|
اشک ها و لبخندها ...
این روزا دلمون غصه داره ... این روزا همش نگرانیم ... نگران اینکه امروز قراره خون چند نفر دیگه این خاک تفتیده رو رنگین کنه؟ ... این روزا اینقدر تنگه دلمون که کمتر می شه فکر کرد به شادی ... و شاید اصلا ... ! با اینهمه تو امروز بیست و هشت ساله شدی عزیزترینم ... چه زود گذشت !! انگار همین دیروز بود که جشن تولد بیست و شش سالگیت رو رو توی قاب همین " پنجره" گرفتیم. می دونم که این روزا دلت بیشتر از همیشه برای وطنت می طپه و خونت به جوش اومده از ریختن خون دخترکان و پسرکان معصوم بی گناه ... می دونم چقدر غصه٬ دل کوچیکت رو تنگ کرده ... که بی اغراق حاضری به خاطر هموطنت از جانت هم بگذری ... . چقدر بزرگ شدی !! دیگه مردی شدی واسه خودت و تکیه گاه و سرپناهی برای من. عزیز دلم! شمعها منتظرن! چشمهات رو ببند و آرزو کن٬ و با نفس گرمت شمعها رو یکی یکی خاموش ... آرزوهات رو از چشمهات می شه خوند : آزادی ... رهایی ... پایان این کابوس جنگ و کشتار ... و سربلندی ایران من و تو ... ایران ما ... . آرزوهات آرزوی این روزهای همه ماست٬ کاش برآورده بشن... . دوستت دارم ... تولدت مبارک .
پ.ن.۱: همونطور که فرزانه عزیز نوشته امروز تولدم بود، همیشه و هر سال این روز رو خیلی خوشحالم، هم به دلیل هفت بودنش و هم به دلیل رسیدن یه سال جدید زندگی و احساس ِ تازگی و از اول شروع شدن؛ ولی امسال با هر سال متفاوته، این روزا دیگه هیچ چیزی از ته ِ دل خوشحالم نمی کنه، هر کاری می کنم یه احساس ِ غم ِ شدید همراهمه، حتی دیگه با غزل نوشتن هم آروم نمی شم، همش حس می کنم یه چیزی کمه، یه چیزی نیست، یه چیزی سر جای خودش نیست؛ احساس ِ بدی دارم، اینکه همه تو یه خواب ِ عمیق فرو رفتن، خوابی که داره خیلی گرون تموم می شه برامون... پ.ن.۲: در مرگ عزیزای ِ هموطنم سوگوارم، بدجوری دلم خونه؛ دست و دلم به هیچی نمی ره، شعر، داستان، فیلمنامه، ... هیچی! خیلی چیزا میاد تو ذهنم که تا چند بیتش رو می نویسم صحنه های جنایت و کشتار میاد جلوی ِ چشمم و به خودم اتجازه نمی دم تمومش کنم، من عصبانی ام، عصبانی، روزه سکوت نمی گیرم، یه کاری می کنم که یا عصبانی نباشم، یا نباشم... پ.ن.۳: هر کس روز تولدش آرزویی می کنه، آرزوهای خیلی خوب، آرزوهای دوست داشتنی، آرزوهای رسیدنی و بعضی وقتها هم بی پروا، آرزوهایی که فکر نمی کنه ممکنه یه روزی بهش برسه... بگذریم! امسال آرزوهای زیادی کردم، اولیش برای خودم بودم، دومیش برای عزیزای بی پناه ِ کشورم، سومیش هم برای فرزانه؛ از هرکسی که اینجا رو می خونه می خوام یه دعایی برام بکنه، برای یکی از آرزوهام؛ گرانبهاترین و باارزش ترین موهبتی که خدا به آدما داده، جونشونه و بارها موکدا گفته که در قبال ِ جونتون از همه چیز بیشتر مسئولید و بازخواست می شید؛ نه انقدر جوونم که احساساتی شدن رو با شجاعت و غیرت اشتباه بگیرم و نه انقدر خرفت و پیر که ترس رو با تدبیر و دوراندیشی؛ نمی دونم، شاید سرنوشت بعضی از آرشها همیشه به تیر و کمون و ایران و توران پیوند خورده؛ هیچ شقاوتی برای یک انسان بدتر و پست تر از پایمال کردن گرانبهاترین موهبتش نیست و هیچ سعادتی هم بهتر و والاتر از گذشتن ِ آگاهانه ازش و رسوندن به سلامت ِ این امانت به دست صاحبش؛ آرزو کردم که "بیهوده" و "بیخود" چیزی رو از دست ندم، اگه قرار شد برم، در راه ِ خدا باشه و وطنم و ناموسم، اگر هم قرار شد بمونم بازم در راه ِ خدا باشه و وطنم و ناموسم، برام دعا کنید... |+| نوشته شده توسط آرش در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 10:49 |
|

