ساکت و بی کسی، بدون کفن...
مثل یک عشق مرده و تنها
مثل یک زجر سالخورده پیر
مثل یک دشت خالی و ساکت
میکنی جان همیشه در زنجیر
توی گورت همیشه تاریک است
حفره بیتهی که بد سرد است!
حفرهای در سیاه چاله عشق
قبر مردی که قسمتش درد است...
توی گورت چقدر جنجال است
حفره بی سری که بد گرم است!
حفرهای در سیاه چال هوس
قبر سردی که داغ و بی شرم است ...
تک سوار زمان قاطر و اسب
آن زمانها که عشق در دل بود
مرد و در این زمانه عشق اینجاست:
سینه و ران و چالههای کبود
عقل و عشق و دلت که شد تعطیل
در پی عشقهای چرک و لجن
حکم دادی که جرم سنگین است:
«حبس در بند انفرادی تن...»
با خودت زر زدی همین عشق است!
در ازل قسمتم نوشته شده
بنده مامورم و کمی معذور!
در گِلَم نکبتم سرشته شده!
ماه را وصله کردهای به خودت
وصله هایی نچسب و کم طاقت
هرزهای که به جای عشق و زن است
همسری در حدود یک ساعت!
در دلت شور و حال شیرین بود
یاد آن عشق ناب بی همتا
و تو فرهاد ... بیستون دِمُده است!
<جولیت> هم بدک نبودش ها!
«هی تو خوش اشتهای چشم چران
هی تو مجنون قصه هرکس
چند تا دل زدی به سیخ کباب ؟
چند تا لیلی آخرش شد بس ؟!»
خندههایت همیشه پژمردند
مرده و سرد و بیکس و پرپر
یخ زدی باز و مرگ میخندی
زرد و بی خاصیت شدی آخر
کودکیات دوباره جا مانده
پشت این انحنای سرخ و سیاه
وسط ِ قلب صورتی ِ تپل
گم شده در سیاه ِ ژرفی ِ چاه...
اشکهایت به هیچ محکومند
دل به نوری سیاه میبندی
در میان سکوت میمیری
با شیاطین دوباره میخندی
پشت این در که قفل آن عشق است
تا کجای شب این چنین خسته
بیکس و بیامید و بیسامان
هی بزن، جان بکن، ولی بسته
از تو آخر چه ماند جز پوچی ؟
غیر تصویر قله ای مغرور
جز صدایی که درد می گرید
غیر آتش بدون گرمی و نور ؟!
من که گفتم هر آنچه تو گویی
درد و زجرم چرا نمی دیدی؟
هر چه گفتی نرفت در مغزم
بار الها دوباره که ... !!!!!
متعفن، کریه، عق آور
بوی گندیگی ِ یک خر ِ چاق
خوش بِچَر که خبر رسیده برات
خبری نیک ... قار قار کلاغ...
پاک تر از فرشته ای هرزه
گرگ تر از فاحشه ای کوچک
آن خدای بزرگ و بی مانند
می رود زیر خاک ... خب به درک!
|
+| نوشته شده توسط آرش در شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت 10:25