تبليغاتX
پنجره
 بهار

برق زد و تیره شد و نعره کشید
کهنه زمین مرده دل جامه درید
چشم سیاه آسمان سبز گریست
از سَر ِ انگشت ِ خدا عشق چکید

سال نو مبارک، پارسال همین موقع عیدی های بیشتری داشتم؛ قاصدک...

پ.ن :
سین یک مثل سوسکی مرده
لنگه کفشی توی سرش خورده
بس که نعره کشیده در خلوت
سرخی این صدا مرا برده
و اکنون
ساعت هفت بار نواخت:
هفت
هفت
هفت
هفت
هفت
هفت
زارت!
رو سقف چه غلطی می کنی؟!
ایندفه کی باید با کاردک جمعت کنه؟!!!
چشمت، دهنت، دماغ و  قلبت
بستم همه را درون کارتن
عفریته زشت باستانی
حالا برو گمشو عاشقی کن

|+| نوشته شده توسط آرش در جمعه سی ام اسفند 1387 و ساعت 11:5