تبليغاتX
پنجره
 رمضان

سفره افطار را که می‌بینی دلت پر می‌کشد... دلت پر می‌کشد به آن‌جاها که روزی خانه‌ات بود و حالا فقط بلدی از پایین نگاهش کنی و حسرت بخوری؛ دلت پر می‌کشد به بالاها و قطره اشکت یادت می‌آورد که هنوز دل داری و بلدی گریه کنی، به آن‌جاها می بردت که با صدای بال فرشتگان بلند می‌شدی و با نوازش پر قوهای سپید خوابت می‌برد، آواز قاصدک‌ها شنیدنی‌ترین نغمة جاودان زندگیت بود و پرواز جانِ رها دیدنی‌‌ترین صحنه‌اش، حرف که می زدی برایت سوال نبود کسی هست صدایت را بشنود یا نه، عین جواب بود؛ عجیب برایت این بود که چرا سوال می‌کنند! حالا با صدای کلاغان شوم و پارس سگان ولگرد که سر یک تکة گندیدة دنیا چشم و چال همدیگر را کور می‌کنند و به هیچ چیزشان رحم نمی‌کنند، از خانه و کاشانه و شعور و درک نداشته‌‌شان گرفته تا روح و روان به باد رفته‌شان را فروخته‌اند تا دنیا را از هم بدزدند و حقی را که ندارند پس بگیرند، به خواب می روی و با آوای کوتوله هایی که تازه روی نوک پنجه راه بروند زورکی به لب تاقچه حسادت و کینه و حقارت می رسند از خواب می پری، زیباترین آواها شده ناقوس عذاب آور مرگ و زشت ترین نواها شده همدم روح و روانت، خودت را کرده ای سر و همسر و هم قد بوتیمارهای زشت و کریهی که تمام عمر نگران‌اند و  از سر ساحل تا ته ساحل را متر می کنند و کشیک می‌کشند و نگهبانی می‌دهند و خدم و حشمشان را هم اسیر و بسیج کرده‌اند و دنیای آنها را هم مثل آخرت خودشان جهنم کرده‌اند که مبادا کسی دنیا را ببیند و از آب دریا بخورد و کاش خودشان لا اقل بلد بودند بخورند تا از تشنگی لب دریا له له نزنند و دست آخر هم تلف نشوند؛ «انسان نماهای کوتوله» و «شبه آدم های اندک» جنس همدیگر را بهتر می شناسند و بلدند با هم کنار بیایند و «خر از لگد خر نمی میرد» و هرز علف را در هر باغ و بوستانی و با هر قدمت و هر ریشه ای که بکاری کمِ کمِ کم باید یک روز از زندگیت را صرف کندنشان بکنی؛ بهتر است «این‌‌ها» را «آن‌‌ها» وا گذاری و «آن‌‌ها» را هم به «این‌‌ها»، سنجیدن طلا به خاک اشتباه است، اگر طلا طلا باشد بیهوده است و اگر هم نباشد که همان بهتر که نباشد، واقعا هرز گیاه ارزش حتی یک روز را هم دارد؟...

 

سفره افطار را که می بینی یادت می آید کجا بودی و الان کجایی، خنده‌ات می گیرد از این همه حماقت و ناگهان بلند می‌شوی و با برخاستنت طنابهای مویین آدم کوتوله‌های متوهم لی‌لی‌پوتی هم که به خیال خامشان دست و پایت را بسته بودند پاره می‌شود و مثل اینکه تازه چشمت باز شده باشد نگاهی به لبخند خورشید خانومی که حالا دیگر فقط به عشق بازی با هلال نورسیده فکر می‌کند می‌اندازی و بالهایت را که دوباره آزاد شده‌اند چند بار تکان می‌دهی و وقتی از سلامتشان مطمئن شدی می‌بندیشان و می‌دانی که فقط باید باشند و نباید باز شوند که ممکن است دوباره چشمها را کور حسادت کنند گوشها را کر نفرت و اصلا اگر قرار است به زور بال بپری همان نپری بهتر!  در سکوت دست سپید نسیم را می گیری و خودت را می گذاری کنار جهالت قفس گلیِ گندیده روی زمین و بالا می‌روی و انقدر بالا می‌روی و بالا می‌روی و بالا می‌روی که دیگر خودت را هم نمی‌بینی و یادت می‌آید که همه و همه و همه‌اش فقط با دیدن همان سفره افطار ساده شروع شد، 30 روز تا رهایی، همه اش 30 روز ...

 پ.ن.1 =کسی نمی‌فهمد چه نوشته‌ام؟! خب نفهمد! خدا رو شکر هر چقدر که همه چیزم رفته باشد هنوز یاد نگرفته‌ام سفارشی نفس بکشم! 

پ.ن.2 = رسیدن ماه عشق بازی خدا بر عاشقانش مبارک

 

عید است بهار آمد، بوی رخ یار آمد

افسون خزان بشکست، صد حسن به بار آمد

 

ماه آمده پاکوبان، خورشید بر او تابان

زلف است هلالی شکل، گیسوی نگار آمد

 

در شمع چه می‌خواهی؟ پرسوختن واهی؟

آن شعشعة مستان، خورشیدْتبار آمد

 

سر کش دو سه پیمانه، زین بادة مستانه

نقاش پری رویان، گلگونه عذار آمد

 

ای کشتة هر صورت، در حسرت و بی‌قسمت

صورتگر بی صورت، در صورت یار آمد

 

آن پادشه خوبان، آن خسروی محبوبان

زیبا رخ و مه‌پیکر، بر نور سوار آمد

 

ای بی خبر از هستی، حیران ز چه بنشستی؟

دریاب دَمِ صحبت، عشقت به کنار آمد

 

از دایره بیرون شو، دیوانه و مجنون شو

قَدْرَتْ ز فلک بگذشت، بی حد وشمار آمد

 

تا چند مسلمانی، این خرقه کفرانی؟

عریان و نمایان شو، آوای هَزار آمد

 

عمرت همه طاعت بود، در رنج عبادت بود

آخر همه باطل شد، این عشق به کار آمد

|+| نوشته شده توسط آرش در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 و ساعت 16:58