبال من و پیدایم کن که بدجور گم شده ام! تا نخواهی که نمی شود، حالا خواستم ببینم می شود ؟! ببینم تو می توانی این درد را که زمینی نیست، آسمانی دوایش کنی ؟ ببینم می توانی باز هم مرا ببری سر عهدم و عهدت ؟ یادت نرفته که هنوز خدایم و خدایت یکیند! ببینم هنوز هم دوستم داری ؟! من هم قول می دهم آماده و حاضر باشم و ((ف)) نگفته بروم فرحزاد و ۴ سیخ کباب (سهم خودم و خودت!) را تنهایی بخورم و بعدا برایت تعریف کنم، منجی هستی نه ؟ خب نجاتم بده پس! امروز می شود روز یکم، یادت نرود ...

پ.ن. : تا حال شده خواب ببینی که بدبخت شدی و مفلوک شدی و درمانده شدی و هیچ راه گریزی نداری و هیچ مفری نیست و مصیبتی وارد شده که نه می توانی تحملش کنی و نه درکش و از شدت فشار و درد از خواب بپری و اول با بهت و حیرت دور و ورت را نگاه کنی و بعد که بفهمی واقعیت نبوده از شدت خوشحالی در همان خواب و بیداری بزنی زیر گریه و نفس راحتی بکشی که: "همه اش خواب بود!"؛ بعضی وقتها دلش چیزی شبیه معجره می خواهد، چیزی که همه چیز را متحول و زیر و رو کند؛ چیزی که هیچ نباشد و لنگه اش را هیچ جا نیابی و همه چیز هم باشد و آنقدر عظیم باشد که هر کس درکش نکند...چیزی شبیه مرگ... که چشمش را باز کند و اول با بهت و حیرت دور و ورش را نگاهی بیندازد و نشناسد و بعد چون پرده ها کنار رفته همه چیز حالیش شود و نعره ای از خوشحالی بزند و گریه کند و نفس راحتی بکشد و آرام شود: "همه اش فقط زندگی بود ...".

|+| نوشته شده توسط آرش در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 و ساعت 15:27