تبليغاتX
پنجره
 سگ ِ زرد

پس پریروز:

آمده بود تا برای کفتارها هورا بکشد

اما پایش که روی آخرین علفهای سبز و زنده سرید و سرش که به سنگ خورد

چنان «دانگ» صدا کرد...

که ماه یادش آمد، اوست که باید دور ِ زمین بچرخد!

یادش آمد که نمی شود همیشه بین زمین و خورشید ماند

و فقط چند سال یکبار آنهم برای چند ثانیه کسوف می شود

نه چهار سال یکبار برای 8 سال!

خورشید تازه یادش آمده بود که خورشید است

که ابرهای سیاه روبرویش چقدر زپرتی اند، و شاید هم فزرتی...

یواش یواش داشت خمیازه کشان چشمهای خمارش را می مالید و چارقدش را باز می کرد و زلفهای طلایش را شانه می زد و شهر را رنگ گندم دست چین می کرد

آبشارها یادشان آمده بود که باید سرازیر شوند و سربالا رفتن، غیر طبیعی است  و قورباغه ها را ابوعطاخوان می کند

بلبل هم یادش آمده بود که مگس نیست و دیگر وز وز نمی کرد و بلا نسبت  «گه» سراغ هر «لجنی» نمی رفت

رفته بود کنار یک غنچه و به هوس باز شدنش، «عشق» گریه می کرد

ابرهای سفید آمدند و آسمان بعد سالها خندید و باران بعد ِ سالها بارید

نفس کشید و نفس ها را تازه و نم دار کرد

غنچه داشت با ناز می رقصید و باز می شد

درخت داشت جان می گرفت

پرستوها دیوانه وار آواز می خواندند

و سنجابها هم دیوانه وار می خندیدند و دنبال دم ِ نرم ِ پشمالوی همدیگر ریسه می رفتند

کلاغها هم دمشان را گذاشتند روی کولشان و رفتند جایی که نادر رفت

جایی در شرق که مرگها از آنجا می آمد

قار و قار و قار خبر دادند

ناگهان ابر سیاهی که از خنده باران بدش می آمد، سر ِ نازنینش را زد به طاق و سیل راه انداخت

نسیم ِ آرام شروع کرد مثل بادهای وحشی بیابانهای سگها، عو عو کردن...

 

پریروز:

گل ِ زردی که زیر خوشه های طلای نور سرخ شده بود

«از وق وق ِ طوفان وحشت زده»، آن همه زیبایی و لطافت  را ول کرده بود و

چهار تا خار ِ مردنی ِ نازکتر از ساقه اش را با تهدید نشان می داد

بلبل از این همه غیرت و ناتوانی غنچه تازه به بار رسیده اش، خون گریه می کرد

آبشارها دوباره داشتند سربالا رفتن را تمرین می کردند

و قورباغه هم ابوعطا خواندن را...

 

دیروز:

آبشارها بـاتـــو#م به دست، سربالا می رفتند سراغ پرستوهای خونخوار ِ بی همه چیز

باد ِ وحشی ِ مهربان هم هنوز برای گـُل ِ نامرد ِ زشت ِخوشبخت چیزی باقی گذاشته بود: «چهار تا خار ِ مردنی»

که البته از سرش هم زیاد بود و پررو می شد

بلبل هم همچنان از نهایت زیبایی ِ معشوقش هق هق می کرد

البته می گفتند بلبلهای عهد عتیق هق هقه نمی کردند، چه چهه می زدند؛ به حق چیزهای نشنیده!

نصف قورباغه ها هفت تیر بسته بودند و نصفشان هم ابوعطا می خواندند

کفتارها هم که تازه جان گرفته بودند، سبیل ِ چرب شده خرس و خوک را دیده بودند و پولش را هم که خودشان داده بودند و مفت چنگشان و تا کورشود هرآنکه نتواند دید و رفته بودند سرشان «نقاره» می زدند

رودخانه های خشک سرود پیروزی می خواندند که بالاخره از شر نغمه زیبای آبی که در بسترشان جاری بود خلاص شده بودند

آهوها هم خوششان بود که چهار تا زالوی ِ خوشگل و پروانه ای پیدا کرده بودند و داشتند سرویس می دادند

خورشید هم که ایندفعه  ابری پیدا نکرده بود برود پشتش، بعضی وقتها پشت کوه قایم می شد، بعضی وقتها پشت ماه و بعضی وقتها پشت ِ خودش...

گیس هایش را می برید، خوشه های طلای ِ تنش را مُثلِه می کرد و با تضرع دعا می کرد که بخشیده شود، ولی مطمئن بودکه خیلی خرفت و نامرد است و باید همیشه ننگ مهرپراکنی را به دوش بکشد و گناهکار بماند

بعضی ها هم وسط هوا و زمین به گوری فکر می کردند که از این زندگی آرام ِ زیبای ِ راحت ِ امن ِ زجرآور راحتشان کند.

گورهایی که دسته جمعی گور ِخودشان را کنده بودند

ابر و باد و مه و فلک هم بدون خورشید نشسته بودند و به سلامتی «آقـــxا» ویسکی ها را Cheers!

بلبل هم انقدر از فرط ِ خوشی زار زد، تا مرد

آب هم از آب ِ رودهای خشک تکان نخورد.

و ...

راستی!

لحاف ملا کو ؟!!

|+| نوشته شده توسط آرش در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 20:36